کد خبر : 4487
تاریخ انتشار : ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ - ۰۹:۱۱
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 946 بازدید

رقص ِ زبان

رقص  ِ زباننگاهی متفاوت به ماجرای عجیب ” شمس ” و ” مولانا ”ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لطیف آزادبخت   « چون گفتنی باشد و همه ی عالم از ریش من در آویزند که مگو ، بگویم و هر آینه ، اگر چه بعد ِ هزار سال باشد ، این سخن به آن کس برسد که من خواسته […]

رقص  ِ زبان
نگاهی متفاوت به ماجرای عجیب ” شمس ” و ” مولانا ”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لطیف آزادبخت

 

« چون گفتنی باشد و همه ی عالم از ریش من در آویزند که مگو ، بگویم و هر آینه ، اگر چه بعد ِ هزار سال باشد ، این سخن به آن کس برسد که من خواسته باشم » ( شمس تبریزی )
ماجرای عجیب ِ مولانا و شمس در نوع ِ خود یکی از مبهم ترین و پر حاشیه ترین ماجراهایی است که تاریخ ادبیات عرفانی ایران به خود دیده است . این یکی از حساس ترین گذرگاهها و مقاطع تاریخ ادبیات فارسی و بستری است که در آن عقل و احساس ، قال و مقال و به معنایی” ادبیات ” و ” عرفان ” با هم تلاقی کرده ، بر هم اثر گذاشته و همدیگر را بارور و شکوفا کرده اند . یکی از نتایج این رویداد تاریخی ، شاعر شدن مولانا بعد ازچهل سالگی ، و خلق ” مثنوی معنوی ” ، ” دیوان اشعار” و بخصوص غزلیات مولانا و ” مقالات شمس ” و صدها کتاب و هزاران مقاله و متنی است که با الهام از این آثار ، به رشته ی تحریر در آمده ، شعر و عرفان ایرانی را جهانی کرده ، و تاریخ ادبیات کلاسیک فارسی را از آثار ارزشمند این تأثیر گذاری متقابل گرانبار نموده است .
اما حواشی این ماجرا هنوز که هنوز است روشن نشده وممکن است برای همیشه ی تاریخ در ابهام بماند . این که دانشمند وعارف بزرگی در طراز مولانا ، با حوزه ی تعلیم و تدریسی که در زمان خود یکی از معتبر ترین مراکز علمی و دینی ایران و بلکه جهان بود ، به یک باره بعد از دهها سال مراقبه و تهذیب نفس ، دل و دین و عقل و هوش خود را در معرض تأثیر زبان شور انگیز و بر آشوبنده ی شطحیات و کلام اغواکننده ی شیخی یک لا قبا و ناشناس و به تعبیر برخی از شاگردان مولانا ” لا ابالی ” و ” بی مایه ” قرار می دهد ، حقیقتا ً هم تکان دهنده و هم عبرت انگیز است . در ادبیات عرفانی ایران زمین ، شاید تنها ماجرای ” شیخ صنعان ” بتواند در وخامت اوضاع و اعجاب انگیزی آن با این رویداد ، قابل قیاس باشد . اما شمس تنها برای مریدان متعصب و خام و سطحی نگری چون ” کریم علی ” و ” علاءالدین خوزی ” بی مایه و لا ابالی است همان هایی که آفت هر جمع و محفلی هستند و شمس در باره ی آنان می گوید : « …هر چه ما به صد روز به صلاح می آوریم او به یک لحظه زیر و زبر می کند . » (۲۷۱) او به خاطر مولانا به قونیه آمده است ، و زمانی که به قونیه می رسد ، از چنان مرتبه ی علمی و عرفانی ِ بالایی برخوردار است که امثال ” اوحد الدین کرمانی ” و ” شیخ محمد ابن عربی ” اگر خود را مرید او ندانند ، لااقل نزد او زانوی ادب به زمین می زنند .
اگر در داستان شیخ صنعان ، چنین انقلاب روحی و آشفتگی زیر و رو کننده ای ناشی از ملعبه و افسون عشق و محنت و جسارت است ، دست کم توجیهی اخلاقی برای آن وجود دارد؛ اینکه ” ترسا بچه ” ای زیبا رو با ملاحت نگاه و حرکات و گفتار دل انگیز و اغواکننده ی خود ، دل مجسمه ی تقوا و عالم دینی بلند مرتبه ای چون شیخ صنعان را بلرزاند ، بعید نیست . می توان برای این سر شکستگی تاریخی و تباه کننده ، در قالب تعبیراتی چون نفس اماره ، و وسوسه های شیطانی دلیلی جست . ( و البته این که نفسِ ماجرا ، داستان است یا واقعیت ، در بغرنج بودن آن تغییری ایجاد نمی کند. ) اما چگونه می توان پذیرفت ، ” مولانا جلال الدین محمد ” فرزند ” سلطان العلما ” شاگرد بر جسته ی ” برهان الدین محقق تِرمِذی ” ( سیّد سِردان) ، کسی که از دوران کودکی در معرض عالی ترین تربیت های دینی و علمی قرار داشت ، استاد اعظم قرآن و حدیث ، با آن اعتبار علمی و فقهی بی مانند که محل رجوع عالیترین مقامات دینی و علمی ایران و روم و به معنایی شرق و غرب عالم بود ، به چنین شور و شیداییِ وصف ناپذیر و رنج و محنت عظمایی مبتلا شود که ماهها در بر روی خود ببندد و مدرسه و ” قیل و قال ” حوزه را رها کند ، کار و زندگی و زن و بچه و شاگردان را یکجا به امان خدا بگذارد ، مدرسه را به تعطیلی بکشاند و حتی به قیمت حرف و حدیث مدعیان و رقبا ، ماهها در ” سماع ” و ذوق و ” حال ” با شمس خود و خدای خود ( ” شمس من و خدای من ” ) خلوت کند ، حقیقتا ً هم عجیب و هم تکان دهنده است .
چهره ای که مورخین و تذکره نویسان از شمس تصویر کرده اند ، چنان اسطوره ای و پر رمز و راز است که بدون دغدغه و ابهام نمی توان به او نزدیک شد . اما متن مقالات فاقد این جنبه ی استعلایی و غیر قابل درک است . شمسِ مقالات عارف بلند مرتبه ای است که با صراحت حرفش را می زند . اهل ریاکاری و مداهنه و لفاظی های معمول مدارس و محافل علمی نیست . گفتار هایش شفاهی ، تازه ، و متفاوت است . زبان او منحصر به فرد ، گزیده و موجز و سرشار از تصاویر شاعرانه است . جزء مولانا کسی زبان او( یا بهتر است بگوییم منظور او ) را نمی فهمد: « من چون شعر گویم در اثنای سخن ، باز شکافم و معنی سِرّ آن بگویم ، بعضی از غلبه ی معنی لال شوند . مولانا را هیچ لالی نیست … این مردمان را حق است که با سخن من اِلف ندارند … » (۱۶۲) اما گاه حتی مولانا نیز از دشواری زبان مقالات شمس به ستوه می آید : « مولانا کارهای معلق می زد که ” باران است و گِل است و وحَل [لای و لجن] ” من از نماز فارغ شدم ، جزوه اش را بر زمین زد که نمی نویسد چیزی که کسی نتواند خواندن . » (۱۷۴)
شمس ِ مقالات درویش وارسته ای است که شخصیت محکم او در کوره ی سفر های دور و دراز و ریاضت ها و زهد و صفای اصیلِ اخلاقی اش آبدیده شده و غنای سرشتین رفتار و کردارش از بوته ی ناملایمات و رنج ها و آزمون های بیشمار بیرون آمده است . او بیش از آن که اهل کشف و کرامات باشد اهل سماع و جذبه و ” حال ” است . شمس خود در مقالات به ندرت ( دو بار ) به کرامات خود اشاره می کند و حتی این قبیل امور را هم کرامت و معجزه نمی داند . یکبار آنجا است که از کر و کور کردن کسی سخن می راند : « زهی قرآن ِ پارسی ، زهی وحی ِ ناطق ! حالتی بود . در محلتی می گذشتم ، آواز چنگ شنیدم . آن یکی گفت: ” درویش و آن گه سماع ِ چنگ ؟ ” حالت ِ نازک بود . ناگاه ، از دهانم بیرون جست که ” نبینی و نشنوی ! ” همان ساعت ، دست همچین کرد و دیوار گرفت . به نزد ِ این طایفه ، این جنس طرفه است و به نزد دیگران ، کرامت و معجزه . » (۳۰)
از نگاه شمس کشف و کرامت برای کسانی جاذبه دارد که پایبند ” اسباب و علامات ” هستند . او خواستار آن است که مولانا این پرده های کاذب را که مانع فهم سخنان او می شود پاره کند . یکی از مهمترین مراحل این رویداد که شمس چشمه ای از قدرت های روحی خود را به مولانا نشان می دهد ماجرای اولین دیدار این مراد و مرید است ما نیز با نگاهی گذرا به این دیدار تاریخی اشاره ای کرده و آنگاه به اعجاز واقعی شمس که همان زبان شاعرانه ، گزیده گویی و ایجاز بی مانند و شوریدگی و بر آشوبندگی ِ الفاظ و بیان اوست می پردازیم . زبان به منزله ی ناهمگونی و تفاوت . چیزی که شمس را و مقالات را از تمام تاریخ عرفان و ادبیات فارسی جدا می کند و به او و زبانش ماهیت و منشی یگانه می بخشد ، به راستی ( وهمانطورکه مقدمه نویس و ویراستار مقالات نیز اشاره کرده است ) تمام هنر و کرامت شمس همین است . در متون تاریخی داستان پردازی های زیادی از این نخستین دیدار ذکر شده است که شمه ای از آن بدین قرار است :
( به روایت جامی ـ در ” نفحات الانس ” ) : چهار سال از مرگ سید سردان گذشته است که غریبه ای ( شمس ) وارد قونیه می شود و به مدرسه ی مولانا می رود . هنگام ورود این درویش ژولیده مولانا روی لبه ی حوض آب وسط مدرسه نشسته است ودر حال خواندن کتابی است . چند جلد کتاب نیز کنار دستش بر روی هم چیده شده است . شیخ تازه وارد روبروی مولانا می ایستد و در حالی که به کتابها اشاره می کند می گوید « اینها چیست ؟ » مولانا به او کم محلی می کند و احتمالا ً برای اینکه شر او را از سر خود کم کند ، می گوید : « تو به این کارها چه کار داری ، اینها قیل و قال است » . شیخ تازه وارد کتابها را هل می دهد و توی حوض آب می ریزد . مولانا با برآشفتگی و تعجب می گوید : « چطور ؟ » شمس هم مثل او پاسخ می دهد : « تو با این کارها چکار داری اینها ذوق و حال است .» تازه وارد بعد از دیدن ناراحتی مولانا از خیس شدن کتاب ها آنها را خشک ِ خشک از آب بیرون می کشد و بعد مولانا که طرف خود را شناخته است ، دست او را می گیرد و به حجره ی خود می برد و سه ماه آنجا می مانند بی آنکه بیرون بیایند ، یا با کسی حشر و نشر داشته باشند .
( به روایت احمد افلاکی ـ در ” مناقب العارفین ” ) : شمس وارد قونیه می شود ، ولی به مدرسه نمی رود بلکه در ” کاروان سرای شکر ریزان ” اقامت می کند . روزی این تازه وارد بر روی سکوی کنار در کاروان سرا نشسته است که مولانا سوار بر اسب و در معیّت تعدادی از مریدانش از آنجا عبور می کند . شمس لگام اسب مولانا را می گیرد و بی مقدمه از او می پرسد : « ابایزید بزرگتر است یا مصطفا (ص) ؟ » مولانا پاسخ می دهد : « ابایزید سگ کی باشد که تو با حضرت رسول مقایسه اش می کنی ؟» شمس می گوید : « پس چرا او به خود جرأت می دهد ( حرف هایی ) از قبیل ” سُبحانَ ما اَعظَمَ شأنی “( پاک و منزه و بزرگ است شأن و مقام من ) و ” اناَ سُلطانُ السَّلاطین ” [بر زبان بیاورد ؟] چیز هایی که حضرت مصطفا با تمام عظمتش بر زبان نمی آورد ؟ » شمس پس از شنیدن پاسخ مولانا نعره ای زده و ” نقش بر زمین ” می شود . بعد مولانا به مریدان دستور می دهد او را به مدرسه و حجره ی او ببرند و از همان لحظه مولانا در حجره را بسته و به مدت سه ماه از تعالیم او بهره مند می شود . در تمام این مدت هم از حجره بیرون نمی آیند و هیچکس نمی داند که امور شان در داخل حجره بر چه منوال است .
( به روایت سپهسالار ـ در ” رساله ی سپهسالار ” ) : مولانا در خانه نشسته است که به او الهام می شود که کسی که سالهاست در انتظار اوست به قونیه آمده و در کاروان سرای شکرریزان اقامت دارد . مولانا به سراغ او می رود و می بیند که شمس بر روی سکوی کنار در کاروان سرا نشسته است . آن دو مدتی رو به روی هم ایستاده و به همدیگر نگاه می کنند . بعد شمس از مولانا می پرسد : « ابایزید که هیچ وقت خربزه نمی خورد ، چون که می گفت خبر ندارم که حضرت مصطفا (ص) خربزه را چگونه قاچ میکرد ، چه طور به خودش جرأت می دهد که بگوید : ” سُبحانَ ما اَعظَمَ شأنی ” ؟ » و به محض شنیدن پاسخ مولانا ، آن دو همدیگر را در آغوش می گیرند و ” چون شیر و شکر به هم در می آمیزند . ” و سپس به حجره ی ” شیخ صلاح الدین زرکوب ” می روند و در خلوت ، شش ماه در آنجا می مانند ، نه چیزی می خورند و نه چیزی می آشامند …
با وجود این روایات در برخی از منابع و از جمله در خود کتاب افلاکی هم ، به احتمال آشنایی شمس و مولانا با همدیگر قبل از این دیدار تاریخی اشاراتی شده است . خود شمس هم از قبل این دیدار را پیش بینی کرده و حتی محتمل است که قبل از ورود شمس به قونیه با مولانا دیداری داشته است . برخی از منابع محل این دیدار را در دمشق یا قیصریه و احتمالا ً در حضور ” محی الدین ابن عربی ” دانسته اند . اما شمس در گفتاری به شکل مبهم به این دیدار اشاره کرده است : « از مولانا به یاد دارم از شانزده سال که می گفت که ” خلایق همچو اعداد انگورند … چون بیفشاری در کاسه ، آنجا هیچ عدد نیست. این سخن هر که را معامله شود کار او تمام است . » ( ۱۴۳) اگر شمس این سخن را همان سال اول ورود به قونیه بیان کرده باشد ، شانزده سال قبل از بیان این گفتار می شود سال ۶۲۶ ه.ق و این زمانی است که مولانا با پدرش در راه ورود به قونیه بوده اند و بر همین مبنا فرض دیدار در دمشق قابل تردید است . از همین رو به گفته ی ” جعفر مدرس صادقی ” ویراستار مقالات و مقدمه نویس این کتاب ، دیدار شمس و مولانا ( اگر چنین دیداری به وقوع پیوسته باشد ) احتمالا ً در ” لارنده ” یا ” ارزنجان ” یا کاروان سرایی در بین راه صورت گرفته است .
آیا آنها از قبل همدیگر را دیده بودند ؟ اگر پاسخ مثبت است برای چه پس از ده دوازده سال و با وجود انتظار این دیدار تاریخی ، نخستین بار همچون ناشناس با هم برخورد می کنند ؟ حتی اگر همدیگر را ندیده باشند ، مگر سید سِردان آمدن شمس را به مولانا بشارت نداده بود ومگر شمس خود نمی گوید که چند بار در خواب به او الهام شده بود که « ترا با یکی از اولیای خود محشور کنیم » ؟ پس چرا آنها در این دیدار چون دو ناشناس با هم بر خورد می کنند ؟ فرض دیدار قبلی شمس و مولانا بسیار مهم است . زیرا اگر چنین دیداری قبل از آمدن شمس به قونیه صورت گرفته باشد ، آنگاه ملاقات نخست آنها و حواشی این دیدار تاریخی همه در معرض تردید قرار می گیرد . باری ما بحث این دیدار را در همینجا می بندیم . و فرض را بر این می گذاریم که تردیدهایی جدی در آن وجود دارد . اما این تردید ها منشاء ابهامات تازه ای است . از جمله اینکه پس اهمیت شمس و آموزه های او در چیست ؟ یا به عبارت دیگر چرا شمس برای مولانا این همه مهم است ؟ اگر از منظر خود شمس و مقالات او به قضیه بنگریم ماجرا حالت دیگری به خود می گیرد . این بار نه حواشی ماجرا بلکه متن آن است که اهمیت می یابد . از همین رو نگارنده در این مقال خواهد کوشید با خوانشی از برخی گزاره های متن” مقالات شمس ” سیمایی واقعی تر از او ترسیم کند و اگر این سیما با چهره ای که در ” مناقب العارفین ” و ” نفحات الاُنس ” و ” رساله ی سپهسالار ” از شمس ترسیم شده ، قدری متفاوت است ، باید دلیل آن را از زاویه ای دانست که نگارنده در آن ایستاده و جمال این نابغه ی سخن را از آنجا نظاره می کند .
شمس ِ مقالات ، چنان که این اثر سترگ نشان می دهد ، شیخی است دانا ، فوق العاده باهوش ، حاضر جواب ، جسور ، و اندکی تند خو . از کسی نمی ترسد . به کسی باج نمی دهد ، حسابگر و مصلحت جو نیست . آزاده است و صافی است . او بیشتر مهربان و در جای خود بددهن و هتاک است . کسی که به گفته ی مقدمه نویس مقالات حتی رکیک ترین فحش ها را نثار سلطان العلمای مرحوم ( پدر مولانا ) می کند . و گاه چنان از مصاحبت با مولانا دچار وجد می شود که تمام الفاظش گویی شعر است : « خوب گویم و خوش گویم . از اندرون روشن و منوّرم . آبی بودم ، برخود می جوشیدم و می پیچیدم و بوی می گرفتم ، تا وجود ِ مولانا بر من زد، روان شد . اکنون می رود خوش و تازه و خرم . »
اما این شیخ ِ گریز پا کیست ؟ پیرمرد نحیف و ژولیده ای که برخی او را ” شمس پرنده ” می دانند و خود خویشتن را شخصی معمولی اما رها شده از نفاق و تلّونِ قال و مقال : « باطن من همه یک رنگی است ، اگر ظاهر شود و مرا ولایتی باشد و حکمی، همه عالم یکرنگ شدی … » ظهورِ ناگهانی ( دست کم از نظر اطرافیان مولانا ) و عاقبتِ تلخ او برای همیشه در پرده ی ابهام ماند ، مهمترین سویه ی این ماجرا و چیزی که منبع و منشاء رنج و حرمان مولانا تا پایان عمر بود همین است . بی تردید همین تراژدی حزن انگیزبود که جلال الدین محمد را بی سر و سامان کرد و باعث شد مابقی عمر خود را در جستجو و انتظار ابدی بگذراند و همین رخداد بود که به زبان او اثر و عظمتی بخشید که او را به مولانای هزاره ها بدل کرد . اما به راستی چه بر سر شمس آمد ؟ اورا کشتند و جزء چند قطره خون از او پیدا نشد ؟ فرار کرد ؟ خود را گم و گور کرد ؟ یا به پهنه ی ناپیدای غیاب افتاد و از نظرها غایب شد ؟ برای همه ی این فرضیات ادله و شواهدی وجود دارد . اما ما به دنبال پلیسی کردن این رویداد نیستیم و حتی مهم هم نیست که عاقبت او چه شد . شمس همچون آفتاب هستی بخش بر مولانا طلوع کرد . وجود او را از تلون و نفاق پیراست او را از صافی گذراند و گوهر ش را هویدا کرد و رفت . قبل از شمس مولانا شاعر نبود . تنها عارف و فقیهی نام آشنا بود . شمس او را همچون جوانه ای بر شاخسار ادبیات عرفانی ایران شکوفاند ، به گُل نشاند وعطر و خون واژه ها را بر سر تا پای حیرت نودمیده ی او پاشاند و رفت . مولانا فقیه بود و سالم و سلیم ، بعد شاعر شد و شیدا و شوریده احوال . و از آن به بعد درترازوی سنجش او عشق بر عقل و جذبه و سماع بر استدلال و منطق برتری یافت . ازهر منظری که نگاه کنیم تمام حقیقت ماجرا همین است .
اگر بخواهیم نگاهی دقیق تر به این ماجرا بیفکنیم ناچاریم قدری عقب تر برویم . چهارسال از مرگ سید سِردان گذشته است . سِید قبل از وفاتش مولانا را به ملاقات او و شمس بشارت داده بود . در این فاصله شاگردان و مریدان سلطان العلماء سر ارادت در گرو بندگی ِ فرزند او ( مولانا ) نهاده اند . صد ها مرید و همه ی اهل قونیه و خانواده و اطرافیان پروانه وار بر گرد شمع وجود او در طواف اند و بی اذن او احدی لب از لب نمی جنباند . مولانا هم فقیه عارف مسلکی همچون قدما است ، که گاه شاگردانی از غرب و شرق عالم برای برخورداری از معارف و آموزه های او راهی قونیه می شوند . در مدرسه ی مولانا در این سالها غلغله است . بساط درس و بحث ومجادله ی منطقی بر سر ِ آراء ” سهروردی ” و ” غزالی ” و ” ابن عربی ” و دیگر عرفاء و دانشمندان بر پاست . اما این وضعیت پایدار دیری نمی پاید . ناگاه غریبه از راه می رسد و حساب مولانا را از حساب اهل عالم جدا می کند : « دیدی که چگونه ربودیمت ؟ کسی را از دوستانِ ما به خاطر گشت ؟ دشمنان نمی گویم [حتی] اگر دشمنان گفتمی ، هم دوستان بودی ـ تا سخن مولانا بر جا باشد ؛ اگر دشنام ِ او به کسی برسد ، او ” ولی ” باشد… اول ، بر او [مولانا] همه ی راهها را بستم ـ که ” من نقل نخواهم شنیدن و البته گوشها بگیرم . از تو خواهم سخن . از آنِ تو کو؟ »
شمس هم ، تبریزی زاده ای است که شاید به دنبال حمله ی مغول ها و قتل و آدمکشی و جنایات اشغال گران و با موج عمومی فرار نخبگان ناچاراز جلای وطن شده است . سالها در دمشق و حلب و مدتی در بغداد و ” ارزنجان ” و دیگر شهرهای آباد زیر حاکمیت ” علاءالدین کیقباد سلجوقی ” روزگار گذرانده و تمام عمر خود را در درس و بحث و صلوه و صیام و سفر و حضر گذرانده است . او با یک نقشه ی مرموز و احتمالا ً بر اساس توافقی پنهانی با سیّد سِرّدان به قونیه آمده و به محض ورود مولانا را در معرض شعاع خیره کننده ی آموزه های ناب خود قرار می دهد . شمس از مولانا می خواهد هر آن چه را پیش از او شنیده یا خوانده است در پرانتز بگذارد . او بارها تأکید می کند که همه ی این چیز هایی که می گویی خوب است اما خودت چه در چنته داری ؟ از خودت چیزی بگو . دیری نمی پاید که مولانا در گرداب جاذبه ی شمس سرگردان می شود و چنان غرق در تعالیم عجیب و غریب این عارف ” زندیق مشرب ” ( به گفته ی منتقدانش ) می شود و کار را به جایی می رساند که حتی خانواده و اطرافیانش هم دیگر از او حرف شنوی ندارند . به راستی این شیخ دوره گرد چه بر سر مولانای قونیه و مولانای جهان اسلام آورد که کار بدین جا کشید ؟ او گاه مثل رگبار بهاری چنان سر سام آور کلام خود را بر زبان جاری می کند که گویی همه ی پل های پیش رو و پشت سرش را به آب می دهد و همین لحظات است که مریدان و اطرافیان مولانا را بر آشفته می کند .
شاگردان و مریدان ِتحمیلی ِ مدرسه ی مولانا تنها به خاطر اوست که شمس را تحمل می کنند وگاه حتی دور از چشم او از ایذاء و آزار شمس ابایی ندارند . مریدان ازشمس می خواهند که ساده ، مفصل ، معقول و مطابق سنت حرف بزند اما شمس اهل مدارا و ظاهر سازی و نفاق نیست . او بی پروا از جذبه و سماع و شور و حال حرف می زند و البته این آموزه ها نه در ” سنت ” جایگاهی دارد و نه معقول است . او از احدی باک ندارد و خود را بدهکار بنی بشری نمی داند . بی پروا گذشتگان را نقد می کند ، بارها از توفیق اجباری تحمل این مریدان ِ نو کیش بر می آشوبد و می گوید تنها به خاطر مولانا است که این همه دشواری را تحمل می کند . : « من مرید نگیرم . مرا در پیچ کردند که ” مرید شویم و خرقه بده ” ، ” ، گریختم… من شیخ می گیرم . آنگاه ، نه هر شیخی ، شیخ ِ کامل » (۴۶)
نقد ِاساسیِ شمس بر اهل علم ، فلاسفه و منطقیان این است که آنان به دنبال اثبات قضایا هستند . خود قضیه ای را طرح می کنند و همان را اثبات می کنند و آن را مقدمه ی اثبات قضیه ی دیگری می کنند . به زبان شمس ( اهل حکمت ) « از خود و هنر خود پُر هستند ـ چنان که کوزه از آب شور پر باشد ـ … چنین کسی را کی اشتهای آب خُنُک باشد ؟ … طریقه ی خود را می گویند که ” ثابت کنیم ” و ژاژ می گویند … » (۱۳۷) به نظر شمس بسیاری از قضایا قابل اثبات نیستند چرا که « عقل حجاب است و دل حجاب است و سر حجاب » و این حجاب ها فهم قضایا را حتی دشوار تر از آن چیزی که هست می کند . : « آن افلاطون را بنده ای از بندگان خدا از آن همه علم ها تهی تواند کرد ـ به لحظه ای هم تواند … » ( ۱۱۴) از آن بدتر بسیاری از مدعیان حکمت هستند که دل به محفوظات خود خوش کرده اند . بیشتر آنها از نگاه شمس تنها راوی هستند ، یعنی چیزی را به تقلید یا تعلیم فرا گرفته اند و آن را واگویه می کنند : « هَله ، این صفت ِ پاکِ ذوالجلال است و کلامِ مبارک اوست . تو کیستی ؟ از آن تو چیست ؟ این احادیث ِ حق است و پر حکمت و این دگراشارت ِ بزرگان . آری ، هست ، بیار! از آن تو کدام است ؟ من سخنی می گویم از حالِ خود . هیچ تعلق نمی کنم به این ها . تو نیز مرا بگو اگر سخنی داری و بحث کن ! » آشکار است که او درست انگشت بر روی ضعف مدعیان گذاشته است . آن ها تمام هنر شان تکرار حرف دیگران است . به عبارت دیگر آموخته هایشان از منظر شمس بیش از آن که سازنده باشد مخرب است . چرا که مجذوب همان چیزی شده اند که فرا گرفته اند . « آن شخص نقصان اندیش ورق خود بر خواند ، ورق یار بر نمی خواند … در آن ورق او همه خطِ کژمَژِ تاریک ِ باطل . با خود تصوری کرده و توهمی کرده ـ چون بُتی خود تراشیده و بنده و درمانده ی او شده ( ۱۰۱)
به عبارت دیگر دگم های ذهنی شان به حجاب آنان بدل شده و آنان را از درک حقیقت باز داشته است . و به محض آن که این حجاب برداشته می شود یا مثل بایزید ، بی جنبگی نشان می دهند و دم از ربوبیت می زنند یا به نفاق و تلّون می افتند و چیزی را که درک نکرده اند واگویه می کنند .
شمس یک آغاز گر به معنای واقعی کلمه است . او می خواهد تمام آموخته ها را از نو سازمان دهد . می خواهد هر چه را که مدعیان آموخته اند از آنان بگیرد تا تنها آن کسانی در صحنه بمانند که حرفی نو دارند . او می گوید « ساختن در سوختن است . خرابش کردم ـ که عمارت در خرابی است.» این حرفهای کسی درهفتصد ، هشتصد سال پیش است در زمانه ای که سرتاسر اروپا و غرب را جهل و تیرگی ” قرون وسطی ” فرا گرفته است . می دانیم که سابقه ی علم تفسیر به بلندای عمر الهیات است . اما مسأله ی فهم و ” سوء فهم ” از شلایر ماخر ( ۱۸۳۴ـ۱۷۶۸ ) و حمل معنای عبارت به عنوان نوعی از فهم از ” هایدگر” ( ۱۹۷۶ـ ۱۸۸۹ ) بر نمی گذرد . هسته ی هرمنوتیک مدرن که سابقه ی تئوریک آن حد اکثردر دویست سال اخیر شکوفا شده است ، مناسبت میان متن و معنا است . متون چند معنا هستند ، نه به خاطر این که مؤلف آنها را چند معنا خلق کرده است بلکه از آن رو که خوانندگان و مخاطبان آن متفاوت هستند یا زمینه های خوانش متفاوت است . در سنت انتقادی ، ” شلایر ماخر ” را از واضعان و شارحین این دریافت می دانند و موطن نظری این مفاهیم هم مانند بسیاری از مفاهیم دیگر علوم انسانی ظاهرا ً اروپا و غرب است . این عبارت از شمس تبریزی است : « هر کسی از سخن چیزی فهم کرده است و هر کس حال خود فهم کرده است . و هر کس که می گوید از تفسیر ِآن سخن ، حالِ خود می گوید ، نه تفسیر . گوش دار» یا این عبارت : « ورقی فرض کن یک روی در تو ، یک روی در یار یا در هر که هست . آن روی که سوی تو بود خواندی ؛ آن روی که سوی یار است هم بباید خواندن »
و نیز : « هر آینه از بهر تفهیمشان سخن مکرر می کردم ، طعن می زدند که ” از بی مایگی سخن مکرر می کند ” گفتم ؛ ” بی مایگی ِ شماست . این سخن من نیک است و مشکل . اگر صد بار بگویم ، هر باری معنی ِ دیگر فهم شود آن معنی اصل همچنان بکر باشد » (۲۱۲)
بخشی از معارف و تعلیمات شمس هیچ تفاوتی با تعلیم دیگر عارفان و اندیشه ورزان کلاسیک ندارد .او هم مثل عطار حکایت و سرگذشت عرفای سلَف را می گوید . اما چیزی که سخن او را از دیگران ممتاز می کند زبان او و نحوه ی روایت اوست . یکی از نزدیک ترین افرد به شمس از حیث زمانی ، کوتاهی و بلندی سخنرانی ها ، کاربرد به هنگام ِحکایت به عنوان سند کلام ، و شکل و قالب مقالات ” سعدی ” است . او هم ، سخنوری است که تقریبا ً معاصر شمس است . در ” گلستان سعدی ” هم ما با زبانی موجز و حکایت گونه رو برو هستیم . از جمله تفاوت های این دو متن ادبی ، یکی این است که شمس از نگاه عارفانه به حکایات تاریخی نگاه می کند و سعدی از نگاه تربیتی و و نیز اینکه گلستان بخش بندی شده ، مرتب و از ابتدا مکتوب است اما ” مقالات ” بدون نظم و فهرست بندی خاص و بیشتر اثری شفاهی است که بعدا ً کتابت شده است . همین سعدی با زبانی سلیس و پیراسته و مناسب حال عامه حکایات را باز می گوید و از ظرفیت زبان شاعرانه هم برای منظوم کردن حکایات بهره می برد اما کلام شمس هیچکدام از آن امکانات زبان گلستان را ندارد ، مناسب عوام نیست « مرا با این عوام هیچ کاری نیست » و تنها اهل فکر می توانند از آن بهره ی وافی ببرند و از آن گذشته نگاه شمس به زبان بسیار پیچیده تر و تخصصی تر از سعدی است. او به زبانی نیاز دارد که شنونده را از جا بر کند و او را بر انگیزد . از همین رو کلام شمس در مقالات ، شور انگیز ، بر آشوبنده و زیرو رو کننده است . به عبارت دیگر شمس نه تنها آن معارف را کسب کرده است بلکه زبان گفتن آن را نیز آفریده است .
شاید در هیچ اثر مکتوب و البته منثور ِ کلاسیک دیگری نتوان زبان منحصر به فرد شمس را یافت . اوبا کاربرد واژگان تازه ، جان تازه ای به زبان فارسی بخشیده و با وام دادن این واژه ها به مولانا آنها را در زبان ادبی کلاسیک ماندگار کرده است . البته از مناسب نبودن زبان مفاهیم شمس برای عوام نباید برداشت سوء کرد . در پاره ای از موارد گویی جزء مولانا کسی مخاطب شمس نیست .همه ی مریدان مستمع هستند اما گویی طرف واقعی سخنان او مولانا است : « گفت : ” نماز کردند ؟ “/ گفت : ” آری “/ گفت : ” آه ” / یکی گفت : ” نماز همه ی عمرم به تو دهم ، آن آه را به من ده ! ” / متابعت محمد (ص) آن است که او به معراج رفت ، تو هم بروی در پی ِ او . جهد کن تا قرار گاهی در دل حاصل کنی ! … محمدی آن باشد که شکسته دل باشد … در دعوت ، قهر است و لطف. اما در خلوت همه لطف است … دلم نمی خواهد که با تو شرح کنم . همین رمزی می گویم ، بس می کنم . خود بی ادبی است پیش شما شرح گفتن . » ( ۱۲۶ و ۱۲۷) بر عکس هر گاه شمس در جمع سخن می گوید و روی صحبتش هم با جمع است ، زبان او از چنان سلاست و شیوایی منحصر به فردی بر خوردار می شود که شنونده مبهوت می ماند : « اگر شما با من نتوانید همراهی کردن ، من لااُبالی ام ، نه از فراق مولانا مرا رنج ، نه از وصال او مرا خوشی . خوشی ِ من از نهاد من ، رنجِ من از نهاد من . اکنون با من مشکل باشد زیستن . » (۲۱۶)
یا : رقص مردان خدا لطیف باشد و سبک ـ گویی برگ است که بر روی آب می رود . اندرون چون کوه و صد هزار کوه و برون چون کاه . » ( ۲۳۷)
شمس اوضاع مدرسه را رصد می کند . می داند که بسیاری در پی بی اعتبار کردن او در نزد مولانا هستند . اگر مولانا حضور نمی داشت و حرف او برای شاگردان حجت نبود شاید اهل تکفیر سرنوشت وخیم تری برای شمس رقم می زدند اما او با مخالفانش مماشات نمی کند ، کوتاه نمی آید .ریاکاری نمی کند و هر چه را در دل دارد آشکارا در حضور جمع بر روی دایره می ریزد : « کسی پادشاهی را بیابد ، گوید : “بایست ! ” از تواضع ، عنان بکشد گوید ” چه خواهی ؟ ” گوید : ” یک دو پیاز که در دیگ کنیم .” من می گویم که : ” دو عالَم بیش ارزی و عزیزی و مُکَرَمی .” او میگوید : ” نه ـ من دو پول می ارزم ، بهای من دو پول است . ” » ( ۱۴۸)
یا گاه چنان عنان سخن از کف می نهد که شنونده بر جای میخکوب می شود : « ای خر ، ای خر، ای سگ ، ای سگ ، ای تندیس ! از ظاهرِ من خبر نتوانی داد از باطن ِ من چگونه خبر دهی ؟ ای خر، ای خر، نه ، نه . هر اعتقاد که ترا گرم کرد ، آن را نگه دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد ، از آن دور باش ! » (۱۵۱)
شمس همان قدر که به تعلیم مولانا و پیشرفت عرفانی او امید وار است از درس گرفتن و حتی فهم سخنان خود از سوی دیگر مریدان نومید است . او گاه به شکل طنز آمیزی ماجرا ی این ناهمزبانی را چنان روایت می کند که شاگردان دچار شوک شوند .اما دریغ که گویی آنها حتی به ظاهر سخنان استاد خود نیز راه نمی برند : « [ وقتی سخن میگویم به مریدان می نگرم که آیا ] ” فهم کردند ؟ ” و مغلطه می زنم . آخرین همان است و اولین همان . ناچار هر آن که مِی خورد ، مست می شود . مگر در جیب ریزد یا مزاجش قوی تر باشد . اگر سخن به فهم تو رسیدی ، متلاشی شدی و محو شدی. » (۱۴۲) از ظاهر مقالات چنین بر می آید که شمس در میان مریدان تردید می بیند اما از سوی مولانا همه متابعت و و لطف است . مولانا هیچ تردیدی در مقام و مرتبه ی شمس نمی داند . او را جزء اولیاءالله می داند و خود را مرید . اما شاگردان مولانا راهم از اولیاء می دانند و همواره در رابطه ی شمس و مولانا تردید و چون و چرا می کنند . شمس بارها به شکل تلویحی یا آشکارا آن ها را نصیحت می کند که سر در کار خود داشته باشند و به امور خود مشغول باشند . میگوید من حتی جهودان را هم دعا می کنم شاید هدایت شوند ، اما از طرف مقابل مهربانی نمی بینم ، دشنام می دهند ، اما من دعا می کنم « خدایا ، او را از این دشنام دادن بهتر و خوشتر کاری بده …» و گاه بر آشفته می شود : « ایشان کجا افتادند به من که ” ولی است یا ولی نیست ” تو را چه اگر ولی هستم یا نیستم ؟ …» ( ۱۵۶)
نقدِ اوبر مدعیان ، بی رحمانه اما مجاب کننده است . او اهل علم ، اهل عرفان ، فلاسفه ، منطقیان و متشرعین را یکجا به صلابه ی زبان افشاگر و بی واهمه ی خود می کشید . اما روش انتقادی او با آن که گاه تلخ است اما هرگز غیر منصفانه نیست . عیب و هنر مدعیان را با هم می بیند و هرگز از جاده ی انصاف خارج نمی شود : « شیخ محمد ( ابن عربی ) … نیکو همدرد بود ، نیکو مونس بود . شِگرف مردی بود شیخ محمد . اما در مُتابعت نبود . یکی گفت : ” عین ِ متابعت خود همان بود .” گفتم : ” نه . متابعت نمی کرد . ” » (۳۹) یا وقتی که منش و افکار ” شهاب هریوه ای ” را نقد می کند ، در همان حال از منظری دیگر او رامی ستاید : ” آن شهاب اگر کفری می گفت ، اما صافی و روحانی بود ، روح محض شده ، غذا از او رفته … » (۴۴) یا در یک گفتار می گوید : « فخر رازی چه زهره داشت که گفت : ” محمد ِ تازی چنین گوید و محمد ِ رازی چنین گوید ” ؟ این مُرتد ِ وقت نباشد ؟ این کافر مطلق نبوَد ؟ مگر توبه کند . » ( ۱۳۴) اما در مقال و گفتاری دیگر اهمیت و ارزش او را می ستاید : « سیف زنگانی ؟ او چه باشد ؟ که فخر رازی را بد گوید ؟ که از ک… تیزی دهد ، همچو او صد هست شوند و نیست شوند . من در گور او و دهان او حَدَث ( مدفوع ) کنم. همشهری من ؟ چه همشهری ؟ خاک بر سرش ! ( ۱۵۲)
اختلاف شمس و مریدان مولانا آنگاه بیخ پیدا می کند که شمس دیگر در مولانا آن وجد و اشتیاق نخستین را نمی بیند . « …چون من تُرش می باشم تو تُرش می باشی . چون من می خندم ، تو می خندی . من سلام نمی کنم ، تو هم سلام نمی کنی . همچنین می آید که تو را خود ، عالَمی هست جدا ، فارغ از عالَم ما و نیز وقتی نبشته های ما را با نبشته های دیگران می آمیزی . من نبشته های تو را با ” قرآن ” نیامیزم . … و وقتی چیزی گویم بنویس ، کاهلی کنی .» (۱۷۱) شاگردان و مشایخ شهر از شمس شکایت به مولانا می برند . زبان تند و تیز و بی مدارای او هر کسی را که گمان می رود سر در طاعت مولانا دارد بر آشفته است . مولانا « می خواهد شمس را با آنها و آنها را با شمس آشتی دهد . دلش نمی خواهد شمس زیادی تند برود . اما شمس زبان تند و تیزی دارد و هیچ ملاحظه ای توی کارش نیست . به مریدان مولانا پرخاش می کند و فحش می دهد . مریدان به مولانا شکایت می برند . مولانا از شمس گله می کند که چرا ملاحظه ی آنها را نمی کنی و شمس از مولانا گله می کند که چرا جواب آنها را نمی دهی ؟ » ** هر چه به سمت پایان دفتر نخست مقالات پیش می رویم ، این اوضاع وخیم تر می شود . و کار به جایی می کشد که شمس به ناچار قونیه را ترک می کند و به حلب می رود .
مولانا در غیاب شمس دیگر آن مولانای سابق نیست . خیال شاگردان راحت است که برای همیشه از شر زبان شمس راحت شده اند . اما مولانا اندوهگین و دل شکسته ، گوشه ی انزوا می گیرد و در فراق شمس نوحه و زاری می کند . اشعار عاشقانه می سراید و کماکان اوضاع مدرسه را بی سر و سامان رها می کند . تا آنکه وخامت اوضاع به درجه ای می رسد که خانواده ی مولانا و شاگردان او چاره ای نمی بینند جز این که دوباره به سراغ شمس بروند . مولانا کاروانی چند ده نفره را با ” چهارصد درم ” پول و نامه هایی به انظمام نخستین غزلیاتش به حلب می فرستد که شمس گریزپای را به قونیه بازگردانند . معروف است که سلطان ولد فرزند ارشد و نور دیده ی مولانا ( شاید به تقاضای پدر ) از حلب تا قونیه پیاده در معّیت شمس راه می پیماید تا مراتب ارادت پدر و مریدان را به او نشان دهد . شمس این بار با سلام و صلوات و در فضایی آکنده از دوستی و محبت وارد قونیه می شود . مولانا این بار برای بستن دهان منتقدان شمس ( آنها عذب بودن شمس را نشانه ی لا قیدی و انحراف او می دانستند ) دختری از نزدیکان خود ( کیمیا خاتون ) را به عقد شمس در می آورد و حجره ای از اتاق های متعدد مدرسه ( و به قولی یکی از اتاق های خانه ی خود ش ) را در اختیار آنان می گذارد . این بار برای خاتمه دادن به هر پندار کج و پاسخ به ایرادات بنی اسراییلی مریدان و اطرافیان ( که به خلوت شمس و مولانا انتقاد داشتند ) سلطان ولد و صلاح الدین زرکوب هم اجازه می یابند که در خلوت آنان حضور داشته باشند . اما شمس از این وضع راضی نیست . از سویی فرزند کوچکتر مولانا ( علاء الدین ) نیز پیوسته مزاحم خلوت شمس و کیمیا می شود ، به اتاق آنان سَرَک می کشد ( و به قولی سر و سّری با همسر او برقرار می کند ) کار به آنجا می کشد که شمس کیمیا را طلاق می دهد . دوباره زبان رسوا کننده ی شمس به کار می افتد و این بار خانواده ی مولانا را هم از نهیب و نفیر خود بی نصیب نمی گذارد . آشکارا از اسراری می گوید که مردم طاقت شنیدن آن را ندارند : « راست نتوانم گفتن ـ که من راستی آغاز کردم ، مرا بیرون کردند . اگر تمام ِ راست گفتمی ، به یکبار، همه ی شهر مرا بیرون کردندی ـ خرد و بزرگ ـ و مولانا نیز با ایشان یار شدی . بگو چون ؟ چون دیدی که همه غُلو کردند ، او هم برون رفتی به بهانه ی یاری و بنگریستی که کجا می روم ، بیامدی بر پی ِ من . … اگر راست ( همه ی چیزها را که به آن معتقدم ) بگویم ، همه ی شما در این مدرسه قصدِ ( کشتن ) من کنید . » ( ۱۵۶)
به راستی شمس چه چیزی را از همه پنهان می کند و آن را تنها برای مولانا می گوید ؟ او خود بسیار از سّرِ، و رازی سخن می گوید که هرگز آن را جزء برای مولانا فاش نمی کند . این چه حرفی است که شمس می گوید ، اگر تمام حقیقت آن را به شما بگویم شما قصد کشتن مرا می کنید ؟ این چه رازی است که شمس این دشمن همیشگی نفاق و دو رویی را به نفاق و پنهانکاری وا می دارد ؟
پایان ماجرای شمس و مولانا پایان دردناک و تراژیکی است . نمونه ای تمام عیار از فقدان صبر و مدارا . تصویری خشن از جهل ، تعصب و نابردباری . شمس در آخرین گفتار های خود که شاید آنها را نه در مدرسه ی مولانا بلکه در خانقاهی در قونیه یا مکان دیگری ایراد کرده و شاید کاتب آن هم ، همان فرزند ارشد و وفادار مولانا ( سلطان ولد ) یا کس دیگری بوده است ، تصویر تحمل ناپذیری از این پایان دردناک را برای کسانی که شمس ، خود آنها را انسان های هزاره ی دیگر نامیده است ، به روشنی ترسیم می کند . به شمس تهمت دزدی و غصب حجره ی مدرسه زده می شود . البسه و لوازم او بیرون از حجره گذاشته می شود . و او را برای گرفتن کلید حجره مورد بازخواست و توهین قرار می دهند . و با سرشکستگی و حقارت تمام از مدرسه بیرونش می اندازند . در تمام این مدت فریاد شمس در گلو شکسته می شود . شمس به هر سویی سر می چرخاند ، شاید مولانا به میانجی گری برخیزد و شاگردان متعصب و اهل تکفیر خود را خاموش کند . اما تلاش شمس و انتظار او بیهوده است . اصرار می کند که لااقل اجازه دهند که مولانا را یک نگاه دیگر ببیند .اما این هم از او دریغ می شود . فریاد می کشد : « ای مولانا برون آی ! گلو درد گرفت از بانگ کردن . هیچ بیرون نمی آیی ؟ » (۲۸۰)
برای خواننده ای که ظرایف و ژرفای ارادت مولانا به شمس را از فحوای غزلیات شور انگیز و زبان دیوانه وار او دریافته است ، دشوار نیست که مولانا را مجسم کند که در گوشه ای برای شمس اشک می ریزد ، و از اینکه نمی تواند برای او کاری بکند شرمگینانه رو نهان کرده است . اما او دیگر آن موftryreلانای همیشگی نیست . ارادت او به شمس حتی اقتدار خانوادگی و فقهی این بزرگ قونیه را بی اثرکرده است . دیگر حتی امثال ” کریم علی ” ( یگی از مریدان متعصب مولانا ) هم وقعی به تقاضای او نمی نهند .
بعد ها سخن قتل شمس به دست افرادی که شبانه او را به نقطه ی نامعلومی در حاشیه ی قونیه برده اند در افواه پیچید . گروهی حتی از دیدن خون او سخن گفتند و دیگرانی از غیب شدن ناگهانی اش در برابر افرادی که قصد جان او را کرده بودند . این منظره مرا به یاد مسیح می اندازد . و منظره ی قبلی ( کشتن او در شبانگاه قونیه ) مرا به یاد مرگ ” لورکا ” ( شاعر اسپانیایی ) . اما مولانا احتمالا ً هرگز هیچکدام از این شایعات را باور نکرد . او حدود پانزده ، شانزده سال دیگر کماکان چشم به راه شمس بود و حتی دوبار به دنبال نشانه هایی که مسافران و کاروان ها از او دیده بودند در پی او به دمشق سفر کرد اما هر دو بار با دست خالی بازگشت و رنج و انتظار ابدی و شور و شیدایی تاریخی و بی نظیر خود را در غزلیاتش نثار این جان آزاده و رستگار کرد .
یاد داشت : ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تمام نقل قول های درج شده از شمس ، از متن کتاب ” مقالات شمس ” اقتباس شده و هر جا که شماره ی صفحه به هر دلیلی در فیش برداری از این کتاب افتاده است ، عبارت داخل گیومه « » درج گردیده است . و ممکن است عبارات از خود متن مقالات یا از متن مقدمه ی آقای جعفر مدرس صادقی اقتباس شده باشد . ضمنا ً شماره های درج شده در مقابل عبارات شمس نیز شماره ی صفحات همین کتاب است . شناسنامه ی منبع یاد شده این است : ” مقالات شمس ” ـ با ویرایش جعفر مدرس صادقی ـ ( نشر مرکز ـ چاپ هشتم : ۱۳۸۶ )
** عبارت داخل گیومه از ” جعفر مدرس صادقی ” مقدمه نویس مقالات است .

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

میرسلیم خدایگان در گفته :

بغضم گرفت از این تنهایی شمس. تنهایی مولانا.

مقاله ی بسیار توانا و ژرفی است. روشمند و دارای دیدی منحصر به فرد است. از آن نگاههایی که مختص لطیف است. آنچه خود دارد می گوید نه فقط اخبار و اطلاعات دیگران را تکرار کند. مانند آن نگاه خاص و منحصر به فردش که در مقاله ای با عنوان” غیاب مادر، حقارت پدر” به عکس های تاریخی لرستان افکنده بود. مقاله ای که به راستی مرا تکان داد و زاویه دید جدیدی به من بخشید. از لطیف عزیز سپاسگزارم.

بهراد در گفته :

جناب خدایگان آن مقاله کجا چاپ شده ؟

دم نویسند ه محترم گرم…انصافاً دید من را در بارۀ رابطه مولانا و شمس خیلی بالا برد . آزادبخت واقعا ً دست قلم بی نظیری دارد . وبسایت شما هم که تازه با آن آشنا شده ام خیلی بهره می برم کوهدشتی ها واقعاً افراد با فرهنگی هستند . با این که من در یک شهر بزرگ استان زندگی می کنم اما اینجا از این خبر ها نیست .

مرسی میر ملاس که مطالب مفیدی چون این مقاله را روی سایت می گذارید . دست نویسنده هم که من از دوستداران همیشگی مطالب ایشان هستم درد نکنه. راستی چرا میر ملاس عکس نقاشی های دیواره غار میر ملاس را روی سایت نمی گذارد ؟ آرزو دارم از نزدیک این آثار را ببینم . اما حیف…

لطیف آزادبخت در گفته :

از لطف سلیم جان و همکاران عزیزم سپاسگزارم . اثر سترگ “مقالات شمس ” و مناسبات عجیب و وابستگی متقابل شمس و مولانا ازجمله ی مسائلی است که کم روی آن بحث شده و در منابع چنان در غلو و ابهام پوشیده شده است که تقریبا ً اثری از یک مناسبت انسانی نمی یابیم در حالیکه شمس و مولانا نه فرشته بلکه انسان هایی معمولی اما از پیشرو ترین و مترقی ترین ذهن های زمانه ی خود بوده اند و امیدوارم این بحث مقدمه ای باشد برای شناخت بیشتر این دو اندیشمند بزرگ . نقطه ی عزیمت من در این نوشتار ، مقدمه ی عالمانه و در عین حال ساده و جذاب جعفر مدرس صادقی بر مقالات شمس بوده است . اما با تمرکز بر روی زبان شمس کوشیده ام نگاهم ، نگاهی تازه به این قضیه باشد . به هر حال از لطف و محبت دوستان ممنونم .

برای من جالب است/ چقدر قدمت نویی است
تاریخ/ ادبیات
و زندگی
زبان چه رازهای زیادی با خود به گور می برد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علیاقا حسین پور در گفته :

بسیار ژرف و عمیق بود رابطه ی بین عاشق و معشوق

استاد گرامی از بابت مطلب پیش رو بسیار متشکرم
قطعا ذهن و نگاهم نسبت به این دو “شمس و مولانا ” بهتر و شفاف تر شد.
دست مرریزاد.

لطیف جان:قلم زیبایت وجدی به جانم انداختو مرا بعداز سالها که به سبب تحصیل در رشته ای دیگر از دریای بی کران مثنوی غفلت کرده بودم دوباره روانه دیار شمس و مولوی کرد،دیاری که دراو «سه گونه خط نبشتی که یکی همو خواندی و هم غیر،یکی او خواندی و لاغیر ودیگری نه او خواندی نه غیر…»
دیاری که در آن نی(مولانا) بر لبان خداوند نشسته و بالا ترینِ گهرها از آن تراوش میکند،دیاری که حکایات کوچه بازاری در دستگاه گیمیا گر عشق وخردش پرورانده شده و بزرگترین رمزو رازهای عرفانی از آت تراوش میکند…
مجال اندک و حرف دل بسیار است،لکن به سبب ارادتی که دارم ولذت شبی که در حضورت خواندم وخواندی بر مطلب پر از لطفت کلامی با تضمین بیتی از مثنوی می افزایم…
…مولوی با شمس عاشقی شد که به قول خودش پران ترا باد و هوا شد و با وجود زخمی که از نابخردی اغیار خورده بود پس از سالها بیتی در مثنوی آورد که عمق اردادتش را به شب وصل و بی نیازی از دنیا و استمرار ارادت بر راهی که رفته بود نشان میداد راهی که شیخ را بنده، شمع را دود پراکنده، بالو پر را بی پرو پرکنده و…میکند و آن بیت چنین است که:

خُنُک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
به نبود هیچش الا هوس قمار دیگر…

لطیف آزادبخت در گفته :

از لطف دوستان عزیزم ( مروا ، علیاقا حسین پور و س.ج ) ممنون و سپاسگزارم . متن ها به قول ” امبرتو اکو ” باز یا ” گشوده ” هستند . و به قول شمس ” هر که از سخن چیزی فهم کرده است ، حالِ خود فهم کرده است …” به عبارت دیگر اگر متن برای آنان جذابیتی داشته است ، آن جذابیت حاصل درون و دریافتهای خودشان است و متن من محرکی بیش نبوده است .

میهن تاری در گفته :

آقای آزادبخت …مستان سلامت می کنند…!
خیلی لذت بردم مثل همیشه … شمس تبریزی که چند بارگاه برایش قائلند و هر قومی دوست دارد که تربتش حتی برای یکبار قدمگاه این عارف بزرگ بوده باشد ..که تنها مگر شوریده ای چون شما بتواند وصف شوریدگی کند ….
غلام آن کلامتم که آتش ریزند…..دستمریزاد

حشمت اله آزادبخت در گفته :

حضور چشم گیر استادلطیف آزادبخت درعرصه ی مطبوعات و سایت ها ،باوجوددغدغه های سنگین این روزها مایه ی خوشحالی ست وچیزی ست که تنهانام غنیمت می توان برآن نهاد. …

مرتضا خدايگان در گفته :

من نه شمسم نه مولانا ، اما هر دوی آنها هستم…. سپاس استاد گران و عزیزم. به دور از تعارف و اغراق ، وقتی شما می نویسید بیشترین قسمت ممکن متن جذب مغز می شود و تقریبن هیچ جای متن نیست که نوش جان ذهنم نشود . برای من که چنین است و برآیند نظر دوستان نشان می دهد برای آنها هم چنین است … از شما همواره می آموزم

ر . رضایی در گفته :

من نیز مانند سایر دوستان همیشه از خواندن نوشته ها و سبک و شیوه نگارشی دوست قدیمی ام آقای لطیف آزادبخت ( که بیست و چند سال است او را ندیده آم ، وممکن است به این زودی ها مرا به یاد نیاورد ) لذت برده ام و میبرم و از او میخواهم هر چه بیشتر به این قلم زیبا ، ژرف و عمق ببخشد و تشنگان قلمش را بیش از پیش سیراب کند . چرا که نثر زیبا ، یک هنر است و هنر به هر میزان که بدیع و برای مخاطب لذت آفرین باشد ، برای صاحبش مسئولیت آور است .
در باب مقاله فوق باید اضافه کنم که گرچه بقول استاد زرینکوب بیشتر این حکایات جنبه افسانه به خود گرفته است اما پاسخ شمس به مولوی در خصوص سخن بایزید باعث گردید که مولوی نعره ای بزند و نقش زمین شود نه شمس ، چون اصولا مولوی حرف جدیدی برای شمس نداشت که بتواند شمس را بواسطه آن مدهوش کند ( شاید عجله نویسنده محترم در نوشتن موجب اشتباه شده است ) .
اما کاش اشاره میشد که آن پاسخ چه بود که آتش به جان مولانا انداخت ؟
به نظر میرسد آن پاسخ ( که در ذیل میاید ) و پاسخ پرسشهایی در باب شخصیت شمس و اینکه عشق پیرانه سر ایشان به دختر خوانده مولوی چه توجیهی دارد ؟ نکات بدیع و قابل اعتنایی باشند که در این قصه باید به آنها توجه کرد .
و اما آن پاسخ : شمس میپرسد مقام محمد بالاتر است یا مقام بایزید؟ مولوی میگوید محمد سر سلسله اولیا الله است با امثال بایزید قابل قیاس نیست شمس میپرسد پس چرا بایزید میگوید مرا عبادت کنید چه کسی از من بالاتر است ؟ولی محمد میگوید من بنده خدا هستم و یا میگوید ما عرفناک حق معرفتک : خدایا من نشناختم تو را آنچنان که شایسته توست . و مولوی اینبار با عصبانیت بیشتر میگوید چون بایزید کم ظرفیت بود و کم جنبه و تا قطره ای از می معرفت الهی نوشید مست شد و ادعای خدایی کرده اما محمد اقیانوس معرفت است ولی باز خود را بنده خدا میداند .و شمس در این لحظه کمی صدای خود را بالاتر میبرد و میگوید نه شیخ جواب این نیست که تو گفتی بلکه پاسخ این است که بایزید بین خود و خدا فاصله ای نگذاشته بود و آنقدر من خود را از بین برده بود که دیگر منی وجود نداشت و هر چه بود او بود و چون وجودش از من بایزیدی تهی شده بود و همه وجودش مملو از خدا شده بود آن سخنان را میگفت چون در حقیقت دیگر چیزی بنام بایزید وجود نداشته بلکه حق مطلق بوده و اگر کسی او را عبادت میکرده در حقیقت خدا را عبادت میکرده نه بایزید را و این در آیین طریقت مرحله فنا فی الله است ولذا بایزید پیر طریقت است و محمد رسول شریعت و در طریقت کسی به بایزید نمیرسد و در شریعت کسی به محمد (ص) . واین پاسخ بود که بر مولوی گران آمد و چنان که گفته اند ۱۰۰ روز با شمس در حجره ای به بحث و مناظره مشغول شدند ، چرا که او عمری در فقه و حدیث قال باقر (ع) و قال صادق (ع) غوطه خورده بود و خدا را فقط از آن راه شناخته بود و شمس دریچه و دروازه جدیدی از معرفت الهی را به روی او گشود که راههای شناخت خداوند به تعداد آدمیان است و این راه نو آنقدر برای مولانا جذابیت داشت که مقام فقاهت و اجتهاد مسلمانان را به کناری نهاد و آن شد که همه دانیم .
پرسش در شخصیت شمس و بررسی آرا موافق و مخالف آن وجود پر از رمز را به فرصتی دیگر موکول میکنم .
مجددا از جناب آزادبخت که بهانه این بحث شد ، ممنونم .

باران بروجردی در گفته :

بنده همه مقاله و نظرات را خواندم البته از نویسنده مقاله و حتی نویسندگان کامنت ها تشکر میکنم اما دوستان عزیز به نظر شما بررسی جزییات رفتار شمس و مولوی در این زمان چقدر لازم است ؟ و به حل کدام مشکل جامعه ما کمک میکند ؟ همه آنچه که در دیوان شمس آمده وجد و سماع است . آیا امروز میتوانیم سماع کنیم ؟ آیا میشود در یک دست جام باده و در دست دیگر زلف یار را آرزو داشت و در آن حالت در میانه بازار رقصید ؟ و همه آنچه در مثنوی آمده از نظر شکل تعدادی قصه سرگرم کننده و از نظر محتوی قبلا در قرآن و احادیث آمده است و حرف جدیدی ندارد .
از طرف دیگر مگر عشق یک مرد به یک مرد چه جذابیتی میتواند برای تحقیق و پژوهش داشته باشد ؟
دوستان عزیز ، آنها بزرگ عهد خویش بودند و اگر قول احمد کسروی را در کتاب رساله ای در ادبیات ، صائب بدانیم برای نسل امروز مضرند ولی من ایشان را بخاطر تاثیری که در زمان خود بر جامعه گذاشته اند محترم میدارم .
مشکل امروز جامعه ما تبعیض است فقر است اختلاس است ، مشکل امروز ما کتمان درد است ، درد بیکاری پسران و دخترانی که زیر فشار چرخ بی رحم زندگی فراموش کرده اند که شمس مرد بوده است یا زن .
اگر ما که به هر تقدیر به فراغتی و کتابی و گوشه چمنی ( یک اتاق دنج و یک دستگاه رایانه و یک حقوق سر برج ) رسیده ایم از درد آنان نگوییم ، و در این همه رسانه دردشان را فریاد نکنیم و مقصرین را به چالش نکشیم ، جفا کرده ایم .
به نظر من حقیر ، استان محروم ما این روزها بیشتر به مدد قلم و اندیشه آقای آزادبخت و سایر دوستان نیاز دارد تا مناسبات شخصی اشخاص در قرن هفتم .
موفق باشید

حجت الله امرایی در گفته :

خسته نباشید چون برای دوستانی که استقبال کرده اند حتما مفید بوده است .
ولی برای اهل مطالعه نگاه متفاوتی نبود بلکه تکراری بود از آنچه در سایر منابع آمده و نقص مقاله در بررسی مآخذ در عدم اشاره به کتاب مهم پله پله تا ملاقات خدا اثر گرانسنگ مرحوم زرینکوب میباشد .
نگاه متفاوت یعنی یک حرف جدید ، مانند اینکه بخواهید روابط شمس و مولانا را از زاویه تمناهای نفسانی و در چارچوب نظریه های روان شناختی مدرن بررسی کنید .
با آرزوی تندرستی برای همه دوستان

بهراد در گفته :

آقای امرایی چنانچه منظورت روابط جنسیتی بوده است اگر دلائل و مدارک و اسناد معتبر داری لطفا ارائه فرمایید وگرنه واقعا نباید این حرفها را حتی به زبان بیاوری

ح. امرایی در گفته :

جناب حشمت الله آزادبخت هم ماشاالله در اسطوره سازی ید بیضایی دارد !!!

ساناز . آ در گفته :

هر چند بعضی ها در این سایت ، فقط مینویسند و میروند و تعهدی هم به نقطه نظرات مخاطبان ندارند اما جناب آزادبخت اینجور نبوده گر چه نظراتی هم مثل کامنت آقای امرایی ( هموسکسوال یا همجنس بازی ) هم توهین به شمس است هم به مولوی و هم به ادبیات عرفانی ایران ، ولی این وظیفه نویسنده مقاله بود که به ایشان پاسخ مستندی بدهد .

الهام در گفته :

ب نظرشما فرق مناظره ی شیخ صنعان و بچه هایش با مناظره ی خسرو وفرهاد چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :