کد خبر : 8155
تاریخ انتشار : ۲۴ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 474 بازدید

کنار پیاده رو

  فاطمه نیازی  / میرملاس نیوز :   ساعت چهار بود و «فروغ» از دست‏های من چکیده بود. می‏خواستم برای “سعادت‏آباد” فریاد بزنم، فریادهایی که آب می‏شود و در خاک خشک سرزمینم فرود نمی رود. ۴ سال از سعادت آباد گذشته است و حالا من برای گیسوان بریده ی مادران و آرزوها و امیدهای بر […]

 

فاطمه نیازی  / میرملاس نیوز :

 

ساعت چهار بود و «فروغ» از دست‏های من چکیده بود. می‏خواستم برای “سعادت‏آباد” فریاد بزنم، فریادهایی که آب می‏شود و در خاک خشک سرزمینم فرود نمی رود. ۴ سال از سعادت آباد گذشته است و حالا من برای گیسوان بریده ی مادران و آرزوها و امیدهای بر باد رفته ی جوانان سرزمینم سیاه پوشیده ام. اصلاً سوختن و دم بر نیاوردن، عادت مان شده است و کسی نیست که بر سر
آوار شدن هایمان دست بکشد. هنوز که هنوز است آوار سعادت آباد بر سر ما خراب می شود و از من می خواهند سوگ نامه بنویسم.
آخر کسی نیست که بگوید وقتی هر روز سعادت آباد در جلوی چشم های ما تکرار می شود، آیا سعادت ما در نوشتن از سعادت آباد است؟
سعادت آباد ۱:
امروز از خیابان رد شدم و زن کنار پیاده رو، گوشه ی چادرم را کشید و طلب پولی کرد. کنار زن، دختری با موهای ژولیده نشسته بود و کنار دستش کاسه ای زرد. نگاهی به کاسه می کنم. سکه های پنجاه و صد تومانی درون زنگ زده اش را پنهان کرده بود. کیفم را ورانداز می کنم، چیزی پیدا نمی کنم! زن مدام می گوید: کمک! از خودم خجالت می کشم. سرم را پایین می اندازم و راهم را دنبال می کنم. زن از پشت سر فریاد کمکش بلند است. پشت سرم را نگاه می کنم. عصای زیر بغل زن افتاده است و دختر با پفکی در دست زن را جابجا می کند. زورش نمی رسد. خودم را نزدیک زن می کنم. مردی خودش را به زن می رساند. لباس هایش کهنه است و موهایش جو گندمی و زبر. مرد انگار از ته حوض بیرون آمده است. زن نگاهی به مرد می اندازد. انگار او ر ا می شناسد. مرد با صدایی ناتوان می گوید: چیزی کاسب شدی؟ زن کاسه ی زرد را نشانش می دهد. مرد بی تفاوت به درون کاسه، اسکناس های ۲۰۰ و ۱۰۰ تومانی را از جیبش بیرون می آورد. زن می خندد و می گوید: با این پول می توانی برای بچه هایت مرغ بخری!
مرد سکوت می کند. اسکناس های مچاله و پاره پاره را زیر و رو می کند و چند اسکناس دویست تومانی را در کاسه می اندازد. زن می خواهد چیزی بگوید، مرد، نگاهش به زمین می افتد. دستی به صورت دختر می کشد و از آن ها خداحافظی می کند. زن، بدون عصا بلند می شود.
سعادت آباد ۲:
برای استخدام به اداره ی … می روم. منشی می گوید مدیر جلسه دارد و جلسه اش نیم ساعت طول می کشد. بیست و پنج دقیقه گذشته است. گذشت این زمان، گذشت زمان کرونولوژیک نیست. زمان انتظار آن هم بر ای به دست آوردن کار کلافه کننده است. جلسه تمام می شود. وارد اتاق مدیر می شوم. سرش پایین است. سلام می کنم و او سرش را بالا نمی کند. تعارف نشستن هم نمی کند. ایستاده می گویم: ببخشید شما استخدام ندارین؟ می گوید: خانم! نیروهای خودمان هم زیادی است! می خواهم او را قانع کنم که یکی از دوستانم خبر جذب نیرو را شنیده است. مدیر کاغذهای روی میزش را هی تکان می دهد و می گوید: به سلامت! سرم را پایین می اندازم و بدون خداحافظی بی جواب از اتاق بیرون می زنم. در من انگار رخت می شویند. با توهین و تحقیر نمی توانم کنار بیایم. هیچ چیز زشت تر از تحقیر، رابطه ی انسان ها را نشان نمی دهد و کنار چشم هایمان سیلی تحقیرهایی است که زده می شود و من “بی دفاع تر از رم” یاد «فوما»۱ می افتم و احتیاج مالی اش.
فوما به هزار زحمت و پرسه زدن در آگهی های استخدام، به استخدام یک ژنرال در می آید. ژنرال از او می خواهد هر روز برایش ادای حیوانات وحشی را در بیاورد و برایش کتاب و روزنامه بخواند. فوما مدعی می شود سال ها در ادبیات روسیه کار کرده است و مورد بی مهری واقع شده است. زن ژنرال که در شهر زندگی می کند برای فوما احترام قائل است. فوما برای او و دوستانش نقش یک “شهید” را بازی می کند و در مورد فضائل مسیحیان واقعی حرف می زند.
زن ژنرال بعد از فوت ژنرال، فوما را به دهکده ی استپانچیکووو، نزد پسرش سرهنگ روستانف می برد. زن ژنرال از همان آغاز ورود فوما ر ا یک نابغه معرفی می کند. فوما و زن ژنرال هر دو سربارِ سرهنگ هستند، اما سرهنگ را که یک انسان متواضع و سلیم النفس است به چیزی نمی شمارند. با حمایت زن ژنرال فوما که یک دلقک و قاری بود، حالا تبدیل به یک موجود مقدس شده است و بر سرهنگ می تازد و او را تحقیر می کند. فوما، موجود مسخ شده ای که برای خوشایند ژنرال چون میمون می رقصید، برای سرهنگ از ادبیات و موسیقی حرف می زند و خودش را شاعر معرفی می کند. سرهنگ می گوید:«در زبان این شاعر، چیزی مثل موسیقی وجود دارد.» فوما به او می گوید:«از شما درخواست می کنم در گفت و گویمان دخالت نکنید! شما نمی توانید درباره ی صحبت های ما اظهارنظر کنید! شما را چه به ادبیات؟ بروید مراقب املاکتان باشید! چای بنوشید و ادبیات را به حال خود بگذارید.» سرهنگ در جواب می گوید مگر خودتان نگفتید در شعرهایتان موسیقی وجود دارد؟ فوما می گوید: بله، من این حرف را زدم، اما شما … فوما بعد از تحقیرهای مکرر سرهنگ را به زانو در می آورد و از او می خواهد او را “عالی جناب” خطاب کند. فوما به سرهنگ می گوید:«من به تمام مقام ها و عظمت های زمینی پوزخند می زنم. معتقدم اگر این مقام ها توأم با فضیلت نباشد، به خودی خود ارزش ندارند!»
فوما به گفته ی خود داستایوفسکی روان پستی که از آزار رهایی یافته است، به عنوان ظالم معرفی می شود. فوما حتا روستاییان را هم به پوشدن لباس های کثیف و ندانستن فاصله ی زمین از خورشید معرفی می کند. روایت های بعدی داستایوفسکی نقش های دلقک سابق را به هم می ریزد و می گوید:«فوما با رقت تمام به حدی میل به خودنمایی داشت که حاضر بود دردها را تحمل کند تا به مردم بگوید:«به من نگاه کنید! من بیشتر از شما درد و رنج را تحمل می کنم.» سرانجام سلطه ی بی دلیل دلقک سابق محو می شود و او نه چیزی می شنود و نه چیزی می فهمد. برای فوما ورق برگشته است و به صورت یک طفیلی، خوار و ذلیل روانه ی گور می شود. اینجاست که تو در برابر داستایوفسکی و قدرت نویسندگی اش سکوت می کنی که فرسودگی روان انسان را در برابر تحقیر بازنمایی کرده و پیامدهای خفت نفس و عزت نفس و رنج کشیدن و رنج دادن و میل بزرگ نمایی در انسان های حقیر را به تصویر کشیده است. قدرت داستایوفسکی این گفته ی آندره مالرو را به یاد می آورد که« تنها راه نجات بشریت از خشونت(فیزیکی و روانی) روی آوردن به معنویتی است که به طور بنیادی در خود انسان ریشه دارد.»
داستایوفسکی در داستانش این حقیقت را نشان می دهد که تحقیر، یعنی عدم پذیرش توانایی های مثبت یک انسان و سلب امکان یا بروز ارزش های او. انسان تحقیر شده از اجتماع می گریزد و به عنوان فردی ناهنجار در ستیز با جامعه قرار می گیرد.
حالا من میان تحقیرها و دو راهی ها و دخیل ها و به ثمر نشستن ها برای مردم شهرم که “شهر سوخته” شد
«یک تکه نان» را تکه تکه می کنم. من مورچه ای هستم بالا رفته از آب، اما آب دنیایم را با خود نمی برد. من چشم هایم را نمی شویم و آن ها را می بندم و شهرم ر ا دوست دارم و مردمش را که به قناعت خو کرده اند که
«ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم.»

۱-قهرمان یا ضد قهرمان داستان” دهکده ی استپانچیکووو و ساکنان آن” اثر: داستایوفسکی

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

سعادت اباد۳:مردم خودمیبینندومیفهمندامازیپ دهانشان راکشیده اند…:-S

دوست پلدختری شما در گفته :

فرانتس کافکا میگه : نوشتن بیرون جهیدن از دنیای مردگان است . پس نوشتن بهتر از ننوشتنه . ضمنا بهتر بود همون موقع مینوشتید نه الان که نه مناسبت داره نه دلیل .
تابعد . . .

روِژین در گفته :

چرا میزنی تو ذوقش؟

فرهاد ابدالی در گفته :

باسلام

زیباست البته باپرداختی بیشترزیباترمی شود.

موفق باشید

همشهری در گفته :

زیبا نوشتید.

یک نویسنده در گفته :

آفرین بر قلم خوب و تاثبرگذارتان.

فاطمه نیازی در گفته :

دلیل نوشتن من نه به خاطر سعادت آباد است و نه به خاطر آوارهای مکرر. زمان نوشتن را رویدادها، تعیین می‏کنند نه مناسبت و دلیل!
برای دوست های پلدختریم مهناز آزادپور و شهناز شفیعی آرزوی هر چه سرسبزی رو دارم.

مريم حسيني در گفته :

چشم گریان دیگران رابه نگاه های مسرت آمیز تبدیل کردن لذت بخش تر ین خوشبختی هاست.

فاطمه نیازی در گفته :

از نظرات بیان شده، بسیار سپاسگزارم، به خصوص از استاد فرهاد ابدالی.
حتماً کارهای بعدی ام را با پرداخت بهتری خواهم نوشت.

پیامک در گفته :

این متن تکراری است.نوشته ای است فقط برای نوشتن.

سلام.
خانم نیازی خدا قوت.قشنگ می نویسی.من نوشته هات رو خیلی دوست دارم.

در مورد برخورد اون مسؤول همچین اتفاقی برای من چند وقت پیش افتاد.رفته بودم تامین اجتماعی (میدون

فرمانداری) که دفترچه بیمه مادرم رو تمدید کنم.قبل از من یه آقایی ایستاده بود.عکس هاش رو به خانم کارمند

تحویل داد.تو یه پاکت کوچیک.اون آقا نمی دونست چند تا عکس توی پاکت بود.بعد از اینکه خانم از داخل پاکت

عکسها رو برداشت،آقا ازش پرسید دیگه داخل پاکت عکس نیست؟؟

همین سؤال کافی بود تا خانم کارمند (که معلوم نبود دلش از کجا پر بود) پاکت رو مچاله کرد و انداخت طرف مرد.

اون آقا هم که شوکه شده بود بدون هیچ حرفی گذاشت و رفت.

از رفتار مرد و اینکه چرا به رفتار خانم اعتراضی نکرد لجم گرفت.رفتم پیش به اصطلاح ریاست تامین اجتماعی.آقا

مشغول صحبت با تلفن بودند و خیره خیره مار و نگاه می کردند. دریغ از یک بفرمایید.

بعد دیدم ارباب رجوع میاد و بدون تعارف وارد اتاق میشن.عجب!!!!

وارد شدم.شروع به صحبت با آقای به اصطلاح رییس کردم.دیدم ای دل غافل؛ خانه از پای بست ویران است.رییس

اصلا قبول نمی کرد و یه جورایی براش مهم نبود که زیر دستش شخصیت یک انسان رو اینجوری لگد مال کرده.

اصلا به حرفامون گوش نمی کرد و در نهایت خودش رو مشغول کار دیگه ای کرد.

من این جمله رو خیلی دوست دارم:
شیطان بعد از هزار ان سال بندگی، صندلی آسمانیش رو از دست داد.صندلی های زمینی چقدر اعتبار دارند؟؟؟؟

خانم نیازی اگه مردم ما این برخوردها براشون عادی نشده بود الان وضعیت جور دیگه ای بود.عادت کردیم به ظلم

دیدن.تا مظلومی نباشه ظالم جرات ظلم کردن نداره.

باور کنید همین مدیران شهرستان خودمون برای تصدی این پست ها به چه کسانی روی نمی آورند اما همین که تکیه بر این صندلی زدن همه چی رو از یاد می برند.

آدینه وند در گفته :

قشنگ نوشتی خانم نیازی،اینا واقعا درد های جامعه هستند ولی چه فایده کسی جز خودمان دردمان را نمی فهمد.

آزادپور در گفته :

تمام افسوسم برای نوشته های زیبایت ،اسارت دستانت در زندان پینه های بی کسی است .باشد که قلم دستانت جویبار پیوسته فریاد های خاموش باشد.

فاطمه نیازی در گفته :

و من هم افسوس می خورم برای بلوط هایی که ایستاده، می شکنند.

خبرنگار در گفته :

من نوشته هایت رو دوست دارم.

گراوند در گفته :

فتبارک الله

شاعر در گفته :

نوشته هایت شعری زیباست.

نویستده 2 در گفته :

نوشتن کار هر کسی نیست. خانم فاطمه نیازی خوب می توانند بنویسند. به خانم نیازی تبریک می گم

سلام.
مسوولان ما باید فکری به حال بیکارها کنند
من یک بیکارم!!!!!!!!!!!
مدرکم به کارم نیامد.

امیر حسین در گفته :

سلام،مطلبتون بسیار عالی بودددددد.

معصومه آد ینه وند در گفته :

خانم نیازی دوست عزیزم این درد همه ماست کسی صدای ما را نمی شنود ما که از همه جا بی نصیبیم خدا به همه ی ما کمک کند خیالت راحت باشد این مدیران برای همیشه مدیر نیستند یه روز ی به امید خدا قرعه به نام ما می افتد.دیر و زود دارد ولی سوخت وسوز ندارد.ممنون از اینکه درد همه مارا بیان کردی .

علیرضا در گفته :

من خیلی متنتونو دوست داشتم…
عالی بود خانم نیازی

لری از تهران در گفته :

خانم نیازی منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش …
اشکهایمان را با دستهای خودمان پاک کنیم ؛ همه رهگذرند !

فاطمه نیازی در گفته :

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند.

احسان در گفته :

به قلم نیست
به عمل مسئولینه
شما هم عالی نوشتید
ممنون

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :