کد خبر : 69711
تاریخ انتشار : ۲۰ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۴:۱۸
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 159 بازدید

داستان کوتاه

  محمد اسدیان / میرملاس :   … گونی بزرگی به دوش داشت وآرام آرام می لنگید . با چهره ای آفتاب سوخته و پیراهنی گشاد . به سوی خورشید می آمد و خورشید هراسان از او دور می شد. پشت سرش کوه ها در غبار آلودگی غروب محو می شدند و با هر قدمش درخت ها کوتاه […]

359

 

محمد اسدیان / میرملاس : 

 

گونی بزرگی به دوش داشت وآرام آرام می لنگید . با چهره ای آفتاب سوخته و پیراهنی گشاد . به سوی خورشید می آمد و خورشید هراسان از او دور می شد.

پشت سرش کوه ها در غبار آلودگی غروب محو می شدند و با هر قدمش درخت ها کوتاه تر.

عرق پیشانی اش را پاک کرد و دوباره محو حرکت زیگزاگی جاده شد . به نفس نفس افتاده بود. باید نفسی تازه می کرد.

دست را سایبان چشم کرد و به راه رفته نگریست . نگرانی به صورتش دوید . جاده آرام می گذشت و زمان با شتاب . باید شتاب کرد . مثل ساعت . مثل آفتاب.

فکری به خاطرش رسید . چطور است همینجا رهایش کند و … ؟

نه ! مگر می شود ؟ مگر می شود آدم … ؟

میخواست بلند شود . با یک دست گونی را گرفته بود و با دست دیگر زانوی لرزانش را.

به هن و هن افتاد و نشست . دور دست افق را نگاه کرد . کلاهش را بالا کشید . یک آن احساس کرد بوته های ذرت به سویش هجوم می آورند . چشم هایش را بست.

افق رو به سیاهی می رفت و خورشید نمی دانم پشت کدام کوه چکار می کرد . وکوه ها را دید

و ذرت های دو طرف جاده را که بلند تر می شدند یا شاید او کوچک می شد .

به کوه ها نگاه کرد که با نوسانی ملایم کوتاه تر می شدند و در دوردست افق گم

و ماه را دید . هلال لاغر پریده رنگی که از زمین گریخته بود و از قعر آسمان با وحشت او را می نگریست و همپایش راه می آمد.

بوته ها دوباره بلند تر می شدند و و جاده به سرعت به سمت صورتش می دوید.

او بود و چند لکه ی قرمز که همراه لبخند و سرفه از دهانش بیرون پریده بودند و او را نگاه می کردند.

چشم هایش را بست . حالا می توانست ترس را در نگاه رهگذران ببیند. رهگذرانی که فردا مردی را می دیدند که جنازه خودش را به دوش می کشیده است.

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

محمدرضا گراوندپور در گفته :

محمد عزیز سلام
خیلی زیبا بود. لذت خاطرات همکلاسی بودنمان زیبائیش را دوچندان کرد. قبلا کارهای شعرت را نیز در دوره دبیرستان شنیده بودم اتفاقا همین حال و هوای مینیمال را داشتند. منتظر کارهای دیگرت هستم.
موفق باشید.

اسدیان در گفته :

آفرین محمد جان تبریک میگم باز هم قلم بزن خیلی زیبا بود

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :