کد خبر : 8513
تاریخ انتشار : ۳ شهریور ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 336 بازدید

چند پرده از يك درد…

                                                                             محمود كوماس جودكي  : چند پرده از يك درد … و فرهنگي كه ما داريم پرده ي اول؛ بزن بزن پليس راهنمايي اول ازآخر شروع مي‌كنم،از آخرين اتفاق؛ دور ميدان مثل هميشه شلوغ بود. دمدمه هاي غروب ،وقت اذان و روزه داراني كه داشتند تند تند خود را به سفره ي […]

                                          

                                 

محمود كوماس جودكي  :

چند پرده از يك درد … و فرهنگي كه ما داريم

پرده ي اول؛

بزن بزن پليس راهنمايي

اول ازآخر شروع مي‌كنم،از آخرين اتفاق؛ دور ميدان مثل هميشه شلوغ بود. دمدمه هاي غروب ،وقت اذان و روزه داراني كه داشتند تند تند خود را به سفره ي افطار مي رساندند. اما كمي جلوتر معركه شده بود و نفراتي كه صرفا براي تماشا گرد پليس راهنمايي و رانندگي و يك راننده حلقه زده بودند و كسي هم جيك‌اش درنمي آمد. خودم را وارد گود كردم و اي كاش مي توانستم كه نگويم چه ديدم. آقا پليسه تا شكم از شيشه‌ي تاكسي داخل رفته بود و با هر روشي كه به ذهن‌اش مي‌رسيد داشت راننده را مشت‌مالي مي‌كرد من فقط آن قسمتي را ديدم كه… نمي دانم سروان بود،سرگرد و يا سرهنگ اما قبه هاي‌اش زياد بودند؛با دودستي همانجاي شانه هاي راننده‌ي نحيف را گرفته بود كه آدم زياد دردش مي گيرد و سرش را به تن‌اش مي‌چسباند و ضجه مي‌كشد و ملتمس يك ناجي است و پليس پشت سرهم به لري مي‌گفت:”هرچي كه و مه گوتي سي خوت ،سي بوئت ، سي دائات، سي زن‌ت… “و طاقت نياوردم خودم را خورشتي كردم و حرف‌ام را زدم،

ـ آقا !… آقا !… چي شده؟ شما حق نداريد اين كار را بكنيد…

ـ خلاف كرده!

ـ خب جريمه اش كنيد، ماشين اش را ببريد پاركينك. اما نمي‌توانيد كتك‌اش بزنيد .( جوانكي آن‌طرف تر صداي‌اش در آمد و گفت كه مي‌خواهد همين‌جا اعمال قانون‌اش كند.)

ـ فحش داده، اگه كسي به تو فحش بدهد چكارش مي كني؟

ـ جناب ! پليس كلانتري كنارت هست بده بازداشت‌اش كند اما نمي تواني كتك‌اش بزني…

انگار حوصله‌اش سر رفت و ديگر توان ادامه‌ي بحث را نداشت. خود را از شيشه بيرون كشيد و به صورت‌ام نزديك شد وبا تمام خستگي كار و گرسنگي روزه و عصبانيت از دست راننده‌ي فحاش متخلف داد زد اصلا تو چكاره‌اي ؟…

در همين حين پليس هاي ديگري هم به كمك‌اش آمدند تاحرف كم نياورد كه  ماموران لباس شخصي تاكسيراني دست از تماشا كشيدند و داخل شدند كه خوشبختانه يكي‌شان مي شناخت‌ام و با آقاي خبرنگار خطاب‌ام كرد كه همه چيز عوض شد و مثل عادت هميشگي‌مان يكدفعه بازار عذرخواهي هاي آن‌ها و بي‌مورد من به راه افتاد و همه چيز ختم به خير شد و راننده هم يواشكي راهش را گرفت و ميدان را خالي كرد.

پرده دوم؛

آشغال‌ريزي همراه با …

 قيافه اش مي خورد كه غريبه ي شهر باشد، اما از دردي كه با من هم سخن بود زياد بيگانه با شهرمان و مردم‌اش نبود، گفت كه دانشجو است و در اين شهر درس مي خواند و گذشتيم از اينكه چه مي خواند و از كجا آمده و ديگر عناصر خبر… .

يك راست رفت سراغ درد و از همان چيزي ناليد كه خيلي وقت است داد همه مان را درآورده، گفت چند روز پيش در كنج يكي از پارك‌هاي شهر داشتم افكارم را قدم مي زدم كه پاي‌ام خورد به چند بطري خالي آب  در وسط پياده روهاي پارك؛ ناخودآگاه دستم به زمين رفت و قامت‌ام خم شد و  آن ها را برداشتم و به سمت سطل زباله رفتم كه در همين حال دو جوان كه تازه نوشابه براي هم باز كرده بودند شيشه هايي كه در دست داشتند و تقريبا محتويات شان را تمام‌ كرده بودند با هي آقا صداي‌ام زدند و تندي شيشه ها را به زمين انداختند و گفتند: تو كه داري زحمت شهرداري را كم مي كني بيا اين ها را هم بردار ببر … .

پرده ي سوم؛

شوخي خودماني

تقريبا آفتاب تيرماه  بر زمين عمود شده بود ،گرمي كار و داغي آفتاب گرمم كرده بود و چنان خسته از خودم بودم كه دوست داشتم همان‌جا كه هستم بنشينم و خبرم را تنظيم كنم و تلفني براي دفتر بخوانم و بعد كه تكليف‌ام تمام شد همان‌جا بخوابم ،اما نه، بايد مسير را مي‌رفتم ،با تمام خستگي و با كمي دل‌مشغولي. از قدم‌ پشت قدم‌هايم خستگي‌ام ظاهري‌تر مي شد . در همين حال با رعايت تمام اصول خواستم از خيابان خلوت مسير عبور كنم كه يك خودرو با دو سرنشين از دور داشت به هر نحوي كه مي شد خود را به من مي رساند. نزديك‌تر كه شد ،راننده شروع كرد به شكلك درآوردن عينك‌ام . سرم را پايين انداختم، زير چشمي اطراف‌ام را رصد كردم و خودم را عقب كشاندم تا پياده رو، اما خودرو سواران دست‌بردار نبودند، نزديك و نزديك‌تر شدند و بعد شاگردنشين دست برد كه عينك‌ام را بردارد. هول برم داشت.ترسيده بودم ،ناخودآگاه . كه خنده ي بلندي خيابان را به هوا برد و تندي از محل دور شدند و خنديدند و خنديدند… .

پرده‌چهارم؛

مصداقي از همين دست

 گيج شده بودم . درماندگي به خستگي‌ام اضافه شده بود به طوري كه تا وارد دفتر شدم سريعا پرسيدند چه اتفاقي افتاده؟ من كه از نوع تفريح و خنده ي هم‌شهريان‌ام كاملا كلافه بودم اتفاق افتاده را به همان شكل كه نوشته‌ام براي‌شان تعريف كردم . با كمال خيال‌آرامي و به طوري كه انگار از يك امر بديهي صحبت كرده باشم  ازصحبت‌هاي‌ام گذشتند و هر كسي به كار خود مشغول شد و سكوت بعد از آن بيشتر آزارم مي‌داد. نمي‌دانستم دليل‌اش چيست. چند دقيقه‌اي كه گذشت و حال‌ام كمي بهتر شد يكي يكي از اتفاقات مشابه سخن بر زبان آوردند. بگذاريد كه فقط اتفاق پيش آمده براي سردبير را بازگوكنم؛ او گفت چند روز پيش من هم با يكي ازدوستان داستان نويس شهير شهر و كشور داشتم در يكي از پياده‌روهاي تقريبا خلوت قدم مي‌زديم كه ناگهان صداي سرعت موتور باعث شد خودمان را به ويترين يك مغازه بچسبانيم، بي آن‌كه فكر كنيم كه چرا موتور در پياده‌رو ترددمي‌كند راه را براي‌اش بازكرديم و منتظر عبورش مانديم اما چه عبوري؟ يك‌دفعه پشت گردن‌ام درد گرفت و داغ شد(به طوري‌كه تا چند روزي ناخودآگاه سرم را به شانه‌ام نزديك‌تر كرد). دو تن قرصي و آمپولي را ديدم كه ورزيده و سرحال سوار بر موتور در حالي كه داشتند از كنارمان رد مي‌شدند،ترك سوار محكم بر پشت گردنم زد و درد را چند روزي مهمان شانه‌هاي‌ام كرد و داغي بزرگ بر دل فرهنگ دوستي هر دوتا‌ي‌مان گذاشتند و رفتند… .

پرده‌ها را كنار بزنيم

…و فرهنگی که ما داریم

بگذار بي پرده بگويم اصلا رفتار شهروندي‌مان درست نيست. تا كي هي خودمان را گول بزنيم و بگوييم ما چهل هزار سال است كه شهر نشين هستيم،ما اولين قوم تاريخ هستيم كه ال كرده‌ايم و بل كرده‌ايم. نه ، آنچه كه امروز در خيابان‌هاي اين شهر هر روزه شاهدش هستيم در شان يك فرهنگ چهل هزارساله كه نيست هيچ،اصلا دور از شان و منزلت آدمي‌ست . شايد همين الان شماي مخاطب مخالف اين باشيد كه چرا من اين‌گونه رفتارهاي هم‌شهريان‌مان را رسانه‌اي كرده‌ام.چرا فرهنگ و تمدن قوم‌مان  را به بازي گرفته‌ام. نه‌، اين بازي نيست. كمي به خودمان بياييم ،اگر دير بجنبيم همه چيزمان را از دست مي‌دهيم. هي رگ غيرت‌مان باد كندكه چرا براي‌مان جك مي‌سازند و تلاش كنيم كه پيامك هاي اين شكلي را محدود كنيم به جايي نمي رسيم. همان قدر كه امروز از قافله عقب مانده ايم با وجود تكنولوژي و رسانه هاي فراگير صد چندان بيشتر موجب شادي روح ديگران ومورد مضحكه و مسخره‌ي آنان قرار خواهيم گرفت. هرچه داشتيم،داشتيم .تمام شد و خلاص. الان چيزي نداريم. بايدبكوبيم از سر بسازيم . اين بنا،زيربناي خوبي ندارد؛بايد اعتراف كنم كه مهاجرت بيش از حد ما روستائيان به شهرها ،فرهنگ‌ها را دچار تعارض كرده است. از يك طرف اعتماد و صداقت و همدلي روستايي و عشيره‌اي‌مان در شهر جوابگو نيست و از طرف ديگر با فرهنگ شهرنشيني  و قوانين عبور و مرور شهري تقريبا بيگانه ايم. چراغ قرمز، خط عابر پياده،پياده رو، در مسيرمشخص منتظر تاكسي ماندن و ديگر اصول ؛ ملزوماتي هستند كه بايد قبل از فرهنگ‌سازي ، آموزش داده شوند.

اگر به تبار و ريشه ي اجدادي نود درصد و شايد هم بيشتر همه‌ي ما رجوع كنيم خودمان،پدريا پدربزرگ و كمي سخت گيرانه تر حتما پدر پدربزرگمان روستازاده وعشيره اي است ، پس قصد اهانتي در كار نيست بلكه اين يك واقعيت است كه اگر انكارش كنيم سخت زيان خواهيم كرد.

ما از شهرنشيني خير نديده ايم ، شير و دوغ مان را با سانديس و نوشابه ؛ صداقت‌مان را هم با ريا و كلك عوض كرده ايم و در حاشيه ي شهرها منزل گزيده ايم و به شغل هاي كاذب و كارگري و بيكاري روي آورده ايم آن هم فقط به اين خاطر كه خواسته ايم شهرنشين باشيم . حالا اتفاق است كه افتاده پس دست كم بياييم لازمه هايش را رعايت كنيم .بياييم آموزش ببينيم ،آموزش بدهيم . آن مهمان نوازي كه ازش دم مي زديم و به خودمان مي نازيديم كه شهرت‌مان به آن است به هيچ وجه در رفتار شهروندي‌مان نشاني ندارد و از آن بدتر به هيچ عنوان بر رستوران ها و هتل‌هاي‌مان حاكم نيست و جوابگو هم نخواهد بود. سه چهار شب پيش در رستوران هتلي كه با جهانگردان هم نسبت گرفته است به يكي از خدمت كاران اشاره كردم بيايد سر ميزمان تا چند سفارش ديگر بدهيم با تمام غضب نگاه‌اش را از من دزديد و گفت نمي‌آيم كه البته مسئول مجموعه متوجه شد و خودش از پشت ميز برخاست و آمدتا به سفارشات پاسخ بدهد. اين اتفاق را همان‌جا براي ديگران كه بازگو كردم يكي از مديران استان گفت من هم چند روز پيش مهمانان‌ام را به همان رستوران سنتي معروف چسبده به شمال شهر بردم و وقتي كه مهماندار ليست سفارشات را آورد سي سيخ از كباب معروف مان(گله بريژ) را سفارش دادم كه مهماندار با يك بي حوصلگي معناداري گفت فقط ده سيخ بيشتر نمي توانيد سفارش بدهيد هر چه توضيح خواستم جواب نداد كه مجبور شدم پس از خنده‌ي مهمانان غريبه‌ام بروم و از مدير مجموعه بخواهم كه آبروداري كند و او هم پس از عذرخواهي و اينكه گارسون سرخود اين حرف را زده است قضيه را ختم به خيركرد. البته نكات از اين دست بسيار است ؛ خبرنگار ديگري هم گفت كه همين چند روز پيش هم يكي از ادرات به مناسبت روزخبرنگار بچه ها را به همان رستوران دعوت كرد با آنكه از قبل سفارش داده بود و هماهنگ كرده بود اما در عين ناباوري گفتند كه سوپ و زيتون و برخي مخلفات ديگر تمام شده و به عده اي از مهمانان نرسيد.

مسلم است اين اتفاقات فقط يكبار كافي است تا پاي توريست و گردشگر را براي هميشه از شهر و ديارمان كوتاه كند. براي هتلداري و مهمانداري گردشگري آموزش هاي خاص و منو هاي متنوع و متعدد در كنار خوشرويي و خوش‌برخورد بودن لازم وضروري است . نمي شود از كارگر سر خيابان و يا افراد بيكار فاميل براي رستوران داري استفاده كنيم چرا كه حتما بايد از كاربلد و متخصص اين حوزه استفاده كنيم تا به مقصد مقصودمان برسيم.

تاكسي‌دارمان بايد آموزش ببيندكه چگونه با گردشگر برخورد كند،مغازه دارمان هم همين طور. شهر بايدهميشه منتظر پذيرش مهمان خسته و تازه ازراه رسيده باشد.فروشگاه،نانوايي،رستوران‌هاي شبانه روزي و غيره از ملزومات انكارناپذير جذب گردشگر است . رسانه ها هم بايد وارد ميدان شوند؛ معرفي جاذبه ها ،آئين‌ها و سنت ها  در كنار آموزش فرهنگ عمومي شهروندي از جمله وظايف يك رسانه‌ي فرهنگ‌ساز است… .

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

شهروندي در گفته :

ماموران راهنمايي ورانندگي آموزش شهروندي ببينند.ودراين كلاس ها اخلاق برخوردبا شهروندان ومسايل روان شناسي وقدرت برخورد مودبانه وصبورانه بارانندگان به آنها ياد داده شود.

علی کولیوند در گفته :

چه تلخ

میگم اقای کارگر یا مهندس یا کارمند چرا ما باید در کار دیگری دخالت کنیم سرت بنداز پایین برو راست میگن اخه امروزه شده ماشین چکی که باعث تصادفات زیاد شده اخه عزیز من اهسته برون نکات ایمنی را رعایت کن اگه کسی بهت حرفی زد …….اقا پلیسه هم اشتباه کرده میبایست زنگ میزد تا همکاراش میومدن مبردنش تا شما هم قضاوت بیجا نکنین …………………….ببخشید اینو گفتم اخه کار ماها شده دخالت در کار دیگران اخه کار دیگه نداریم ………………………………………….بابت مطلب دومت خدای درسته بجای اینکه داخل پارک یا خیابان اگه چیزی میخوریم اشغال بندازیم داخل سطل زباله میدانزیم داخل خیابان میگیم جمع کردن کار شهرداری

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :