کد خبر : 17558
تاریخ انتشار : ۲۸ دی ۱۳۹۱ - ۱۴:۲۰
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 207 بازدید

غزل امروز

  … به روز واقعه بردار ابروانت را برای دلبری آماده کن کمانت را . نگاه ِ من پــِی معماری ِ نُوین ِ تنت به کشف آمده تاریخ ِ باستانت را . رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم میان ِ خرمن ِ مو گم کنم میانت را  . ندیده وصل طلب کردم ! این […]

 علیرضا بدیع

به روز واقعه بردار ابروانت را

برای دلبری آماده کن کمانت را

.

نگاه ِ من پــِی معماری ِ نُوین ِ تنت

به کشف آمده تاریخ ِ باستانت را

.

رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم

میان ِ خرمن ِ مو گم کنم میانت را

 .

ندیده وصل طلب کردم ! این زمان چه کنم ؟

علی الخصوص که دیدم تن ِ جوانت را

.

من از دهان ِ تو در حیرتم که از تنگی

خدا چگونه میانش دمیده جانت را ؟!

 .

به یمن ِ چشم ِ تو شاعر شدن که آسان است

منم پیامبری راستین ، زمانت را

.

دو آیه آئینه بر من بخوان که تذکره ها

رسانده اند به جبریل دودمانت را

 .

گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها

تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را !

 …

علیرضا بدیع

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

مهدی زاده در گفته :

غزلی استوار و پر از ارجاع است؛ البته ارجاعاتی نه چندان دور

بازوند در گفته :

زیبات دست مریززاد

لطیف آزادبخت در گفته :

با کسب اجازه از دوستان :
استوار و پر از ارجاع … و نیز زیبا … و البته سرشار از ابتذال و روزمره گی ، تابلویی تمام عیار از شعر ی که زندگی نیست ! شعری که در این دنیای سرشار از فجایع از مهره ی چندم کمر بالا تر نمی رود . و به یمن چشم و گیسو و دهان آن هم در آشکاره گی فاجعه بار شکم و میان و کمر … به راستی خوب گفته است جناب بدیع که در این حال و هوی ” شاعر شدن چه آسان است ! ( با پوزش ) !
اما شاعر گمنام ترک زبانی هم در وصف همین عشق زمینی این گونه سروده است :
مویش پریشان بود
خواننده ی دوره گرد خواهم شد .
و حافظ بزرگ در وصف یک شبانه از همین عشق زمینی سروده است :
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صُراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب، دوش به بالین من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد به آواز حزین گفت: «ای عاشق شوریده‌ی من، خوابت هست؟»

… خنده جام مِی و زلف گره گیرِ نگار ای بسا توبه که چون توبه‌ی حافظ بشکست

مهدی زاده در گفته :

با سلام خدمت دوست ارجمندم جناب آقای لطیف آزادبخت

«آنقدر مفتون شاخ و برگ نشو که فراموش کنی اینها پاره ای از درخت هستند و آنقدر مفتون درخت نشو که فراموش کنی درخت پاره ای از جنگل است» (یوسا/ چرا ادبیات)

ضمن اعتراف به درستی نظر ارزشمند جناب آقای آزادبخت در باب وجهه ی تعهد و روشنگری ادبیات، باید بپذیریم یکی از حداقل ِ وظایف ادبیات و شعر این است که برای لحظاتی – ولو بی تعهد و بدون توجه به وظیفه ی خطیر ادای دین- ما را از گرداب تأسف بار زندگی های چنین و چنانی برهاند… توجیه عملی زیبایی یک شعر چندان کار ساده ای نیست

لطیف آزادبخت در گفته :

با سلام و تشکر از دوست عزیزم جناب استاد مهدی زاده ؛
با کلیات بحث شما در این کامنت موافقم . اما فکر می کنم که نباید آنقدرهم مناسبات را تخفیف دهیم که از آنسوی بام بیفتیم . ادبیات راستین باید به عمق قضایا برود و حتی همین حال و هوا و بستار عاشقانه را درونی زبان کند . همه ی ما کم و بیش زیبایی و ظرافت عجیب برخی از اشعار سبک هندی را دیده ایم . آنها گاه تقریباً در حوزه ی زبان و تخیل سرو گردنی بالاتر از همه ی رقبای تاریخی خود هستند . ولی واقعاً چه فایده ؟
با شاعری که تآویلی تنانه ازعشق دارد ، و همین تنانگی را نیز به آشکار ترین شکل ممکن روایت می کند ، چه می توان گفت ؟ من که با خواندن این غزل احساس می کنم که انگار شاعر در حال تشریح یک جسد است . یک متکلم وحده که انگار دارد یک مجسمه را توصیف می کند . ولی مثلاً در غزلی که از حافظ ذکر کردم شما اشتیاق و حرارتی خاص می بینید…
معتقدم که حتی در این کاوش تنانگی هم باید چیزی به وقوع بپیوندد که ما به ازای بیرونی نداشته باشد . نوعی ، حرارت ، دو پارگی ، تعلیق … چه می دانم ترصّد … شاعر باید این طلب و اشتیاق و ولع را در درون زبان درج کند . این گونه : « دلم را / تقسیم می کنم : / تکه ای برای تو / تکه ای برای تو / تکه ای برای تو ( بهروز مهدی زاده ) مشکل به گمانم همین است : ادبیات می تواند مرهمی برای برخی از زخم ها باشد ، اما هرگز نمی تواند نقش یک مخّدر را بازی کند چون در این صورت اصالت وجودی خود را از دست می دهد .
البته صرف نظر از این مشکلات مضمونی ، اگر با دقت و از نگاه نقادانه یک بار دیگراین غزل را بخوانی خواهی دید که شعر چندان موفقی هم نیست . عبارات لغو وبیهوده که هیچ شأن نزولی جز پر کردن خلاء وزنی ندارند در این شعر کم نیست و اگر تصاویر اروتیک و طرح روایی آن را از شعر بگیریم کل بافتار واژگانی شعر از هم می پاشد . با تشکر و سپاس

مروا در گفته :

در روز واقعه

کسی به کسی نیست……..

پرويز گراوند در گفته :

راستش من هم با خواندن این شعر، میخواستم نظر انتقادی بدم، اما به خود گفتم «تو را به نظر دادن در این مورد چه ربط! از کجا میدانی پُر بیراه نرفته ای؟» ولی وقتی دیدم جناب آزادبخت(لطیف) از همان زاویه انتقاد کرده، من نیز با ارجاع به نظر ایشان، میگویم:
گرچه زیباست(از نظر فرم) اما مبتذل است نه از آن نظر که به وصف معشوق پرداخته بل از این جهت که معشوق را از جایگاه معنوی و رمانتیک به یک کالای مصرفی برای مصرفِ بعد از صرف کباب، «پیش پا افتاده» کرده است؛ شبیه ترانه های علی راس کمالوند منتها با زبانی استوار (اگر بزرگترها به یاد آورند علی راس را). خصوصا در بیت های سه و چهار و پنج و هشت.

راضیه همتی در گفته :

اجازه هست نظر بدم؟
آخه ماشالا استادای ادبیات همگی اینجا جمعشون جمعه..
احتمالا بقیه هم تو نوبتن واسه نظر دادن.(بهتره دیگه به جای کامنت بگیم نظر!!)
راستی یه چیزی..من بزرگ نیستم ولی ازآقای کمالوند بسیار شنیدم.
.
.
.یادم رفت چه نظری میخواستم بدم…

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :