کد خبر : 98778
تاریخ انتشار : ۲۴ تیر ۱۳۹۶ - ۱۰:۴۹
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 240 بازدید

گم گشته ی دیر آشنا

محمد منصوری/ میرملاس: از هنگام نوجوانی و جوانی با او کم و بیش آشنایی داریم که پس از آن چنان ما را در کام کشیده است که هر لحظه می توان با او زندگی کرد ، این هم حقیقتا نه مجازا واقعیت دارد. روزی نیست که به او نیاندیشیم یا از او نگوییم یا با […]

محمد منصوری/ میرملاس: از هنگام نوجوانی و جوانی با او کم و بیش آشنایی داریم که پس از آن چنان ما را در کام کشیده است که هر لحظه می توان با او زندگی کرد ، این هم حقیقتا نه مجازا واقعیت دارد. روزی نیست که به او نیاندیشیم یا از او نگوییم یا با او سخن نگوییم یا به آثارش مراجعه نکنیم یا شعری از اشعارش را در خاطرمان نگردانیم یا در نوشته ای به کار نبریم و یا در خطابه ای از آن استفاده نکنیم لذا با زندگی روحی و فکری ما عجین شده است .

باری ؛ مولانا جلال الدین محمد بلخی شاعر پارسی زبان قرن هفتم ، با آنکه چند سال اول کودکی را در خراسان زندگی کرد اگر چه نگوییم او شاعر ایرانی به معنای مصطلح امروزی کلمه است ولی به ایران بزرگ و حوزه فارسی زبان متعلق می باشد ؛ اما چه زشت است که  بر سر ایرانی بودن یا ترکی بودن یا روسی بودن مولانا کشمکش دارند ؛ هر چند که مولوی برای حوزه فارسی زبان فخر ملی ست اما مولانا اختصاص به مالکیت و محدود به مرز های جغرافیایی ندارد ؛  او از آنِ کسی است که مثنوی را احساس می کند و می فهمد .  می دانیم که در بلخ زاده شد ـ مرز میان افغانستان و تاجیکستان کنونی ـ که یک سال قبل از حمله مغول در دوازده سالگی هجرت کرد و سرنوشت چنین بود که گر چه مغول ها به ایران حمله کردند و آن ویرانی و کشتار را پدید آوردند ولی در فضای به وجود آمده به رشد نوعی از شعر ، عرفان و بلاغت مجال داد که  دست کم چند شاعر بزرگ به ما تقدیم کنند که مولانا یکی از آنها بود و لذا او به حج رفت و نهایتا به ترکیه و در قونیه سکونت گزید که در آنجا حلقه ای از یاران پارسی زبان داشت و چنین بود که می توانست این اشعار را بسراید چنان که می دانیم مولوی در خلوت نمی نشست تا شعر بگوید ، نه غزل هایش و نه مثنوی معنوی او چنین سروده شده اند .

مثنوی معنوی که همچنان مورخان نوشته اند و خود مثنوی گواه می دهد ، مولانا شب ها می نشست با یاران خویش و گاهی تا سپیده دم می گفت و آنها می نوشتند . او دست به قلم نمی برد و چیزی بر کاغذ نمی آورد ، در همین دفتر اول اشاره ای هم می کند :

صبح شد ای صبح را پشت و پناه / عذر مخدومی حسام الدین بخواه (۱)

بنابراین نشان می دهد که سخن تا صبح می کشید ، مجلسی بوده و گاهی نامحرمانی وارد مجلس می شدند و مولوی دم در می کشید و سخن نمی گفته است :

چون که نامحرم در آید از درم / پرده در پنهان شوند اهل حرم

چون در آید محرمی دور از زند /  بر گشایند آن ستیران روی بند (۲)

دوستان مولانا حقیقتا به سان ضبط صوت های امروز عمل می کردند حتی یک کلمه از سخنان او را نمی گذاشتند روی زمین بیافتد و همه را ثبت می کردند به همین دلیل اختلاف نسخ میان مثنوی و دیوان شمس نه اینکه چیزی نباشد اما نسبت به آن هجم عظیم شصت هزار بیت مسلما کم است و اینها حافظان بسیار امین و احسانا با سواد بودند گر چه بسیار از آنان هم افراد عادی بوده اند به همین خاطر مولوی قدری مسیحا وار عمل می کرد ؛ نزد عالمان و فرهیختگان و فضلا نمی رفت و مجلس او از مردم عادی ، بازاری ، کسبه و نافرهیختگان و تحصیل نکرده گان تشکیل می شد و حتی بر ایشان خرده می گرفتند که این جماعت نا اهل هستند که در جواب می گفت : ” اگر اهل بودند خود خدمتشان می رسیدم ” .  او اینچنین رفتار می کرد ، دیگران که این وضعیت را ملاحظه می کردند که مولانا با اینگونه افراد می جوشد در مجلسش شرکت نمی کردند اما همین دسته های عادی بزرگترین خدمت را به او می کردند که به ثبت این اشعار در تاریخ انجامید . به عقیده نگارنده ؛ مولانا به ظاهر شاعر ولی جامعه شناسی زبردست در حوزه روش شناسی مردم نگارانه است ، وی همچنین د رحوزه کنش متقابل نمادین نیز ورود کرده که روش او روش هم دِلانه است زیرا که ا با حضور یافتن در بین گروه های مختلف زندگانی آنها را در قالب شعر و پند و اندرز بیان کرده است .

باید به این نکته توجه داشت که سبک در گذشته اینگونه بوده است که تحصیل کرده گان مخصوصا کسانی که در علوم دینی تحصیل کرده اند ، ذولسان بوده اند . به دو زبان قطعا مسلط بوده اند خصوصا در زبان فارسی و عربی که مولانا یکی از آنهاست ، همچنین حافظ و سعدی .

مولوی اشعاری هم به زبان عربی ، ترکی و همچنین یونانی عامیانه دارد اما مطلقا از  اهمیت شعر های پارسی اش برخوردار نیست زیرا که با اشعار  ترکی و عربی و … تفنن می کرد . به گفته تحلیل گران ، اشعار عربی حافط بلاغت چندانی ندارد و سست می باشند اما سعدی را عربی دان درجه یک می دانند که قصاید فوق العاده ای هم  دارد . مولانا در جایی شعری دارد که شاید با مزاق ما پارسی زبانان خوش نیاید آنجا که می گوید :

لی حبیباً حُبهُ یشویالحشاء / لَو یَشیع یَمشی الی عینی مشاء (۳)

من دوستی دارم که عشق او دل من را بریان کرده است …

که سپس می گوید :

پارسی گو گرچه تازی خوشتر است / عشق را خود صد زبان دیگر است

بوی آن دلبر چون پران می شود / آن زبان ها جمله حیران می شوند (۴)

در نتیجه زبان اصلی او پارسی بوده است و بدین زبان اشعارش را می سروده است ، در دیوان شمس هم همینگونه است حتی غزل های ملمع دارد.

ما با چند شخصیت از مولوی در “مثنوی معنوی” ، “غزلیات شمس” و همچنین در “فیه ما فیه” مواجه هستیم ؛ در مثنوی شیوه مولوی معلم وار است ، گاهی شور شاعری او بالا می گرفته است اما خویشتن داری می کرد و می کوشید بر آن مهار بزند یا به قول خودش :

در چنین مستی مراعات ادب / خود نباشد ور بود باشد عجب (۵)

عبد الحسین زرین کوب در جایی می گوید (۶)که سبک مولانا ” منبری ” است گویی که مخاطبان و مستمعان در حضور او هستند و برایشان سخن می گفته است و به فراخور حال مخاطبانش توجه می کرد ، اگر می دید ملول اند قصه یا مثلی می گفت حتی گاهی سخنانی می گوید  که از داستان های عامیانه هم پایین تر است تا جایی که الفاظ رکیک چاره ی کارش بوده است ؛ این شیوه نزد هیچ یک از بزرگان دست کم یافت نمی شود . علاوه بر این که نکوهشی  هم بوده و خواسته از آن حشمت فضلایی خویش بکاهد تا به زیر  آید و همنشین دیگران گردد . در مثنوی چنین است که ، پند می دهد واعظی می کند اما در عین حال حکمت های خیلی عمیق می گوید و قابل درک است چون در خور فهم مخاطبانش نگفته است و مشخص است که برای دیگران سروده است . مرحوم جلال همایی تعبیر خوبی دارد ،  می گوید : مولانا به سان یک غواص است که تا مدتی روی آب شنا می کند و یکمرتبه غوطه می خورد و متوجه نمی شوی تا چه عمقی رفته و از جایی دیگر دوباره سر بیرون می آورد . به همین خاطر است که تمام احوال مولوی در مثنوی منعکس شده است ، و همچنین بهترین آینه ای که بخواهیم مولوی را در آن ببینیم و بشناسیم همین کتاب مثنوی ست که چیزی نیست که او فرو ننهاده باشد آنجا که می گوید :

ما چه خود را در سخن آغشته ایم / کز حکایت ما حکایت گشته ایم

گر هزارن طالب اند و یک ملول / از رسالت باز می ماند رسول

اسب خود را ای رسول آسمان / در ملولان منگر و اندر جهان

فرخ آن ترکی که استیزه نهد / اسب خود در خندق آتش جهد

گر پشیمانی بر او عیبی کند / اول آتش در پشیمانی زند

خود پشیمانی نروید از عدم / چون ببیند گرمی صاحب قدم (۷)

بر خود نهیب می زد که تند و گرم برو آن وقت ملالت های دیگران تو را سرد نخواهد کرد .

و همچنین مولوی شاعر و عاشق در دیوان شمس را می یابیم ؛ به تعبیر خود :

حلاج اشارتگر از خلق به دار آمد / از تندی اسرارم حلاج زند دارم (۸)

می گوید من در دیوان شمس راز هایی را فاش می کنم که اگر حلاج بود او خود مرا دار می زد .

” شمس به مولانا آموخت که در ساحت عشق محققانه سخن بگوید ” (۹)؛ تا پیش از شمس مولوی یک غزالی دیگر بود ، مرد عالمِ مفتی ، خطیب و واعظ و همچنین خوش زبان و بلیغ ولی عنصری که کم داشت ” عشق ” بود این همان گوهری بود که شمس در واقع نصیب مولانا کرد . شمس در سطحی نبود که به مولانا مطالبی یاد دهد چون مولوی از او عالم تر بود اما در حقیقت شمس این بارهایی را که بر دوش مولوی سنگینی می کرد ، دویدن او را کند تر کرده بود ، گرفت :

گفت که تو شیخ شدی شمع شدی رهبر این جمع شدی / شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم (۱۰)

تمامی متعلقاتش را از او ستاند و به فرمان شمس آنها را ترک گفت و به همین خاطر سماع پیشه کرد .

صاحب نظران بر این باورند که مثنوی ؛ قرآن در زبان فارسی است ؛ تفسیر قرآن نیست بلکه قرآن است در زبان فارسی . مولوی اذعان می کند که به او هم وحی شده است حتی بدون اینکه بداند اشعار را بر زبان آورده است ؛ اگر بپذیریم که این ادعا صحیح باشد به توجه به ابیات مولوی آیا سکوت دو ساله ی او بین دفتر اول و دوم شباهتی با ویژگی هایی از حضرت محمد (ص) ندارد؟ . مدتی وحی به پیامبر نمی رسید و از این حالت ملول شده بود که آیه رسید : مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ قَلَی(۱۱)؛ خدا تو را ترک نکرده ، و با تو وداع نگفته است .  در نظر مولوی اینچنین بوده است چون مقدمه ای بلند که بر مثنوی در دفتر اول نوشته است آنجا تمام اوصافی که  قرآن برا خویش شمرده است او برای مثنوی ذکر می کند : ” کتابی که جز پاکان دستشان به آن نرسد یا خداوند با این کتاب عده ای را گمراه و عده ای را هدایت می کند ” . یا در جایی می گوید :

هست قرآن حال های انبیا / ماهیان پاک بحر کبریا (۱۲)

او معتقد بود که وحی پایان نپذیرفته است ، برای خویش مقام پیامبری قائل نبوده است ولی متوجه این امر هست که وحی پایان نیافته است ، نه اینکه هر کسی که به او وحی شود پیامبر است چرا که وقتی کسی  ماموریت پیامبری دارد ، پیامبر است به همین خاطر است که می گوید برای اینکه عامه انکار نکنند می گوییم وحی دل است و الا منظور همان وحی حق است چون وحی یک امر ذو مراتب است هم ضیعف تر هم قوی تر دارد همچنان که در قرآن است و مولوی هم بدان استناد می کند ،  حتی در مثنوی هم اذعان می کند :

نه نجوم است نه رمل است و نه خواب / وحی حق الله اعلم بالصواب

از پی رو پوش عامه صوفیان / وحی دل خوانند آن را در بیان (۱۳)

او اذعان می کند که وحی حتی بر زنبور هم فرو آمده چرا که بر اثر وحی الهی زنبور مولد عسل شده است سپس ما آدمیان که خداوند فرموده است : وَ لَقَد کَرَمنا بَنی آدم … وحی نازل شده بر ما قطعا برتر از زنبور خواهد بود و لذا چرا به ما وحی نشود تا ما از طریق الهام و کشف حقایق را دریافت نکنیم .                                                                           چون که او حی الرب الی النحل آمدست / خانه ی وحیش پر از حلوا شده ست

این که کرمناست بالا می رود / وحیش از زنبود کی کم می رود (۱۴)

مولانا هم اهل طریقت ، شریعت و هم حقیقت بوده است و این سه کمتر در یک نفر جمع می شود که این بزرگوار این سه را در خود گرد آورده است .  .

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  • مثنوی معنوی ؛ دفتر اول ، مولوی
  • مثنوی معنوی ؛ دفتر اول ، مولوی
  • غزلیات شمس ؛ غزل شماره ۲۶۴ ، مولوی
  • مثنوی معنوی ؛ دفتر دوم ، مولوی
  • مثنوی معنوی ؛ دفتر سوم ، مولوی
  • پله پله تا ملاقات خدا ؛ دکتر عبدالحسین زرین کوب
  • مثنوی معنوی ؛ دفتر سوم ، مولوی
  • غزلیات شمس ؛ غزل شماره ۱۴۵۹ ، مولوی
  • قمار عاشقانه ؛ فرج دباغ
  • غزلیات شمس ؛ غزل شماره ۱۳۹۳، مولوی
  • قرآن کریم ؛ سوره الضحی ، آیه -۳-
  • مثنوی معنوی ؛ دفتر اول ، مولوی
  • مثنوی معنوی ؛ دفتر چهارم ، مولوی
  • مثنوی معنوی ؛ دفتر پنجم، مولوی

 

 

درج شده توسط : مصطفی شکری " سردبیر سایت میرملاس "

دیدگاه ها

ابراهیمی در گفته :

زنده باشید اقای منصوری بسیار خواندنی و جالب بود سپاس

سارامریدیان. در گفته :

بادرود برشما آقای منصوری

گریزی زیبا و دلپسند همچون زبان خود مولانا درغزلیات ومثنوی که به هرجا سر می کشد تاحرف دلش رابه شنونده انتقال دهد .این مباحث تابیدن جا گفتنیست. هرچه آیدزین سپس بنهفتنیست

درود بر محمد عزیز که همیشه با اشعار مولانا مطالب خودش را زینت میبخشد…..باعث افتخار ماست وقتی جوانانی مثل ایشان ادامه دهنده راه بزرگان و ادیبان ایران عزیزمان باشند…..پاینده و سربلند باشید

مصیب منصوری پارسا در گفته :

به نظرم مطلبی است عمیق،فنی،ژرف،که مخاطبان ان اهل فن وصاحبان اندیشه اندونه لزوما عامه مردم.بخش هایی از مقاله جای بسی تامل دارد وتفکر.وخواننده نکته سنج رو به دنبال پیدا کردن برخی حقایق رهنمون میکند،واین یعنی هنر مقاله نویسی،که خواننده به تفکر وتامل واداشته شود و ذهن اورا مشوش کند که به دنبال کشف حقیقت رفته و خودمجهولات ناشی از مطلب رو دریابد.نه اینکه نویسنده نظرش را بر مخاطبانش تحمیل کند.

سجاد فیضی در گفته :

تبارک الله محمد جان، همه باید مثل شما حق حضرتش را ادا کنند

نادر ادینه در گفته :

درود بر شما .ااز اون منطقه همچین کسی بلند بشه خودش کلی حرفه.افرین افرین

ناشناس در گفته :

ببخشید جناب لطفا حرفتونو اصلاح کنید .

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :