کد خبر : 20455
تاریخ انتشار : ۱۴ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۵:۵۵
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 225 بازدید

دستان پیری که با آهن آشناست/ با رفتن من این حرفه تمام می شود

دست هایش می لرزد اما عاشقانه و بی رعشه بر آهن تفدیده فرود می آید چرا که کودکی را در کنار کوره و آهن پیرکرده است. به گزارش خبرنگار مهر، با وجود پشت سرگذاشتن زندگی سنتی و کسب و کارهای مربوط به آن و رفتن و آمدن شغل های لوکس، مردی مسن هنوز شغل سال […]

IMG12105035
دست هایش می لرزد اما عاشقانه و بی رعشه بر آهن تفدیده فرود می آید چرا که کودکی را در کنار کوره و آهن پیرکرده است.
به گزارش خبرنگار مهر، با وجود پشت سرگذاشتن زندگی سنتی و کسب و کارهای مربوط به آن و رفتن و آمدن شغل های لوکس، مردی مسن هنوز شغل سال های نوجوانی اش را رها نکرده و هر روز با دست های چروکیده اش درب مغازه اش را بالا می زند و در کوره ی سوزانش می دمد تا با کوبیدن یکریز چکشی سنگین بر آهن های سرخ شده از آتش، ابزار و آلات مربوط به کارکشاورزی و دامداری را با تبحری عجیب بسازد.

چکشی سنگین تر از توان این روزهای پیری اش که خستگی را در نگاهم می ریزد اما او با وجود قامت مسنش آن را یکریز بالا می برد و فرود می آورد تا داسی تیز بسازد یا پابند چهارپایی و زنجیرهای محکمی که به بر دیوار آویخته و نگاه را به سمت سال های دور و یوغ ها و قلعه ها می برد.

IMG12053761

او می گوید من زندگی ام را با این کار گذرانده ام و جز این کار شغل دیگری نمی دانم. از او می پرسم هنوز هم مشتری این ابزار پیدا می شود؟ چکشش را روی سندان می گذارد و با پیشبندش عرق پیشانی پاک می کند و می گوید: روزی دهنده کسی دیگر است اما مشتری های من از روستاهای دور برایم سفارش می آورند و هنوز در بعضی مناطق، کشاورزی و دامداری و زندگی به شکل ستنی از بین نرفته است، البته بعضی ابزارهایی هم که می سازم هنوز هم در شهر کاربرد دارند مثل بیل و کلنگ و ابزار ساختمانی.

از او می پرسم: خسته نمی شوی از اینکه پتک به این سنگینی را بلند می کنی؟ لبخندی را برلب می آویزد: نه! شما وقتی خودکار را بلند می کنی تا با آن بنویسی خسته می شوی؟ دست های من هم به این کار خوگرفته اند. کودک بوده ام که این کار را با شاگردی شروع کرده ام و حالا تقریبا پنجاه سال است که با این ابزار سروکار دارم و ضربه زدن با این پتک ساده ترین کاری ست که می توانم انجام دهم.

وقتی سوال می کنم فرزندانت به کمکت نمی آیند؟ جواب می دهد: نه، بچه های امروزی مال این کار نیستند. دنیا عوض شده و آن ها باید درس بخوانند و زندگی راحتی داشته باشند.

IMG12053867

می گویم بعد از شما کسی هست که این شغل را ادامه دهد؟ می گوید فکر نمی کنم! این کار با رفتن من تمام می شود چون کسی از جوان های امروز حاضر نیست تن به این گونه کارها بسپارد.

می پرسم: فکر می کنی تا کی بتوانی این کار را ادامه دهی؟ جواب می دهد: اگر یک روز به این چاردیواری سیاه نیایم می میرم و در حالی که دست هایش را آسمان بلند می کند، حرفهایش را ادامه می دهد که اگرخدا کمک کند تا زمانی که نفس می کشم.

گفتگو را کنار می گذارم و کناری می ایستم تا تماشاگر کارش باشم. آهن را در کوره فرو می کند و وقتی کاملا سرخ می شود آن را برسندان می گذارد و با پتک برآن ضربه می زند و کم کم داسی تیز شکل می گیرد و آن را در آب فرو می کند و بر سینه ی دیوار می آویزد تا پس از استراحتی کوتاه دسته ای چوبی بر آن نصب کند.

نگاهم را بر دیوارش می چرخانم و سال های دور زندگی ایلی در خاطرم زنده می شود. سال هایی که کمتر مصرف کننده ای بین مردم وجود داشت و هرچه بود ساخته ی دست مردم بود و نیازی به اجناس شکستنی آن سوی مرزها نبود.

7

سال هایی که دست های پرتلاش ایل از خانه ی سیاه خود که از موی بز می ساختند تا روغن و پشم و پارچه و کفش و لوازم زندگی و کشاورزی را خود می ساختند و زن و مرد و پیروجوان تولید کننده بودند.

این روزها آهنگری شغلی است فراموش شده و وقتی به وسایل کشاورزی و ابزار کار ساختمانی می نگریم شاید فراموش کرده ایم که آن ها را دستان پیری می سازند که هنوز هم در گوشه ای ناپیدا از شهر درحال تولید است.

مغازه ی آهنگری را جا می گذارم و میان ویترین ها و بوق ممتد ماشین ها گم می شوم.
****
گزارش و عکس: حشمت اله آزادبخت / مهر

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

فرهاد در گفته :

خسته نباشی پهلوان خدا قوت ………

ناشناس در گفته :

حلال تریت درامد دنیا همین اهنگری است.خدا قوتش بدهد

فرخ نژاد در گفته :

سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.

به دست آهن تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر

علیپور در گفته :

هم نوشتار قشنگ و هم انتخاب موضوع تازگی دارد
اما مطلب مهمی از قلم افتاده که از نویسنده ای با سابقه کمی دور از انتظار است
اول اینکه خواننده دوست دارد با این شخص زحمت کش آشنا شود اما نه نامی دارد و نه نشانی
و همین به نوشتار ضربه می زند زیرا محل زندگی و مقدار ی شناخت از او می توانست نوشته را تکمیل کند

مهدي رشنو (بهزاد گرافيك) در گفته :

با سلام و خسته نباشد خدمت استاد خودم جناب آقای آزادبخت
سپاس از زحمات شما عزیزان واقعا مطلبتون عالیه و منی که فامیل و همسایه این مرد زحمتکش هستم شاید قدر این بزرگوار و سایر بزرگ مردان امثالش رو ندونستم اما با خوندن این مطلب تاثیر زیادی روم گذاشته شده
اما به قول استاد علیپور اسمشو اگه میاوردین که بقیه عزیزان هم با این مرد بزرگ آشنا میشدن بهتر بود هرچند ممکنه خودشون گفته باشن که اسم نیارین
به هر حال بازم سپاس

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :