کد خبر : 15769
تاریخ انتشار : ۸ دی ۱۳۹۱ - ۲۳:۵۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 334 بازدید

امروز روز هشتم دیماه است- زادروز فروغ شعر ایران

همه هستی من آیه تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستنهای ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم  میان دو تاریخ ۱۳۱۳/۸/۱۰  و  ۱۳۴۵/۱۱/۴  شاید تنها پل پیوند نام زنی […]

f7

همه هستی من آیه تاریکیست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 میان دو تاریخ ۱۳۱۳/۸/۱۰  و  ۱۳۴۵/۱۱/۴  شاید تنها پل پیوند نام زنی باشد که به حق «خاتون بزرگ شعر ایران» نام گرفته است. فروغ در خانواده ای بدنیا آمد که پیش از او سه فرزند دیگر نیز چشم به جهان گشوده بودند و با گذشت ۵ سال جمع خانواده «سرهنگ محمد فرخزاد» به هفت نفر رسید. چهار پسر به نامهای امیر، مسعود، مهران و فریدون و سه دختر: پوران، گلوریا و فروغ.
کودکی فروغ با روحیه نظامیگیری و خشن پدر وی همواره از بوی خشونتی سرد لبریز بود آن گونه که خواهر وی می گوید: “چهره پدر همیشه از یک خشونت عجیب مردانه پر بود او تلخ تلخ، سرد سرد و خشن خشن بود.” ولی برعکس پدر مادر فروغ همچون تمام مادران شرقی، زنی ساده دل و مهربان و خوش باور بود و تمام آدمهای دنیا را از چشمی که خود به آن می نگریست می دید نگاه خوبی و مهربانی.
 با اینهمه دنیای کودکی فروغ بواسطه حضور پدربزرگی مهربان که قصه های زیادی می دانست در میان قصه های کودکی گذشت. این قصه ها بعدها در تکوین شخصیت فروغ تاثیرات شگرفی بر جای نهاد. به گونه ای که همیشه در جستجوی زمان گمشده کودکی های خویش که «پر بود از نور و عروسک نسیم و پرنده و روشنی و آب» می گفت «هنوز که هنوز است وقتی اوایل پاییز هرسال مادرم لباسهای زمستانی بچه ها را از صندوق ها بیرون می آورد تا به قول خودش آفتاب بدهد دیدن لباسهای کودکیم که مادرم به حفظ آنها علاقه دارد جستجو در جیب های آنها و پیدا کردن نخودچی یا کشمش گندیده ای که غالبا در ته جیب ها وجود دارد در من حالت عجیبی ایجاد می کند. مرا به گذشته خیلی دوری بر می گرداند و آن احساسات لطیف و شاد کودکانه را در من بیدار می کند.»
فروغ از همان کودکی دنیای جداگانه خویش را با زبانی مخصوص ترسیم می کند:
“- فروغ دلت می خواد که دستت آنقدر دراز بشه که به آسمون برسه؟
– آره چون آن وقت به آرزوم می رسم و می تونم ستاره ها را مشت مشت بچینم.
– می خوای ستاره ها را چیکار کنی؟
– هیچی شاید از اونا یک گلوبند درست کنم و به گردنم بیندازم. شاید هم اونا را خرد کنم تا بفهمم میان اونا چی چی وجود داره…”
دنیای کودکانه فروغ بسیار زودتر از دیگر کودکان پایان یافت با آغاز مدرسه و تحصیل آن دنیای پر نشاط و پرنور جای خود را به دنیای واقعیت های خشک و زشت سپرد.
بعدها فروغ در سوگ روزگار کودکی چنین می سراید:

ای هفت سالگی

ای لحظه شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت

حسرت گزنده از دست دادن شادترین دوران عمر همراه همیشگی فروغ در زندگی و شعرش بود شاید گزافه نباشد که بگوییم پایه و اساس شعر فروغ در کودکی ریخته شده بود. فریدون فرخزاد درباره این حسرت جاودانه فروغ می گوید: آن وقتها که با هم بودیم و یا هر وقت به ایران بر می گشتم و می دیدمش حرفمان بیشتر بر سر کودکی بود. من و او ساعتها از اینکه دیگر کودکی وجود ندارد حرف می زدیم. تاثر فروغ از این حقیقت به تاثر کودکی پنج ساله می مانست که عروسک عزیزش را از دست داده باشد.

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خالی

که هیچ چیز نمی گفت هیچ چیز بجز آب آب آب

در آب غرق شد

دوره دبستان فروغ آرام آرام گذشت دوره ای که در آن فروغ دو چهره کاملا متفاوت از خود به نمایش می گذارد: “یک چهره اش دختر شیطانی که از درو دیوار بالا می رفت مثل پسرها روی نوک درختها می نشست و مثل شیطانک با کارهایش دیگران را به خنده می انداخت و چهره دیگرش دختری غمزده و بهانه گیر و لجوج و حساسی که با کمترین بهانه ساعتها با صدای بلند گریه می کرد.” شاید به جرات بتوان گفت فروغ از هفت سالگی بزرگ شده بود. هفت ساله ای که کنجکاوانه در جستجوی مجهولات با ذهنی شاعرانه به جهان می نگریست:
“- پوران دلم می خواد بدونم بالای ستاره ها چیه؟
– من می دونم معلممون می گفت که اون بالا به جز هوا هیچی نیست.
– معلمتون بیخودی گفته من حتم دارم بالا یه چیزیه یه چیزی که نمی دونم چیه؟!
– مادربزرگ میگه که خونه خدا بالای ستاره هاس.
– دلم می خواد به اونجا برم و خدا رو ببینم.”
با پایان گرفتن دوره دبستان فروغ به دبیرستان «خسروخاور» رفت. در این دوره فروغ به علت آنکه پدرش علیرغم روحیه خشن خویش، دوستدار شعر و ادب بود اندک اندک به مطالعه شعر پرداخت. اولین شعرهایی که فروغ در سنین ۱۴-۱۳ سالگی سرود در قالب غزل بود خود در این باره می گوید: “من ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم خیلی غزل می ساختم و هیچ وقت چاپ نکردم. به هر حال یک وقتی شعر می گفتم همین طور غریزی در من می جوشید روزی دو سه تا توی آشپزخونه، پشت چرخ خیاطی… خلاصه همین طور می گفتم خیلی عاصی بودم و همین طور می گفتم.” دراین سالها دیگر از شیطنت های فروغ خبری نبود. هر روز که می گذشت فروغ ساکت تر و آرام تر می شد. فروغی که همیشه در عالم شگفتی و تحیر بود جای خود را به فروغی می داد که هر روز از غمی گنگ و مبهم پر می شد اما با دلی که تمام دنیا و زیباییهایش عشق می ورزید:
“فروغ که همیشه گویی از عطر اقاقیا مست بود باز پاهایش را در آب دراز می کرد گلهای سپید را پرپر می کرد و می گفت:
– خواهر می تونی به من بگی عشق چیه؟
و من که مست تر از او بودم می گفتم:
– عشق؟ عشق باید چیزی باشد مثل بهار یا مثه طوفان.
آن وقت فروغ چشمهای براقش را که همیشه به نقطه دوری خیره بود روی هم می گذاشت و زمزمه کنان می گفت:
– می دونی؟ من حس می کنم قلبم به اندازه تمام دنیاست و به همه دنیا و همه مظاهر زندگی عشق می ورزم.”
فروغ در ۱۶ سالگی عشق زمینی را تجربه کرد. سال ۱۳۲۹ او در حالی که در کلاس هفتم درس می خواند دلباخته نوه خاله خود پرویز شاپور گردید؛ مردی که با ۱۵ سال تفاوت سن عاشق فروغ شده بود.
 پرویز شاپور به گفته پوران فرخزاد مردی مجلس آرا بود و از نظر مالی نیز موقیعت مناسبی نداشت. این دو علیرغم مخالفت های اولیه خانواده و فامیل با یکدیگر ازدواج کردند پوران فرخزاد علت موافقت پدر را با این ازدواج را که بعدها باعث تلخ کامی های فراوان برای فروغ شد چنین بیان می کند: “پدرم عاشق زنی دیگر بود و می خواست با آن زن ازدواج کند. ظاهرا بچه ها را مزاحم می دانست؛ این بود که مرا در پانزده سالگی شوهر داد و با ازدواج فروغ و شاپور نیز مخالفتی نکرد. زیرا می خواست ما را از سر باز کند. پدرم به خاطر آن زن با ما سرگران و عبوس و نا مهربان بود. فروغ اگر عاشق شاپور شد برای آن بود که بیش از هر چیز به جستجوی مهربانی و محبت بود و در خانه ما پدرمان جز خشونت و سردی چیزی نمی داد.”
 پس از ازدواج و در سن ۱۷ سالگی اولین مجموعه اشعار فروغ با نام «اسیر» منتشر شد. سه سال بعد در سال ۱۳۳۴ با تغییراتی تجدید چاپ گردید. اما فروغ بعد از انتشار شعری از وی در یکی از مجلات که به دامن زدن شایعاتی پیرامون او کمک کرده شد ـ«گنه کردم گناهی پر زلذت»ـ مجبور به ترک خانه پدری گردید و یا یک چمدان به اتاقی پشت دبیرستان فیروزکوهی نقل مکان کرد. اما این جدایی از خانه پدر چندان به طول نیانجامید و به وساطت فامیل فروغ بار دیگر در یک اتاق خالی از خانه پدر ساکن شد.
 در سال ۱۳۳۲ فروغ و شاپور به اهواز رفتند. اما چندی بعد فروغ به تهران بازگشت. اختلافات وی و شاپور دلیل این دوری از همسر شده بود. اختلافاتی که نشان می داد او و همسرش از دو دنیای جداگانه بودند “فروغ پر احساس ناآرام و دیوانه بود و شاپور منطقی حسابگر و مردی عادی بود و چون همه مردان نحوه تلقی خاصی از زندگی نداشت.”
اختلافات فروغ و شاپور به آن درجه از جدیت رسیده بود که حتی تولد پسری به نام «کامیار» که فروغ سالیان باقی عمرش را در حسرت دیدار وی می سوخت نیز نتوانست مانعی برای جدایی آنها باشد. اختلافاتی که دلیل از هم پاشیدن زندگی مشترک فروغ و شاپور شده بود دلیل مناسبی برای آن نبود که فروغ شاپور را دوست نداشته باشد. شاید این جدایی را بتوان به معنای گزینش ناگزیر بین شعر و زندگی خواند و فروغ گستاخانه شعر را برگزید و بعدها برای این گزینش بسیار دشوار چنین سرود:
دانم اکنون کز آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا به دست آرم او را

فروغ تاوان سخت این گزینش را با دوری ۱۶ ساله خویش از پسرش باز پرداخت.
دومین مجموعه شعر فروغ در سال ۱۳۳۵ با نام «دیوار» منتشر شد. فروغ خود در مقام مقایسه مجموعه اشعار «دیوار» با اشعار مجموعه «اسیر» می گوید: “در «اسیر» من فقط یک بیان کننده ساده از دنیای بیرونی بودم. در آن زمان شعر هنوز در من حلول نکرده بود بلکه با من همخانه بود مثل شوهر مثل معشوق مثل همه آدمهایی که چند مدتی با هم هستند. اما بعدا شعر من درس ریشه گرفت و به همین دلیل موضوع شعر برایم آسان شد. دیگرمن شعر را تنها در بیان یک احساس منفرد درباره خودم نمی دانستم بلکه هرچه شعر در من بیشتر رسوخ کرد من پراکنده تر شدم و دنیاهای تازه ای را کشف کردم.”
فروغ در همین سال برای فرار از عواقب بحرانهای عصبی سفری به اروپا داشت. در این سفر چند ماهه فروغ توانست زبانهای ایتالیایی و آلمانی را فرا بگیرد.
«عصیان» نام سومین مجموعه شعر فروغ است که در سال ۱۳۳۶ منتشر گردید. در این کتاب دو قطعه از عهد عتیق و یک سوره از قرآن مجید به عنوان مقدمه نقل شده است. نام مجموع نیز از شعر بلند عصیان گرفته شده است. در شعر عصیان فروغ با زبان شاعرانه خویش به مفهوم اعتباری گناه می پردازد و با پیش گرفتن مبحث جبر و اختیار که انسان را موجودی می یابد که از خویش اختیاری ندارد و در مقابل شیطان را که آفریده خداوند است آفریده ای دارای اختیار که انسان را به سوی گناه می راند می خواند. در عصیان فروغ همانند تمامی انسانهای آرمانگرا این آرزوی غائی خود را نیز پنهان نمی کند که کاش می توانست لحظه ای بجای خدا باشد تا بتواند جهانی فاقد زشتی و گناه بیافریند اما در مجموع اشعار عصیان فروغ از دلتنگی های عاطفی خویش نیز سخن می گوید از وابستگی غریزی یک مادر به فرزندی که به اجبار از یکدیگر دور مانده اند:
این شعر را برای تو می گویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالائیست
دریای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
 بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما، نه غیر خدا باشد

 فروغ در پایان این شعر که به کامیار تقدیم کرده است به خود و پسرش وعده دیداری تلخ را این گونه می دهد:
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد براین ترانه دردآلود
جویی مرا درون سخن هایم
گویی به خود که مادر من او بود

 فروغ در سال ۱۳۳۷ در گلستان فیلم شروع به فعالیت های سینمایی نمود فروغ سینما را یکی از راه های بیان می دانست: “این که من یک عمر شعر گفتم دلیل نمی شود که شعر تنها وسیله بیان است.” اولین کار فروغ در سینما «یک آتش» نام داشت که بهمراه ابراهیم گلستان با به تصویر کشیدن مردان سختکوش صنعت نفت، حکایت پیروزی این مردان را در خاموش نمودن گاز مشتعل شده را به رساترین بیان ممکن بازگو می نمود.
فیلم یک آتش مدال طلا و نشان برنز دوازدهمین فستیوال فیلم های کوتاه و مستند ونیز را در سال ۱۳۴۱ به خود اختصاص داد.
 در سال ۱۳۳۸ فروغ برای فراگیری چگونگی تهیه تشکیلاتی جهت تهیه فیلم به انگلستان سفر کرد. در سال ۱۳۳۹ فروغ در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران به سفارش موسسه فیلم های کانادا تهیه شده بود به بازیگری پرداخت. در سال ۱۳۴۰ و در بازگشت از سفری مجدد به انگلستان یک فیلم یک دقیقه ای «روزنامه کیهان» را ساخت که فیلمی تبلیغی بود. فروغ در بهار ۱۳۴۱ به تبریز سفر نمود تا مقدمات تهیه یک فیلم از جذامی ها را فراهم نماید. در تابستان همین سال فروغ بار دیگر در مقابل دوربین در فیلم «دریا» به بازیگری پرداخت. پاییز همین سال فروغ و یک اکیپ سه نفره در یک اقامت دوازده روزه در جذامخانه تبریز فیلم «خانه سیاه است» را ساخت. این فیلم در سال ۱۳۴۲ برنده بهترین فیلم مستند فستیوال جهانی فیلم ابرهاوزن آلمان شد. فروغ مورد تهیه این فیلم در بخشی از گفته ها خود در مورد جذامی ها می گوید: “زن های جذامی خیلی عجیب هستند. تمام زیبایی شان را از دست داده اند اما هر روز سرمه می کشند. انگشتهایشان که جذام آن را خورده پر از انگشتری است گردنبند و النگو را هم گرفتند. توی اتاقشان پر است از آینه و نظر قربانی … خوب آدمند دیگر…”
در همین سال فروغ در سفری که به جذامخانه مشهد داشت حسین کوچولو فرزند یک پدر و مادر جذامی را به فرزندی پذیرفت و از این راه اندکی از اندوه دوری کامیار کاست.
فروغ پس از آزمودن خود در پهنه تهیه فیلم، به بازی به تئاتر روی آورد و در اولین تجربه خود در نمایشنامه «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» اثر «لویبجی پیراندلو» بازی خوبی را ارائه نمود.
 چهارمین مجموع اشعار فروغ با نام «تولدی دیگر» در سال ۱۳۴۳ منتشر گردید. در این کتاب فروغ به زبان مختص به خود دست پیدا می کند. هر چند که خود وی بعدها در مورد این کتاب می گوید: “من از کتاب تولدی دیگر ماه هاست که جدا شده ام. با وجود این فکر می کنم که از آخرین قسمت شعر «تولدی دیگر» می شود شروع کرد؛ یک جور شروع فکری. من حس می کنم که از«پری غمگینی که در اقیانوس مسکن دارد و دلش را دریک نی لبک چوبین می نوازد»، می توانم آغازی بسازم.”
سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یک فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ ساخت و در همین سال «برناردو برتولوجی» کارگردان شهیر یک فیلم پانزده دقیقه ای از زندگی فروغ ساخت. در سال ۱۳۴۵ فروغ اجازه ترجمه اشعارش به زبانهای آلمانی سوئدی انگلیسی و فرانسوی را به ناشران داد.
 «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» آخرین مجموع شعر فروغ است که پس از مرگ وی چاپ شد. فروغ در این مجموعه لبریز از سوال و همچنان کاونده، گویی به پیشباز مرگی نا بهنگام می رود:
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: “دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه

تسلیتی بفرستیم.”

سرانجام آخرین خشت پیوند تاریخ  هشتم دی ماه ۱۳۱۳ ، ساعت چهار بعدازظهر دوشنبه  چهارم  بهمن ۱۳۴۵ برجای خویش نهاده شد.
 فروغ آخرین ناهار عمر خویش را در کنار برادرش محمد فرخزاد صرف کرد. ساعت ۳ بعدازظهر پیشنهاد محمد را مبنی بر رساندن وی به استودیو گلستان فیلم به دلیل رانندگی محتاطانه برادرش رد کرد و سپس با اتو مبیلی که از سوی استودیو برایش فرستاده بودند راهی شد. وی که عاشق سرعت بود در مسیر خود وقتی مشاهده کرد که ماشین حامل بچه های دبستان شهریار قلهک جلوی او پیچید برای گریز از تصادف با اتومبیل کودکان به شدت ترمز نمود. ولی اتومبیل وی از مسیر منحرف گردید و سر فروغ به دلیل شدت ترمز به شیشه جلو اتومبیل اصابت نمود و بینی او از وسط پاره شد. شدت ضربه به حدی بود که فروغ و پیشخدمت گلستان فیلم که در صندلی عقب ماشین نشسته بود به بیرون پرت شدند. در همین حال سر فروغ به در عقب ماشین گیر کرد و گوش چپ او به شدت مجروح شد. سپس فروغ با سر به جدول کنار خیابان برخورد کرد. در بیمارستان نیز از تلاش پزشکان نتیجه ای حاصل نشد و فروغ به ابدیت پیوست.
“آخرین حرفش را به یاد می آورم؛ آخرین حرفش را که تا اعماق روح من چنگ می انداخت: من آرزوی دیگری در دنیا ندارم احساس می کنم همه آرزوهایم برآورده شده است. ولی نمی دانم یا شاید فکر می کنم آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است. می ترسم پسرم را نبینم این خیلی وحشتناک تر است…” و عاقبت پسرش را ندید و مرد …

متبرک باد نام تو!
 و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را …

1re8wth8tqwrai7hzf8o

سال شمار زندگی پری شادخت شعر آدمیزادان :

فروغ فرخزاد        تهران       ۱۳۴۵ – ۱۳۱۳      

  ۱۳۱۳: – ۸ دی ماه ُ تولد فروغ الزمان در تهران – امیریه – کوی خادم آزاد ، فرزند سوم خانواده ی سروان محمد فرخزاد و توران وزیری تبار .

۱۳۲۵: – ثبت نام در دبیرستان خسروخاور .

۱۳۲۶: – سرودن پنهانی نخستین غزل های عاشقانه .

۱۳۲۸: – حضور در کلاسهای نقاشی علی اصغر پتگر .

–  ورود به هنرستان بانوان کمال الملک .

– ازدواج زودهنگام در ۱۵ سالگی با پرویز شاپور – نوه خاله ی مادری فروغ و همسایه ی پشت به پشت خانه شان .

 – اقامت در اهواز و آبادان در کنار همسر .

۱۳۳۰: – چاپ نخستین شعر فروغ ” گناه ” ، در مجله ی روشن فکر توسط فریدون مشیری و اعتراض شدید به چاپ این اثر .

۱۳۳۱: – تولد تنها فرزند فروغ ـ کامیار ـ در ۲۷ خرداد .

– انتشار ” اسیر ” اولین مجموعه شعر فروغ در بهار  ۳۱ .

۱۳۳۲: – بازگشت به تهران با پرویز شاپور .

۱۳۳۴: – جدایی از پرویز شاپور در ۱۷ آبادن و چند ماه زندگی در خانه ی طوسی حائری و سپس بازگشت به خانه ی پدر .

– نوشتن چند داستان کوتاه و همکاری با نشریات با اسم مستعار .

 – چاپ دوم ” اسیر ” با مقدمه ی شجاع الدین شفا .

۱۳۳۵: – انتشار دومین دفتر شعر فروغ ” دیوار ” و تقدیم آن به پرویر شاپور .

– سفر به ایتالیا و آلمان و آغاز آشنایی حرفه ای با سینما .

– مشارکت در دوبلاژ چند فیلم به زبان فارسی در ایتالیا زیر نظر آلکس آقابابایان .

۱۳۳۶: – ترجمه ی تعدادی شعر آلمانی به همراه برادرش امیرمسعود .

 – بازگشت به ایران در مرداد ماه و چاپ خاطراتی از سفر اروپا در مجله ی فردوسی که پس از ۸ قسمت ناتمام ماند .

– انتشار داستان های کوتاه ” بی تفاوت ” و ” کابوس ” در فردوسی .

۱۳۳۷: – انتشار  ” عصیان ” سومین دفتر شعر فروغ .

–  آشنایی با ابراهیم گلستان و فراگیری تدوین از او و همکاری با موسسه ی فیلم گلستان .

۱۳۳۸: – تدوین فیلم مستند ” یک آتش ” .

– عزیمت به انگلیس از سوی گلستان برای تکمیل آموزش تدوین .

 – همکاری با گلستان در کارگردانی و تدوین مستند ” چشم انداز ” .

۱۳۴۰: – چاپ دوم  ” دیوار ” .

 – بازی در فیلم کوتاه ” خواستگاری ” به کارگردانی ابراهیم گلستان و تمرکز بیشتر بر فعالیت های حرفه ای / هنری  سینما در زمینه های کارگردانی ، بازیگری ، تدوین و دوبالاژ فارسی .

۱۳۴۱: – ساخت فیلم مستند ” خانه سیاه است ” .

– تقبل سرپرستی کودکی به نام حسین از جذام خانه ی باباباغی تبریز که فیلم فروغ در طی ۱۲ روز در آن جا فیلم برداری شده بود .

– همکاری با شاهین سرکیسیان در ترجمه ی نمایش نامه ی ” ژان مقدس ” اثر جرج برنارد شاو .

۱۳۴۲: – انتشار ” تولدی دیگر ” چهارمین مجموعه ی شعر فروغ ، تقدیم شده به ابراهیم گلستان .

– چاپ سوم ” اسیر ” .

 – دریافت جایزه ی بهترین فیلم جشنواره ی اوبراهاوزن آلمان برای ” خانه سیاه است ” .

۱۳۴۳: – اتشار گزیده اشعار فروغ به انتخاب خودش توسط دو ناشر <

– انتخاب شعر برای دفتری برگزیده از شعر معاصر ایران که با اضافاتی در سال ۴۷ با نام ” از نیما تا بعد ” به چاپ رسید .

– انتشار ویژه نامه ی مجله ی آرش درباره فروغ .

– بازی در کر فیلم ” خشت و آینه ” به کارگردانی ابراهیم گلستان ، در کنار پرویز فنی زاده ، جمشید مشایخی ….

 ـ چند بار دستگیری به خاطر فعالیت های آزادی خواهانه .

 – سفر به آلمان و ایتالیا

–  سرودن چند شعر مشترک با احمدرضا احمدی و یدالله رویایی .

۱۳۴۴: – به شعر برگرداندن بخش های منظوم دو نمایش نامه از بتولت برشت . فردریک دورنمات ترجمه حمید سمندریان .

 – دومین خودکشی نافرجام فروغ با قرص پس از سال ۴۲ .

– روی آوردن بیش از پیش فروغ به نقاشی .

۱۳۴۵: – ترجمه تعدادی از اشعار فروغ در آلمان ، انگلستان و سوئد .

 – سفر به ایتالیا برای شرکت در جشنواره ی فیلم  پزارو و تقدیر از فیلم ” خانه سیاه است ” در این جشنواره .

 – فعالیت برای انعکاس جهانی وضعیت حقوق بشر در ایران .

 – تصادف اتومبیلش در خیابان لقمان الدوله ی دروس و مرگ فروغ در ۲۴ بهمن . دفن ” پری

شادخت شعر آدمیزادان ” در ۲۶ بهمن در گورستان ظهیر الدوله ، دربند ، تهران .

 منبع: موج الف

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

یک دوست در گفته :

ممنون از آقای خدایگان…

من در گفته :

به قولی:

“تو فهمیده بودی، که بیماره باغچه

تو حس کرده بودی، که میمیره باغچه

ته باغ مرموز، تودستاتو کاشتی

شده پر زدستات، سراپای کوچه”

صهبا در گفته :

فروغ چون طبیعت است انگار :تازه میشود مدام، خودش را می سراید بی واهمه …
انسان را می سراید،و از انسان گفتن جسارت میخواهدو از زن گفتن جسارتی بیشتر. فروغش جاودانه باد…

سپاس از قلم زیبایتان

رحیمی در گفته :

سلام
جناب خدایگان مطلب جامع و زیبایی رو تنظیم کردی کسی که فروغ رو نشناسه با خوندن این سطور به یه شناخت نسبی از فروغ و شعرش میرسه بیان اندیشه های فروغ در قالب شعر خاصیت فرا زمان داره چنانچه افکار فروغ رو با روح زمانه خودش مقایسه کنیم متوجه میشیم که زنده یاد فروغ از زمان خودش جلوتر بوده و با مشاهده وضع سنتی زنان ایران در آن برهه احساس اندوه کرده موضوعی که در اشعارش نمود پیدا کرده آنجا که با طعنه ای تلخ می گوید : “مادر در ته هرچیزی دنبال جای پای معصیتی می گردد مادر گناهکار طبیعی است” علت برقراری ارتباط جامعه امروز با فروغ دهه چهل خصلت فرا زمان بودن شعر فروغه.

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد
متبرک باد نام تو

لیلا در گفته :

فروغ بی پروا شعر گفته،بدون ترس و واهمه از بدنامی زمان خودش، بدون اینکه براش مهم باشه احساساتشو بیان کرده واین باعث تمایزش از دیگر شاعران شده.و این یعنی جسارت و من آدمای اینچنین رو دوست دارم

راضیه همتی در گفته :

ممنون از قلم شیواتون…
خسته نباشید..

روزنامه نگار در گفته :

آه از این دل، آه از این جام امید / عاقبت بشکست و کس رازش نخواند – چنگ شد در دست هر بیگانه ای / ای دریغا کس به آوازش نخواند…
تنها دوبیتی فروغ کمه توی ذهنمه!
روحش شاد

داريوش جعفري در گفته :

چه کار خوبی کردی آ قای خدایگان از فروغ نوشتی!
بی‌نهایت سپاسگزارم

ناشناس در گفته :

من به پایان دگرنیندیشم که همین دوست داشتن زیباست….

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :