کد خبر : 9318
تاریخ انتشار : ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ - ۱۸:۴۱
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 509 بازدید

«وقتي عشاير مردند»-دو زبانه –

   “WHEN THE TRIBES DEATH” When the tribes death, my mother lost too. All of our home belonged to my mother. My mother’s hands where present and in motion in our home. The warp and woof of the rug we rested on belonged to my mother. Our mother wove our shoes, socks, clothes and caps. […]

 

 “WHEN THE TRIBES DEATH”

When the tribes death, my mother lost too.

All of our home belonged to my mother.

My mother’s hands where present and in motion in our home.

The warp and woof of the rug we rested on belonged to my mother.

Our mother wove our shoes, socks, clothes and caps.

Our home was woolen; my mother’s goats wool.

My mother that marvelous weaver, that celebrated weaver.

In child-hood I, cursed the milk which wasn’t prepared by my mother’s hands.

The plain was full of my mother’s breath, the time when she was going to spring and brought us the most limpid heavenly water, with the same water-skin which was made by her self.

Ah! For your cock’s separation mother! In the morning you even got up before the cock and you changed yogurt into churned sour milk.

I am heavy-hearted for obscure narrow paths, because they don’t hear the foot-falls of horses and mules.

You were great like the heaven! And firm and strong like mountains! And green as the jungles.

You were elegant and fragrant like the pennyroyals before the spring.

You were the queen-mother.

How much happy those colored stony dices were, that were hanging on your neck.

Down with iron, plastic and even gold.

How much your life has been easy in this world! Mother!

And how much you suffer from this falsely comfort!

How much I suffer when I buy a bottle of milk from crowded shops!

Un consciously I bring you the end of white life.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

DARYOUSH JAFARI

 

«وقتي عشاير مردند»

وقتي عشاير مردند، مادر من هم گم شد.

همه خانه مان متعلق به مادرم بود.

دستان مادرم سرتاسر خانه مان حضور داشت و در حركت بود.

تار و پود فرشي كه بر آن آرام مي‌گرفتيم متعلق به مادرم بود.

مادرم كفش‌ها، جوراب‌ها، لباس‌ها و شال و كلاه ما را مي‌بافت.

خانه‌مان پشمين بود؛ پشم بزهاي مادرم.

مادرم آن بافنده‌ي بلندآوازه، آن خياط شگفت انگيز.

در كودكي، بر آن شيري كه  با دستان مادرم دوشيده نمي‌شد نفرين مي‌كردم.

دشت از نفس مادرم پر مي‌شد زماني كه به چشمه مي‌رفت و آب زلال بهشتي برايمان مي‌آورد؛ با همان مشكي كه با دستان خود ساخته بود.

آه از فراق خروست مادر! تو حتي صبح زودتر از او برمي‌خواستي و ماست‌ها را به دوغ تبديل مي‌كردي.

چقدر دلم براي كوره‌راه‌هايي تنگ مي‌شود كه ديگر صداي اسب‌ها و استر‌هايت را نمي‌شنوند.

تو به وسعت آسمان بودي! محكم و استوار همچون كوهستان ! و سبز بودي مانند جنگل!

تو لطيف و معطر بودي همانند پونه‌هاي لب چشمه!

تو شاهزاده‌ترين مادر بودي!

چقدر خوشحال بودند آن رشته سنگ‌هاي رنگارنگي كه بر گردن تو آويزان مي‌شدند.

مرگ بر آهن، پلاستيك و حتي طلا!

چقدر امروزه زندگي براي تو در اين دنيا آسان شده مادر!

و تو چقدر از اين آسايش دروغين رنج مي‌بري!

ومن چقدر رنج مي‌برم زماني كه از پس صف‌هاي طولاني برايت شيشه‌هاي شير تهيه مي‌كنم.

با اين كار ندانسته برايت پايان زندگي سفيد را به ارمغان مي‌آورم.

                                                   داريوش جعفري

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

سیدمجتبا حسینی در گفته :

کار خوبی بود مرسی آقای جعفری عزیز.
من هم هستم هنوز…. کمی درگیر مشکل زانوی پام شدم.

وقتی عشایر می میرند

دیگر کوچ نمی کنند

ما مرده ایم داریوش جان!

و این دوغهای پاستوریزه

دروغهایی بیش نیستند……………….

کارگاه گرافیک دوشه در گفته :

تو شاهزاده‌ترین مادر بودی!
……………………………………….
سپاس زیبا بود.

علي از شيراز در گفته :

Thamks mr jafari – a nice poem where is the smell of bered ? ممنون اقاي جعفري شعر زيبايي بود بوي نان کجا بود ؟ از مير ملاس عزيز هم متشکرم و حسن انتخاب مرتضاي ادب دان

احسان درویشی - هنا - در گفته :

سلام و درود و عرض ادب و احترام حقیر را پذیرا باشید.
احسنت بر شما …
تخیلات را خیلی به پرواز درآورده بودید و یکی از ارکان شعر بنا به فرموده ی بزرگان ،
قوه ی خیال است و رکن دیگرش احساس و عاطفه….مرحبا بر شما.
در پناه پروردگار یکتای متعال.

حامد ملکشاهی در گفته :

واقعا «رنگین بی»! من که حظ بردم برای ما نسل دهه 60 که پای روایت های پدر و نسل قبلی مینشستیم و هنوز majic boxدر زوایای وجود به کل رخنه نکرده بود و با عشایریتِ روح و هرآنچه نشان از سرزندگی، تازگی، افسون زدگی کوهستان نشینی، ایل و «مال بار» و…مست بی زمانی میشدیم …این قطعه تداعی گر خاطرات ام شد حاطراتی که برای نسل بعد بوی غریبی و ناآشنایی میدهد…
بژیاین!

حشمت اله آزادبخت در گفته :

فقط می تونم بگم درود داریوش عزیز.

بوی دامانی پر محبت از کوچه پس کوچه های خاطرات تو به مشام من هم میرسد……..

زیبا بود و ساده و صمیمی درست مثل خود آقا داریوش عزیز
شکت نویی

ناشناس در گفته :

خسته نباشید جناب آقای جعفری

ناشناس در گفته :

اما من موندم که چرا گرافیستای عزیزمون جدیدا کار خودشون رو کنار گذاشتن و به نویسندگی می پردازن که تعدادشون جدیدا کم هم نیستن.کاش میشد ما ایرانی ها این عادت غلط رو کنار بزاریم که« در همه زمینه ها استادیم»
من به شخصه برای آقای جعفری احترام قائلم اما من این کار رو که جدیدا مد شده نمی پسندم.کاش به جای این جملات زیبا یک اثر بی نظیر را شاهد بودیم.

همایون آزادبخت در گفته :

مادر وقتی مادر بود که تار و پود فرش ها مسیر رود خانه بود..
….
درود داریوش عزیز

ز.كوليوند در گفته :

ساده بود وزيبابه سادگي كلام استاد گرامي(آقاي جعفري)
سپاسگذارم

علی کولیوند در گفته :

شوق تو از بازی بره ها در پرچین کجاست مادر

مريم رضايي در گفته :

خيلي قشنگترازقشنگ بود!
ممنون استاد…

اسدالله آزادبخت در گفته :

مادرم وقتی مادر بود که حنجره اش دشت آغوش بود

مادرم وقتی مادربود که لالایی هایش سوز سرما را زنجیر میکرد

مادرم وقتی مادربود که دست هایش سوغات از مهتاب داشت

اشکهایش را دربازوان ستبر لبخند تجیر میکرد و قدمهایش بوی نان ساجی میداد

مادرم وقتی مرد که مطبخش را اپن کردند و آب معشوره را در خیال تژگاهش ریختند تا دشت های تشنه ی

چشمه هایش بر دستان خشکسالی اندیشه تشیع شود.براستی مادرم مرد؟

مادر که بهشت زیر پایش است

تمام سال

پاهایش درد می کند………..

همشهري در گفته :

جناب آقاي آزادبخت مادرم هميشه مادر است.حتي اگر ديگربرايم لالايي نخواند.چون صداي لالايي اش هنوزدرگوش دارم.مادرم هميشه مادراست چون فقروتنگدستي اش راهميشه ديده ام.مادرم مادراست اگرهم بوي نان ساجي اش نياييد.مادرم اگرهم نباشد مادراست.چون باتمام وجودم اورا به ياد دارم.اشكهايش را.دلتنگيهايش را لبخندهايش را.دلواپسيهايش راهنوز به ياددارم .آرام باش مادرإإإهميشه درقلبمان هستي وخواهي ماند

اسدالله آزادبخت در گفته :

جناب همشهری دوست صمیمی و دوست داشتنی ام از محبتت نسبت به خودم مفتخرم . کاش همه ی دوستان اندیشه پاک وزلال شما را داشته باشند تا فضای مجازی به واقعیتی واقعی جلوه کند. انوشه باشی

سیمره در گفته :

با بیان زیباتون دلم برای مادرم برای دستان پر مهرش برای دل دریایی اش برای مهربانیش برای دلتنگیهایش برای تمام وجود و احساش برای بودنش و ………..تنگ شده ، ای کاش مادر تمام لحظات زندگیم را با تو و در کنار تو میبود ولی مشکلات زندگی انقدر زیاده که انسانها از هم دورند

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :