کد خبر : 45247
تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۹۳ - ۱۸:۰۲
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 1,292 بازدید

خاطره ی حاج بهزاد باقری از شهید والامقام صابر هوشیاری

امام خمینی ( ره ) : شهادت در راه خداوند چیزی نیست که بتوان آن را با سنجش های بشری و انگیزه های مادی ارزیابی کرد.         شهید والامقام صابر هوشیاری   خاطره ی جانباز حاج بهزاد باقری از شهید والامقام صابر هوشیاری   سال ۶۴ جبهه موسیان را که بدون هیچ […]

امام خمینی ( ره ) : شهادت در راه خداوند چیزی نیست که بتوان آن را با سنجش های بشری و انگیزه های مادی ارزیابی کرد.

 

 

صابر-هوشیاری-230x300 

 

شهید والامقام صابر هوشیاری

 

خاطره ی جانباز حاج بهزاد باقری از شهید والامقام صابر هوشیاری

 

سال ۶۴ جبهه موسیان را که بدون هیچ گونه تلفاتی تحویل ارتش دادیم . چند روزی را به مرخصی آمدم یکی از دوستانم به نام محمد حسین امرایی که از قبل با هم دوست بودیم را دیدم بعد از حال و احوال، ایشان سفارش خواهرزاده خود را به بنده کرد گفت که نامش صابر است . صابر هوشیاری من هم اسم ایشان را در ذهن خودم سپردم که اگر زمانی به گردان انبیا سرکشی داشتم از حال ایشان با خبر باشم. و اگر کاری هم داشت برایش انجام دهم .

بعد از چند روزی که مرخصیم به پایان رسید خودم را به تیپ رساندم قرار بود که برویم منطقه دربندیخان. برای اولین بار بود که تیپ ۵۷ رسماٌ به منطقه غرب اعزام می شد .تمامی گردان ها را به طرف کرمانشاه حرکت دادیم . به کرمانشاه که رسیدیم از قراگاه نجف یک نفر را به عنوان بلدی (راهنما) به ما معرفی کردند. صبح زود بعد از نماز تمامی اتوبوس ها را به خط کردیم برای حرکت به طرف منطقه دربندیخان من و میثم دستگردی (یکی از نیروهای دلیر وشجاع سپاه ازنا) ماموریت یافتیم که گردان ها را به خط مقدم در بندیخان برسانیم .

نزدیکی های ظهر بود که به ایستگاه صلواتی منطقه جوانرود رسیدیم . کلیه نیروها برای اقامه نماز و صرف نهار از ماشین ها پیاده شدند. بعد از صرف نهار بلدی به ما اعلام کرد که باید در میان هر ماشین ۲ نفر نیروی مسلح باشد. چرا که از اینجا به بعد جاده امنیت ندارد . ما هم تعدادی از نیروهای زبده را جمع کردیم و به هر کدام تعداد زیادی فشنگ کلاش دادیم .تمام نیروها اسلحه داشتند ولی برای مسائل حفاظتی تا آن زمان هچیکدام از نیروها فشنگ دریافت نکرده بودند.

باری به هر جهت میان هر کدام از ماشین ها ۲ نفر نیروی مسلح قرار دادیم من و میثم با یک لندکروز باری حرکت می کردیم . من همچنان که پشت فرمان ماشین بودم خودم را به اول ستون رساندم در این بین بلدی هم آمد. گفت که شما از جلو آرام حرکت کنید من تمامی ماشین ها را حرکت خواهم داد . یکدفعه دو نفر از نیروهای بسیجی آمدند بالای لندکروز گفتم کجا می آیید یکی از آنان با صدای بلند گفت که ما جز نیروهای محافظ هستیم . گفتم برید پایین من محافظ نمی خواهم خودم هم اسلحه دارم هم میتوانم از خودم محافظت کنم . که بلدی آمد و گفت که باید حتماٌ بالای هر ماشین لندکروز ۲ نفر با اسلحه حضور داشته باشند. چه شما خوشتان بیاید چه خوشتان نیاید.

بعد گفت ماشین شما که  جلودار است اگر نیروی مسلح نداشته باشید نیروهای ضد انقلاب به همه ی ستون در حال حرکت طمع می کنند. شاید مشکلی برایمان پیش بیآید. خلاصه به هر زور و بلای بود ما قبول کردیم که ۲ نفر بالای ماشین ما باشد. از جوانرود که حرکت کردیم جاده خاکی بود ما مجبور بودیم که آرام حرکت کنیم هم بخاطر اینکه گرد و خاک نباشد هم اینکه دشمن از حضور ما با این ستون بلند بالا اطلاع پیدا نکند. در بین راه با این ۲ نفر هم حرف میزدیم چون مجبور بودیم آرام حرکت کنیم صدایمان خوب به هم می رسید. یکی از آنان که کوچک تر بود خیلی شوخی میکرد با صدای بلند برای خودش می خواند و به شوخی میگفت اگر ما را دستگیر کنند میگویم که من هیچ کاره هستم این ۲ نفر جلوی ماشین فرمانده ما هستند .

خلاصه بدون اینکه بدانم چه کسانی پشت ماشین ما هستند با آنان شوخی می کردیم و به حرکت خودمان ادامه می دادیم. نزدیکی های غروب بود بعد از اینکه بلدی چندین بار از اول ستون به آخر ستون می رفت و بر می گشت برای اینکه نکند ماشینی جا مانده باشد یا اینکه مشکلی برای کسی پیش آمده باشد .کنار ما ایستاد گفت که باید برویم قرارگاه جهاد لرستان چون که هوا دارد تاریک میشود. دیگر صلاح نیست حرکت کنیم . و گفت من میروم به آخر ستون هم اعلام میکنم .

چند کیلومتر مانده بود که برسیم قرارگاه جهاد که صدای انفجار بلندی جلوی ماشین ما رخ داد تمام شیشه های ماشین فرو ریخت چند نفر هم تیر اندازی می کردند. میان گرد و خاک گم شده بودیم. ما چون اولین بارمان بود که به منطقه کردستان می رفتیم از اوضاع و احوالات آنجا زیاد اطلاع نداشتیم. ماشین را خیلی سریع متوقف کردم و با اسلحه به پایین آمدم صدای انفجار به قدری نزدیک بود که من گوش هایم چیزی نمی شنید. در میان گرد و خاک خودم را کنار جاده رساندم تا اگر کسی باشد او را بزنم ولی نیروهای ضد انقلاب بقدری سریع عمل کردند که هیچ ردی از خودشان هم به جا نگذاشته بودند.

تمام بدنم شیشه خورده شده بود صدای فریاد یکی از دو نفر را شنیدم که فریاد میزد و از ماشین پیاده شد و می دوید میثم به طرفش رفت و او را گرفت موج انفجار شدیدی او را گرفته بود .من هم رفتم بالای ماشین دیدم آن یکی کف ماشین دراز کشیده و خون از گردنش می آمد سرش را روی زانویم گذاشتم و دستم را روی زخمش قرار دادم تا از خونریزی جلوگیری شود و با صدای بلند فریاد میزدم که بیاید یکی از نیروهای ما زخمی شده و با او حرف می زدم ولی جوابی نشیندم.

صداهای آرامی از ته گلویش میآمد ولی نمی دانستم چه می گوید. در این حال یکدفعه آرام شد. سرش میان دستانم روی زانویم سنگین شد. در این بین تعدادی از نیروها به طرفمان آمدند. و او را برداشتند و به قرارگاه جهاد بردند دیگر توان حرکت کردن نداشتم. انگار که یک نفر تمام بدنم را با سنگ کوبیده باشد. و بغضی عجیب در گلویم گیر کرده بود. میثم پشت ماشین نشست و تا قرارگاه جهاد رفتیم یکی از برادران کوهدشتی به نام نورخدا براتی مسئول آنجا بود. به طرفمان آمد و ما را سر سلامتی داد بعد آن بسیجی که موج انفجار گرفته بودش را دیدم حالش کمی بهتر شده بود گفت که چند نفر از پشت سر آمدند و یک نارنجک برایمان پرتاپ کردند که کنار ماشین افتاد و دیدم که صابر ترکش خورد و در جا افتاد کف ماشین و من هم گوشم به شدت درد گرفت و سردرد شدیدی پیدا کرده بودم

 من که هاج و واج مانده بودم گفتم که صابر ؟  فامیلی او چه بود گفت که هوشیاری انگار تمام عالم را روی سرم خراب کرده بودند به یاد سفارش محمد حسین افتادم خدایا این چه امتحانی است که من دارم پس میدهم. بعد میثم گفت که باید یک مراسم برای او برگزار کنیم آن شب تمام نیروهای جهادی آمدند میان سنگر حسینیه که ما آنجا جمع شده بودیم و میثم سخنرانی خوبی کرد و من هیچ چیز جز گریه کردن نداشتم. و فردا صبح بعد از نماز به طرف دربندیخان حرکت کردیم تا چند مدت این صحنه از جلوی چشمم پاک نمی شد.

تمام حرکات صابر جلوی چشمم بود. شوخی کردنش زیبا حرف زدنش و بلند بلند خندیدنش و چه زیبا از ما محافظت کردنش. من که خودم را آماده کرده بودم که او را پیدا کنم و سلام  دایی اش را به او برسانم. مانده بودم چگونه می توانم این صحنه را برای دایی او تعریف کنم از آن سال این اولین بار است که بازگو می کنم. خدایش بیامرزد

 

( یاد باد آن روزگاران یاد باد )

 

 

 

 

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

کرم گراوند بسیجی در گفته :

سلام صلوات خدا به روح تمامی شهدا الخصوص شهید صابر هوشیاری ودست گل حاج بهزاد باقری واقا سعید بالنگ درد نکند

افشین باقری در گفته :

از رفیقان شهیدم به خدا جا ماندم

بگذارید که جامانده به یاران برسد

سلام علیکم و رحمت الله…
شهادت روزیتون…
التماس دعای فرج
یا زهراس

اسداله آزادبخت در گفته :

باسلام
خیلی تاثیرگذاربود. وقتی یک خاطره با قلمی ساده اما پرازاحساس واقعی بیان میشود هم جذاب است وهم مخاطب پسند.درودبرحاج بهزادعزیز

هادی قبادی در گفته :

امام خمینی(س) ۲۹ مهر ۱۳۵۸ در دیدار با خانواده‌های شهدای سردشت

درود بر شهیدان
من به همه شهدایی که در راه اسلام، جان خودشان را فدا کردند سلام می‌فرستم. و از خدای تبارک و تعالی برای همه رحمت و آمرزش از خدا طلب می‌کنم. و به همه بازماندگان آنها تسلیت عرض می‌کنم.
و من شریکم در غم همه و من خدمتگزار به همه هستم و دعاگو. البته مصیبت برای بازماندگان زیاد است؛ لکن چون در راه خداست؛ شما خودتان را با صاحب شرع، با وَلیّ اعظم، با رسول اکرم، در بین آنها خودتان را وارد کردید.
آنها هم عزیزان خودشان را در راه اسلام داده‌اند؛ و شما هم عزیزانتان را داده اید. و خواهرها هم همین طور.
و آن چیزی که آسان می‌کند مصیبت‌ها را این است که همه انسان‌ها رفتنی هستند و همه ماها رفتنی هستیم، و چه بهتر که در راه خدا فدا بشویم. و فدا شدند آنهایی که رفتند به جوار رحمت خدا.

(صحیفه امام، ج۱۰، ص ۳۰۱-۳۰۰)

سلام خدا بر تمام شهدا از جمله شهید والامقام صابر هوشیاری
با تشکر از حاج آقا باقری و آقای بالنگ
یا علی

علی موحدی در گفته :

ان الحسین مصباح الهدا وسفینه النجاه(حسین علیه السلام چراغ هدایت کشتی نجات است).بدون شک هرکس به امام حسین علیه السلام اقتدا کند وراه سزخ شهادت را انتخاب کند او هم چراغ راه بشر هست. در آستانه ماه محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر صلوات می فرستیم به روح پرفتوح شهدا روحشان شاد ویادشان گرامی باد

محمدی وفایی در گفته :

پایان زندگی هر کس به مرگ اوست
جز مرد حق، که مرگ وی آغاز دفترست

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
“هیچ یک از کسانی که وارد بهشت شده باشد، آروزی بازگشت به دنیا نمی کند، مگر شهید که او به سبب پاداشی که از خداوند می گیرد، آرزو می کند که به دنیا بازگردد تا دهها بار فی سبیل الله شهید شود.

در روایت دیگری هم آمده است که “به سبب فضیلتی که خداوند به مقام شهید داده است، شهدا دوست دارند که بار دیگر به دنیا بازگردند تا نصیب جدیدی برگیرند”.

شهید مطهری«ره» فرمودند: هیچ وقت خون شهید به زمین نمی‏ریزد ، خون شهید هر قطره‏اش تبدیل به صدها قطره ، و هزارها قطره ، بلکه به دریایی از خون‏ می‏گردد و در پیکر اجتماع وارد می‏شود.

مصطفی امرایی در گفته :

یادش بخیر. یادمه حاجی این داستانو تو خونه خودمون تعریف کرده بودن. خدا عزتتون بده انشاالله
*زنده نگهداشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست…*

محسن امرایی در گفته :

روحش شاد یادش،گرامی

لیلا هوشیاری در گفته :

من خواهر شهید صابر هوشیاری هستم از اقای حاج بهزاد باقری تشکر می کنم که این خاطره زیبا رابیان کردند ویاد شهدا رازنده نگه می دارند خداوند به شما سلامتی عنایت فرماید

فاطمه امرایی در گفته :

من فاطمه امرایی؛ خاله صابر هوشیاری ضمن تشکر از زنده نگاه داشتن یاد و خاطره شهدا، برایتان آرزوی محشور شدن با شهدایی که جانشان را در راه حق بذل نمودند دارم.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :