کد خبر : 50892
تاریخ انتشار : ۸ خرداد ۱۳۹۳ - ۲۲:۰۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 702 بازدید

رونمایی زندان الرشید ،دکتر بهداروند

  رونمایی زندان الرشید/سرویس منتظران:   متن سخنرانی دکتر بهداروند در مراسم رونمایی از کتابش: عرض ادب و احترام دارم . حرف زدن در محضر بزرگان خیلی مشکله مخصوصا در حضور پدر خوزستان ایه الله جزایری .اهواز یادآور بهترین روزهای زندگی من است . من و همسرم مدتها در این شهر زندگی کردیم. او هنوز […]

Untitled-3-1

 

رونمایی زندان الرشید/سرویس منتظران:

 

متن سخنرانی دکتر بهداروند در مراسم رونمایی از کتابش:

عرض ادب و احترام دارم . حرف زدن در محضر بزرگان خیلی مشکله مخصوصا در حضور پدر خوزستان ایه الله جزایری .اهواز یادآور بهترین روزهای زندگی من است . من و همسرم مدتها در این شهر زندگی کردیم. او هنوز از دلشوره هایش درشبهای عملیات خاطره دارد . اهواز یادگار دوستان شهیدم است. اهواز دار و ندار من در جنگ است.اهواز روزهای خواستگاری و عقد من با آن دختر آبادانی کوی ذوالفقاری است. اهواز یادگار دوران من و حاج صادق آهنگران است.اهواز برای من یادآور مدینه است . هر وقت اهواز می آیم تمام غمهای عالم مهمان من میشوند مثل همین امروز وهمین ساعت . دوریا نزدیک! خیلی از ما کودکی و نوجوانی­مان را با جنگ مشق کرده­ ایم. روزی روزگاری که، همین آدم­های معمولی برایمان اسطوره می­شدند و چقدر دلمان می­خواست شبیه آن­ها باشیم. جنگ ادبیات خود را داشت و ما سعی می­کردیم لااقل نمره ­ی قبولی این واحد را به دست بیاوریم. جنگ در جنوب نقشه، شعله­ ور شده بود و ما با آغوش گشوده، مهمانان جنگ را سلام می دادیم. سلام به رزمنده! سلام به ایستگاه قطار و سلام به دوکوهه و کرخه … سلام به شادی رفتن و خستگی برگشتن، سلام به روزهای اعزام و شب های موشک باران، سلام به شهری که آسمانش سرشار از ستاره­های دشمن بود … ما جنگ را نه با تماشای اَبَرمردهای هالیوود که با واقعیت عریان نبردهای تن به تن و هواپیماهای دور و نزدیک و رژه تانک و گلوله باران از بر شدیم … و اکنون که آن آتش در هیزم خود سر فرو برده است گویی ما نبودیم که برای تشییع شهیدانمان دست نداشتیم و برای برگشتن از خطوط مقدم پای آمدن… موسیقی شب­های ما آژیر قرمز و سفید بود و پیغام صدایی که هم اکنون می­شنوید … و حالا هستند کسانی که می­آیند و بی هیچ شناسنامه ­ای از جنگ تلاش می­کنند ما را با جنگ و خوزستان آشنا کنند. گویی ما از زمین دیگری آمده­ایم و ما، ما نبوده­ایم که با داغ سنگین پدران و برادران و فرزندان خود دست از سرزمین خود نکشیدیم … اینجا خوزستان است…

یادمان باشد اما جنگ لهجه نداشت، مرز نداشت، مقام نداشت. جنگ! جنگ! یادش بخیر!

یادمان هم باشد که از جنگ نوشتن، لهجه نمی­خواهد، مرز نمی­خواهد و مقام نمی­خواهد!

شناسنامه ­ی ما جنگ است اما این آتش به دلخواه ما روشن نشده بود. این شناسنامه فردا شهادت خواهد داد که ما نمی­خواستیم ردپایی از غریبه در کوچه و خیابان آبادان و خرمشهر باقی بماند. نمی­خواستیم نقشه ­ی تازه ­ای از سرزمین خود را تجربه کنیم . نه رد پایی باقی ماند و نه نقشه ­ی جدیدی را تجربه کردیم. حالا که می­نویسیم هم نمی­خواهیم خودمان را نوشته باشیم که می­خواهیم از عهده­ ی دینی که خون یاران رفته بر گردن ما باقی گذارد به درآییم.

می­نویسم، که می­ترسم روزی بیاید که در محضر حضرت وجدان دست به سینه بایستم و از ننوشتن خویش شرمسار باشم. حقیقت، آسمانی است که گاه زلال و تابناک است و گاه ابری و گاه غبارآلوده… اما حقیقت همیشه حقیقت است و از حقیقت نوشتن و دل سپردن به حقیقت، شهامت می­خواهد و اعجازی که بتوان خود را در معرکه­ ی بودن و نبودن ­اش قربانی کرد.

می­نویسم، که بایدها را نوشته باشم و نبایدها را گلایه کرده باشم. درست که روزگار، روزگار در سایه نشستن و آفتاب دزدیدن است، درست که روزگار، روزگار به هر قیمت ماندن و نباختن است اما وقتی همه ­ی بودن­هایت را در خاکریزهای پشت سرت جا گذاشته باشی، روزگار باید سایه­ای باشد که به دنبالت راه بیفتد، التماست کند تا توقف کنی و از دوستان غایب­ات برایش زمزمه کنی.

خوشحال­ام که سطرسطر هر صفحه ­ای که با حسرت یاران و به خون دل می­نویسم، آغشته به عطری است که یادآور شب­های عملیات، یادآور میدان­های مین، یادآور فراموشی در اروند، یادآور وصیت­نامه ­هایی که هنوز در راهند، یادآور مادری که با قاب عکس­ها زندگی می­کرد، یادآور همه ­ی یادآوری­هایی است که دلمان را تنگ می­کنند.

با احترام و با همه ­ی دل و جان به احترام دوست و برادر عزیزم علی اصغر گرجی تعظیم می­کنم و خوشحالم که برای سطرسطر ناگفته ­هایش مَحرم بودم.

این افتخار با من است که در شهر سرفراز که بیش از همه چیز برای من یادآور شهید علی هاشمی است، می­توانم سعادت دوباره دیدن مردم گرانقدرش را داشته باشم. غنیمت مهربانی­ فرمانده­ی همیشه ­ی خود دکتر محسن رضایی، آفتاب حضور بی ­بدیل پدر ادبیات جنگ مرتضی سرهنگی که “دستم بگرفت و پا به پا برد” کمترین مرتبه ­ی سپاسگزاری از او و بزرگواری مسئولین محترم استانی و شهرستانی را برای خود سعادت می­دانم… یاد همه شهیدان، خصوصا فرمانده ام سپهبدعلی هاشمی بخیر . موفق باشید . 

 

 

 Untitled-1

 

 

Untitled-2

 

 

Untitled-3

 

 

Untitled-4

 

 

Untitled5

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

سعید بالنگ / دبیر سرویس شهدا ( دلاوران لرستان ) "میرملاس نیوز در گفته :

عرض سلام و ادب دارم خدمت استاد بزرگوار دکتر بهداروند
اجرتون با شهدا انشاالله

کریم امرایی در گفته :

پرسیدم :قله افتخار یک ملت کجاست ؟
ارام دستم را گرفت و برد سر قبر یک شهید مهمان کرد.
روی سنگ قبرش نوشته بود:
(( قله افتخارم شهادت است))
شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات
سپاس فراوان از دکتر عزیز بهداروند و برادران گرانمایه گرجی و باقری

دکتر بهدارونداهل کجاست؟

بهزاد باقری / دبیر سرویس منتظران " میرملاس نیوز " در گفته :

با عرض سلام خدمت شما :
دکتر بهداروند اصالتاٌ بختیاری بوده و از نیروهای اولیه سپاه اندیمشک میباشد

کوهدشتی در گفته :

اندیمشک

ناشناس در گفته :

برادران میرملاس
به قول ترک ها : اوغور به خیر !
این خبر مال یک ماه پیش است

بهزاد باقری / دبیر سرویس منتظران " میرملاس نیوز " در گفته :

سلام ناشناس عزیز :
ما هم میدانیم که خبر مال چه زمانی است ولی هدف متن سخنرانی دکتر بوده که برای مخاطبین منتظران خالی از لطف نیست

ناشناس در گفته :

جناب آقای باقری
سلام و تبریک ایام و اعیاد
قصد جسارت نداشتیم برادر ! شما بالذات عزیز و محترم هستید . سالها رزمندگی و خاک جبهه ها خوردن نیز بر این عزت و احترام افزوده است . به قول سعدی : ” حریف مجلس ما خود همیشه دل می بُرد / علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند ” و چه پیرایه ای شکوهمند تر از همسنگری شهیدان ؟!
به هرحال از ما کدورتی به دل نبرید . در عالم ژورنالیسم اشاره مختصری در مورد تاریخ سخنرانی آقای بهداروند در متن خبر لازم بود
ارادتمند رزمنده ها و ایثارگران : ناشناس ناچیز

هادی قبادی در گفته :

ای کاش دوستان از حاشیه بپرهیزند
علیکم بالمتون لا بالحواشی

سعید بالنگ / دبیر سرویس شهدا ( دلاوران لرستان ) "میرملاس نیوز در گفته :

ای کاش تمام همرزمان شهدا که ماشاالله بیشتر از ۹۹ درصدشون سواد نوشتن دارند و قطعا خاطرات زیادی هم دارند مثل دکتر بهداروند احساس مسئولیت کنند و نگذارند یاد همرزمان شهیدشون فراموش بشه
به قول دکتر بهداروند که گفتن : می­نویسم، که می­ترسم روزی بیاید که در محضر حضرت وجدان دست به سینه بایستم و از ننوشتن خویش شرمسار باشم.
بارها و بارها از همرزمان شهدا درخواست کردیم خواهش کردیم که نگذارید یاد شهدا و راه شهدا و هدف شهدا فراموش بشه، در جامعه کنونی بسیار بسیار نیازمند یاد و راه و هدف شهدا هستیم پس بگویید و بنویسید که فردای قیامت شما به خاطر نگفتن و ما هم به خاطر ندونستن و نشناختن دست به سینه نایستیم

هادی قبادی در گفته :

باسلام
همت بلند دوست عزیزمان جناب حجهالاسلام والمسلمین آقای دکتر بهداروند تحسین برانگیز است .
باید به ایشان خداقوت و دست مریزاد گفت .
ان شاء الله که سایر یادگاران دفاع مقدس هم هریک به اندازه وسع خویش در این مسیر ورود نمایند .

فرهادگراوند در گفته :

عالی بود دست مریضاد

ناشناس در گفته :

دست مریزاد

کريم امرايي در گفته :

ضمن تبریک فرارسیدن ماه شعبان ، و تبریک ولادت با سعادت امام حسین (ع) امام سجاد (ع) حضرت ابوالفضل (ع) و میلاد فرخنده
اباصالح المهدی (عج) اینجانب به عنوان یک رزمنده کوچک که افتخار دوستی ورفاقت با شهدا و رزمندگان زیادی را داشتم . عاجزانه
از بازدیدکنندگان گرامی تمنا دارم و خواهش میکنم از پرداختن به مطالب حاشیه ای و سیاسی کردن مباحث در سرویس های شهدا و
منتظران جدا بپرهیزید . پاینده باشید

آشنا در گفته :

دمت گرم

وبلاگ گردان محبین در گفته :

مرحله ی دوم «عملیات الی بیت المقدس»، «حسین خرازی»، نشست ترک موتورم و گفت: «بریم یک سر یه خط بزنیم».
بین راه، به یک نفربر PM برخوردیم که در آتش می سوخت و چند نفر بسیجی هم، عرق ریزان و مضطرب، سعی می کردند با خاک و آب، شعله ها را مهر کنند.
حسین آقا گفت:« اینا دارن چی کار می کنن؟ وایسا بریم ببینیم چه خبره».
هرم آتش نمی گذاشت کسی بیشتر از دو- سه متر به نفربر نزدیک شود.
از داخل شعله ها، سر و صدایی می آمد.
فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد.
من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم.
گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو – سه متری، می پاشیدیم روی آتش. جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت، اصلا ضجه و ناله نمی زد و همین پدرِ همه ی ما را درآورده بود.
بلند بلند فریاد می زد: «خدایا ! الان پاهام داره می سوزه، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی.
خدایا! الان سینه ام داره می سوزه، این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه. .
خدایا! الان دستهام سوخت، می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم،
نمی خوام دست هام گناه کار باشه.
خدایا! صورتم داره می سوزه، این سوزش برای امام زمانه، برای ولایته، اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت.»
اگر به چشمان خودم ندیده بودم، امکان نداشت باور کنم کسی بتواند با چنین وضعی، چنین حرف هایی بزند.
انگار خواب می دیدم اما آن بسیجی که هیچ وقت نفهمیدم چه کسی بود، همان طور که ذره ذره کباب می شد،این جمله ها را خیلی مرتب و سلیس فریاد می زد.
آتش که به سرش رسید، گفت: «خدایا! دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی تونم، دارم تموم می کنم.
لااله الا الله، لا اله الا الله.
خدایا! خودت شاهد باش. خودت شهادت بده آخ نگفتم»
به این جا که رسید، سرش با صدای تقی ترکید و تمام.
آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم. بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت.
یکی با کف دست به پیشانی اش می زد، یکی زانو زده و توی سرش می زد،
یکی با صدای بلند گریه می کرد.
سوختن آن بسیجی، همه ما را سوزاند.
حالِ حسین آقا از همه بدتر بود.
دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد و می گفت:
«خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟ اینا کجا؟ما کجا!!
منبع: http://sardaran-defa.blogfa.com/

س.م.والی پور در گفته :

باعرض سلام وخسته نباشید.
متن سخنرانی ، خیلی پرمحتوا وآموزنده بود . حاج آقا دکتر بهداروند عزیز ، بازبانی بسیار ساده و آموزنده ، خیلی مفید ومختصر تمام اهداف خود را بیان فرمودند. خیلی هم جالب فرمودند:
می­نویسم، که می­ترسم روزی بیاید که در محضر حضرت وجدان دست به سینه بایستم و از ننوشتن خویش شرمسار باشم. حقیقت، آسمانی است که گاه زلال و تابناک است و گاه ابری و گاه غبارآلوده… اما حقیقت همیشه حقیقت است و از حقیقت نوشتن و دل سپردن به حقیقت، شهامت می­خواهد و اعجازی که بتوان خود را در معرکه­ ی بودن و نبودن ­اش قربانی کرد.
این بیان واین فرموده اگر بادل وجان وباتمام وجود به عمق آن فرو بری ، بنظرم دیگه هیچ جای شانه خالی کردن وکوتاهی کردن در خصوص عدم نوشتن ، توسط سرداران ، فرماندهان ، بسیجیان، آزادگان ، جانبازان وحتی خانواده ی محترم آنها ، باقی نگذاشته .
پس با یک یا علی گفتن از عمق وجودت، بسیجی لبخند بزن ، ودست به قلم شو. بگو آنچه که درسینه ات بایگانی کردی ، نگذار گرد وغبار روزگار آن را بپوشاند . هر روزت صفحه های خاطرات نهفته ات را ورق بزن وبیان کن آنچه که بایگانی کردی. یا علی مدد.

س.م.والی پور در گفته :

ضمناً از حاج بهزاد باقری عزیز که دراین راه متحمل زحمت های فراوانی شده اند تقدیروتشکر ویژه می شود.
حاج بهزاد عزیزانشاالله که موضوع گردهمائی رزمندگان کوهدشتی باحضور سرداران لشکر ۵۷ را فراموش نکردی ؟مامنتظر پیگیری شما وحصول نتیجه هستیم. اجرتون با سید وسالار شهیدان .

فقط‏ ‏در‏ ‏مقابل‏ ‏شهدا‏ ‏شرمنده‏ ‏ایم‏ ‏خدایا‏ ‏روز‏ ‏جزا‏ ‏شهدا‏ ‏راشفیع‏ ‏ما‏ ‏قرار‏ ‏ده‏ ‏.دلمان‏ ‏می‏ ‏خواهد‏ ‏هرچه‏ ‏دیدیم‏ ‏بنویسیم‏ ‏نمی‏ ‏دانیم‏ ‏چرا‏ ‏؟‏ ‏نمی‏ ‏شود‏ ‏.با‏ ‏اینکه‏ ‏می‏ ‏دانیم‏ ‏شهدایی‏ ‏چون‏ ‏حمید‏ ‏ابراهیمی‏ ‏حاتم‏ ‏ازادبخت‏ ‏علی‏ ‏محمد‏ ‏رحیمی‏ ‏بهزاد‏ ‏امرایی‏ ‏سیدعباس‏ ‏ابراهیمی‏ ‏موسی‏ ‏بهرامی‏ ‏‏صید‏ ‏احمد‏ ‏خنجر‏ ‏زاده‏ ‏خانمرادرویین‏ ‏تن‏ ‏وصدها‏ ‏شهید‏ ‏همرزم‏ ‏دیگرمان‏‏ ‏ازما ‏چه‏ ‏می‏ ‏خواهند‏ ‏‏ ‏اما‏ ‏به‏ ‏هم‏ ‏تعارف‏ ‏می‏ ‏کنیم‏ ‏‏ ‏‏ ‏نمی‏ ‏دانم‏ ‏چرا‏ ‏شاید‏ ‏آنگونه‏ ‏که‏ ‏باید‏ ‏با‏ ‏ایثارگران
یادگاران‏ ‏دفاع‏ ‏مقدس‏ ‏به‏ ‏احترام‏ ‏رفتار‏ ‏نمی‏ ‏شود‏
‏زمان‏جنگ‏ ‏‏ ‏یک شب‏‏ ‏در‏ ‏ ‏‏سالن‏ ‏ورزشی‏ ‏در‏ ‏بانه‏ گردان‏ ‏عاشورا‏ ‏‏مشغول‏ ‏استراحت‏ ‏بودیم. ‏همه‏ ‏دورهم‏‏ ‏گل‏ ‏می‏ ‏گفتیم‏ ‏وگل‏ ‏می‏ ‏شنیدیم‏ ‏‏ ‏شب‏ ‏خاطره‏ ‏انگیزی‏ ‏بود‏ ‏همه‏ ‏شاد‏وخندان‏ ‏منتظر‏ ‏طلوع‏ ‏خورشید‏ ‏ورفتن‏ ‏به‏ ‏ارتفاعات‏ ‏گمو‏ ‏بودیم‏ ‏واحتمالا‏اگر‏ ‏شانس‏ ‏داشته‏ ‏باشیم‏ ‏دو‏ ‏عملیات‏ ‏ ‏بعد‏ ‏از‏ ‏چند‏ ‏ماه‏ ‏دوباره‏ ‏در‏ ‏همان‏ ‏سالن‏ ‏اقامت‏ ‏کردیم‏ ‏اما‏ ‏اینبار‏ ‏چندین‏ ‏نفر‏ ‏از‏ ‏عزیزانمان‏ ‏با‏ ‏ما‏ ‏نبودند‏ ‏همان‏ ‏کسانی‏ ‏بودند‏ ‏که‏ ‏بهترین‏ ‏ها‏ ‏بودند‏ ‏ما‏ ‏بدون‏ ‏آنها‏ ‏به‏ ‏آنجا‏ ‏رفتیم‏ ‏.همه‏ ‏زار‏ ‏زار‏ ‏گریه‏ ‏می‏ ‏کردند‏ ‏چه‏ ‏منظره‏ ‏قشنگی‏ ‏بود‏ ‏شهدا‏ ‏شاد‏ ‏وما‏ ‏ناراحت‏ ‏وگریان.
هم‏ ‏رزمان‏ ‏عزیزم‏ ‏یادتان‏ ‏هست‏ ‏گریه‏ ‏کنید‏ ‏همین‏ ‏

علی یار صالحی در گفته :

سلام خدمت دکتر بهداروند:
با اینکه آن وجود شریف را ندیده و نمی شناسم اما خاطرات شما از سردار باقری باعث گردیداشک بر گونه هایم جاری شود . من اهل قلم زدن نیستم فقط میتوانم بگویم سردار باقری به مثال درخت میماند. درخت هواسش به همه آدمها هست. درخت به انسان اکسیژن میدهد. از هدر رفت آب و فرسایش وتخریب زمین برای استفاده بشر جلوگیری میکند
ولی آدمهای منفعت جو و حسود و خود خواه با تیشه و تبر به ریشه اش میزنند تا دیگران از آن بهره مند نشوند. من به روح و حافظ قلم شما درود و آفرین و احسنت می گویم
سرباز کوچک حاج حسن باقری علی یار صالحی

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :