کد خبر : 19395
تاریخ انتشار : ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ - ۲۳:۵۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 820 بازدید

ایستادن در باد

———————————– ایستادن در باد گفت و گو گزارش علیرضا آزادبخت با استاد محمد حسین آزادبخت ———————————– به نقل از مدیران کل میراث فرهنگی استان های ایلام و لرستان درج شده بود که حکایت از بیش ترین استقبال بازدیدکنندگان در تعطیلات نوروزی از موزه های مردم شناسی شهر های ایلام و خرم آباد داشت. رویه ی […]

48225645186887193151

———————————–

ایستادن در باد

گفت و گو گزارش علیرضا آزادبخت

با استاد محمد حسین آزادبخت

———————————–

به نقل از مدیران کل میراث فرهنگی استان های ایلام و لرستان درج شده بود که حکایت از بیش ترین استقبال بازدیدکنندگان در تعطیلات نوروزی از موزه های مردم شناسی شهر های ایلام و خرم آباد داشت. رویه ی خبر بیان گر آغاز موجی از علاقه و توجه مردم به تاریخ و گذشته خود بود اما ما به راحتی می توانستیم به پشت سئوال چرا آن موزه ها جالب و دیدنی بوده اند برسیم؟ و به درستی بدانیم چه کسی طراح و مجری آن ها بوده است. زیرا سازنده ای خاموش این خبر سالهاست در مرکز تشنه ی این دشت، زندانی حصار کوه هاست مردی که ۴ دهه است با ولع سیری ناپذیر خدایان اساطیری، از روزن چهار چشم نشسته بر پیشخوان موهای جو گندمی اش، عطش ناک کاویدن کلمات، شکار لحظات و سرودن احساسات است و می خواهد همه ی رنگ های دنیا در رودهای جاری جهان جریان یابد.

کتاب و کلمه، دوربین وسینما، رنگ و بوم، گچ و خاک، صخره و صدا و موسیقی و ماه بچه های دوست داشتنی کوچه ی زندگی اویند… طراح ومجری موزه های مردم شناسی لرستان و ایلام و موزه های شهرستان کوهدشت، الیگودرز، نورآباد استاد مسلم ماکت ها و صحنه های  جنگ، صاحب نظر در مسایل مردم شناسی شناخت عشایر و زندگی کوچ، سازنده ی ماکت های ماندنی از آثار و ابنیه ی تاریخی، و طراح و سازنده ی نقشه ی توپوگرافی ایران در یکی از مدارس ایرانیان مقیم دوبی، صاحب سبک و دارای روش انحصاری و ابتکاری در ساخت ماکت هایی از طبیعت و… استاد محمد حسین آزادبخت.

اگر چه راقم این سطوربا آمیخته ای از جسارت و گستاخی به میدان این موضوع آمده است اما در جایگاهی نیست تا به اظهار نظر دراخلاق و ادب دیگران بپردازد اما نمی تواند این نکته ی آشکار را ناگفته بگذارد یا دیرتر بگوید که در روزگار تکثیر و شبیه سازی دیوهای آدم رو اگر انسان کامل پشت ناممکن نشسته است اما او کاملا انسان است. وسیع و عمیق، سخت و آرام، تنها و فراوان، علاقه اش به هنر و افزودن زیبایی به دنیای پیرامونش از دوره ی ابتدایی آغاز شد. تا به نوشتن اولین روزنامه ی دیواری کوهدشت و دست نویس ” گلبانگ” سال ها بعد به شکل نشریه” مپل” در دوشماره با موضوع فرهنگی، ادبی عنوان نخستین نشریه های شهرستان را به خود اختصاص داد اما شماره ی سومش پیش از تولد در ساک مامورین ساواک خفه شد.وی در  سال ۱۳۵۲ با اولین نمایشگاه نقاشی رنگ و روغنش رنگ را لعاب پوسیدگی خشت های خام ساخت، جشنواره های سینمای آزاد و جوان که در آن روزگار، کانون جوان و روشنفکران انقلابی بود، فرصت هایی نو به دستش داد تا گروه از بچه های شهر را بگیرد و برای اولین بار روی صندلی های سینما و پای پرده ی جادویی اش بنشاند. دریغ که تنها تعدادی نقد و تحلیل از فیلم های سینمای آزاد،  تدریس فیلم نامه نویسی در مراکزصدا و سیمای کرمانشاه و ساخت چند فیلم محصول استعداد مقتول سینمایی او بود. گمان نمی کنم نوشته ای در مورد او بی گفتن از همزاد دیرینه ی درد و داغش ایرج رحمانپور کامل باشد. طاووس هزار رنگ آیینه ی خانه ی هنر و طوطی اسیر بی قفسی که در ایوان کوتاه متولیان هنر و رسانه کم از زغن افتاده است دو دست توامانی که در دیار بلوط وبلا ، سال هاست “تردید گریستن بر خویش یا روزگارشان” را با “بیت کوچ” و “شیشه ی گلاب” و “کزه ی برف لویل” و آرزوهای بسته بر تیر آرش” از” ضخره های یخ بسته ی راه” بر دوش می کشند.

آنان به انگاره ی درختان سخت جان و سمج بلوطی که تبرهای تیز شریان هایشان را بریده باشند، هر سال با پاجوش هایی تازه به بهار سلامی دوباره  میدهند. آشنایی جناب آقای آزادبخت با اسطوره و تاریخ، شناخت ادبیات ملی و جهانی، علاقه مندی به فولکلور و فرهنگ بومی از وی نویسنده و منتقدی روشن و دقیق با کلکی خیال انگیز، شیوا، روان و تصویری ساخته است.

ضمن آرزوی موفقیت برای این هنرمند از او تقاضا نمودیم چگونگی گرایشش را به هنر خود قلمی کند:

“آن روزها در پایین دست شهر کوهدشت رودخانه ای بود زلال زلال، ماهیان آزاد، در لابه لای مخمل سبز خزه های کف رود سر در پی هم جولان می دادند. لاک پشت های کهن سال در کناره های آفتاب گیر رود چرت می زدند. سنجاقک های پرطاووسی بر پونه های بنفش کناره ی رود می نشستند تا با نسیم ملایم نیم روزی تاب بخورند، مادیانی”کژل”(۱) در مرغ زاری آن سوتر مهربانانه به کره اش شیر می داد. جالیزبانی بد عنق با تکاندن قلماسنگش در هوا توده ای از گنجشکان را می پراند. خربزه های زرد پوست چناری و “میرپنج”(۲) که نیمی از زیر خاک بیرون زده بودند، میل خوردن را در دل هر رهگذری بر می انگیختند. کودکانی نحیف که هم چون تندیس های گلین متحرک در خاک های داغ کناره های “هزارجریت”(۳) می پلکیدند، اولین کسانی بودند که حسرت نخوردن آن خربزه ها را فرو می خوردند. آن روز ها در آن دنیای خیال انگیز،  کودکی خود را همراه آن تندیس های گلین متحرک، در کناره های هزار جریت و در روستای باباقلی، در پایین دست کوهدشت سپری نمودم.

کودکی ام را به شهر و از شهر به آن روستا را به نوجوانی رساندم. در آن روزها دنیای محدود من، محصور کوه های بلندی بود که نمی دانستم در آن سوی کوه ها دنیا بی انتهاست.

این را از آموزگارانی جوان آموخته بودم، آموزگارانی که انگار رسولانی بودند که از آن سوی کوه ها به دنیای من آمده بودند تا پیامبر بهتر زیستن باشند. چگونه می توان بهتر زیست؟!

دغدغه ای بود که من از آن رسولان غریب دریافتم همواره چگونه می توان بهتر زیست؟ راز سر به مهری بود که من برای دستیابی به آن، آرزوهای بزرگی در سر داشتم.

آن آرزوهای بزرگ مانند”شون فیرنک”(۴) مرا به دنبال خود بردند، ولی هیچ گاه به آن آرزوهای بزرگم نرسم، می توانم آن ها را مجسم سازم. به همین منظور برای آن که حداقل دنیایم، آرزوهایم را خلق کنم به هنر روی آوردم.

شیوه های مختلف هنری را تجربه کردم اما مجموعه عواملی همچون: کمبود امکانات، دوری از مراکز فرهنگی، هنری و … دست به دست هم داده، دنیای اطراف مرا از خلق آثاری درخور و شایسته کوتاه کرده بودند. آن روزها با خود می گفتم شاید از آن هنگام که بر روی پوسته ی زمین سلسله جبال زاگرس شکل گرفت و در خم چمبری از آن چین و شکن ها زیستگاه من کوهدشت به دام حصار کوه ها افتاد سرشت دست نیافتن به آرزوهای بزرگ در این دیار رقم خورده است. هنوز دغدغه ی من این است که آیا می توان در این دیار به آرزوهای بزرگ دست یافت؟ من که نتوانستم ولی نسل های بعد از من که در این دشت جوانه زده اند خواهند توانست رشد بنمایند، ستبر و سرافزار قد بکشند تا شاید قامتشان از دیواره ی کوه ها بالاتر بنشیند و آثاری بزرگ بیافرینند. تا آن سوتر دیده شوند که در باد تکان می خورند و به برگ و یار بنشینند.       این چنین باد.

———————————

پی نویس ها:

۱-     نام اسبی است با پیشانی سفید.

۲-     نوعی خربزه محلی

۳-     نام منطقه ای در جنوب کوهدشت

۴-     چوپان فریب پرنده ایست کوچک تر از کبک. این پرنده به نحوی راه می رود که عنقریب به چنگ بیاید، اما

هم چنان چوپانان را می فریب تا از گله دور شوند تا گرگ گوسفندی به رباید.

———————————

 این مطلب در سال ۱۳۸۷ شماره ۸۹  / ۳۱ فرودین ۱۳۸۷ در نشریه سیمره منتشر گردیده.

——————————–

درج شده توسط : سجاد همتی / دبیر پاتوق هنری " میرملاس "

دیدگاه ها

راضیه همتی در گفته :

سلام من به این جمله خیلی اعتقاد دارم……

شما چطور؟؟؟

گذشتن از سختی های پیش رو هرگز سخت تر از آن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود….

ع-آزادبخت در گفته :

راضیه داوی رشی !!
تا پشت سر چون باشد و پیش رو چند!!!
اما رفتن بهتر از ماندن و گندیدن است.

مهدی زاده در گفته :

فقط خدا می داند
چند پرنده ی خیس
در گودی چشمان علیرضا و « مَسن *»
لانه کرده است!

* محمد حسین

................................................................... در گفته :

بامحمد حسین ازادبخت چندان برخورد نداشته ام و نمی شناسمشان ان طور که بتوان قضاوت کرد. اما این برای شناخت این آقا باید پیش تر بروی تا بشناسی البته همیشه رفتن نیست ـرفاقت چندین ساله ـباید تجربه کرد تافهمید…قشنگ حرف زدن سخت نیست دکتر عزیز…………………………………………………………………………………………

اما به نظر من
خیلی خیلی هم مهم است
که آدم شفاف قشنگ و با شهامت حرف بزند.
.
.
.
به قولی :

یکی بیاید بگوید
اگر غیر از اینجا جای دیگری نیست
قطاری که دور می شود چرا دور می شود؟

ع-آزادبخت در گفته :

گرامی دوست!
چشم کور سوی من! حسرت “بازی” ” کبوتر” در اوج آسمان این سرا را دارد. کبوتری که نه “حرام” است نه “جلدی حرم” .کبوتری که مطلقا کبوتر است. نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد.

کیمیا ازادبخت در گفته :

جالب بود متن ت !

ع-آزادبخت در گفته :

کم کیمیا!
متن تو اما جالب تر

محمد اسدیان در گفته :

ایدون باد

ع-آزادبخت در گفته :

محمدجان
ایدون تر تویی!

همه راهها
از سرزمین من شروع می شود.

ع-آزادبخت در گفته :

مروا ی وای!
والبته به همین سرزمین ختم !!!!

ایرج آزادمنش در گفته :

مپل اولین نمازی بود که من خواندم(اگر مپل بمیرد خورشید راهش را گم میکند)

ع-آزادبخت در گفته :

آقا ایرج!
این جوری هم نمی شد!! خورشید اینقدر م گیج نمی زنه!!!هنجس که بود!!!gps م داره!!!

لیلا در گفته :

خیلی خوشحالم که با این مطالب تونستم یکی از بهترین افتخارات شهرمو بشناسم….

ع-آزادبخت در گفته :

لیلای دشت!!
خوشحالیتان مدام! !!

اسدالله آزادبخت در گفته :

دربیشه ی تنهایی شب
درامتدادنفس بلوط
توچلچلراغ ایل بودی
هه مشکه هه های مادرم
دربازوان توتجیرشده
توهیزم تژگاه بخت خواهران منی.

ع -آزادبخت در گفته :

شیر تمام!

این که وصف حودت بود !!آن که در بیشه است شیر است و جناب از روز ازل شیراین بیشه نام گرفتی!!

سپاس از حسن نظرت

پردیس٪ک در گفته :

سلام آقای آزادبخت خیلی قشنگ بود!

ع -آزادبخت در گفته :

پایار پردیس!!
فک کردم تو راهرو مدرسه ای و صداتو از اونجا میشنوم اینقد نوشتنت کپی بی بدیل حرف زدنت بود.آروم و خیلی مودب!!!

مصطفی رضایی در گفته :

اگر بکیشین سر و سریونم/هزار تیر سخت هاوه درویونم. برای “مه سین” به بهانه ی نوشتن علیرضای عزیز. ای ماندگارترین در باورها، “لچک های” از یاد رفته را چون دستمال”کاو” و “سور” در دستان “بازی هواز” به یادت به “چوپی” داد می زنم. تادرباور ناباوران در “شونشینی” روزگار “چیکه چیکه” شوی. تا اگر از یاد مردم رفتی در یاد تاریخ خاموش دیارمان “دیاری ” بمانی.

بد نبود؟

پ/ازادبخت در گفته :

روزهاست…/
منو تو همه زیادی حرف میزنیم…/
اما…/
حرفمان را نمیگوییممممم/
تاهستی باش روشتا…
.
.
.
.
.
راستی بیتا هم سلام خنکی میرسونه!!

منم زهرا.م در گفته :

سلام عزیزم
روشتامردونه است بهتره ما دخالت نکنیم
چیزی نمونده بزنن چش و چال همو درارن…هِه …هِه ….هِه…هِه
*******************************
سلام سرورم
ازبس کار درستین هر وقت می خوایم نظر بدیم کپ می کنیم.

ف.آزادبخت در گفته :

راستی آموزگار جوان آن روز هایم، چگونه می توان بهتر زیست؟؟! بنویس، یادداشت میکنم همچون گذشته…

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :