کد خبر : 55339
تاریخ انتشار : ۱۱ شهریور ۱۳۹۳ - ۲۳:۲۴
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 800 بازدید

خاطره ی جانباز حاج بهزاد باقری از سردار شهید سید مصطفی میرشاکی

امام خمینی (ره) : ملت ما خون داده است تا جمهوری اسلامی وجود پیدا کند.     خاطره ی حاج بهزاد باقری از سردار شهید سید مصطفی میرشاکی   داش مصطفی میرشاکی فرمانده یکی از گردان های ۵۷ بود . چند روز قبل از این به واحد ما معرفی شد. ایشان آنقدر بزرگوار بود که […]

امام خمینی (ره) : ملت ما خون داده است تا جمهوری اسلامی وجود پیدا کند.

 

 

خاطره ی حاج بهزاد باقری از سردار شهید سید مصطفی میرشاکی

 

داش مصطفی میرشاکی فرمانده یکی از گردان های ۵۷ بود . چند روز قبل از این به واحد ما معرفی شد. ایشان آنقدر بزرگوار بود که هروقت در سنگرمان چیزی برای صبحانه پیدا می شد قبل از نماز صبح آن را آماده می کرد و تمام بچه ها را برای نماز بیدار میکرد. و هر وقت که داش مصطفی شب در سنگر حضور داشت ما خیالمان راحت بود که صبحانه افتاده ایم. و ایشان با تمام بزرگی که داشت مثل یک برادر کوچک تر با ما برخورد می کرد.

یک روز غروب بعد از اینکه نماز مغرب را بیرون از سنگر خواندیم چون هوا بسیار گرم و پشه های زیادی اذیت می کردند رفتیم داخل سنگر که یک دفعه داش مصطفی با صدای بلند فریاد زد مواظب باش عقرب جلوی پایت است من خودم را کنار زدم داش مصطفی دنبال عقرب افتاد در این بین صدای زنگ تلفن قورباغه ای بلند شد. همین طور که مواظب بودم عقرب نیشم نزند جواب تلفن را دادم حاج نوری بود گفت با کی داخل سنگر هستید؟ گفتم من و داش مصطفی چون که معمولاٌ نیروهای ما بیشتر اوقات در ماموریت های محوله از طرف فرماندهی بودند. ایشان گفت هرچه سریع تر بیاید سنگر ما در این بین داش مصطفی همچنان دنبال عقرب می گشت من هم که در حال صحبت کردن با حاجی بودم یکدفعه عقرب را دیدم به طرفم می آید گوشی را پرت کردم طرفش، داش مصطفی گفت چکار می کنی بگذار او را سالم بگیرم بیاندازم بیرون گفتم عقرب را ول کن حاجی گفت که برویم سنگر فرماندهی وقتی به سنگر حاجی که رسیدیم دیدم حاج نوری بیرون سنگر در حال قدم زدن است. گفتم در خدمتم حاجی، گفت روی منطقه شرهانی آتش تهیه شدیدی می ریزند با داش مصطفی بروید و یک برآورد وضعیت دقیق برایم بیآورید.

بدون معطلی سوار بر ماشین لندکروز شدیم و به طرف شرهانی حرکت کردیم داش مصطفی به من گفت تو رفتی شرهانی گفتم داریم می رویم . بعد گفتم صدای توپ و خمپاره هر کجا شدیدتر شد آنجا شرهانیست. در بین راه از چندین خط مقدم مربوط به سپاه و ارتش گذر کردیم بقدری آتش عراقی ها شدید بود که بعضی وقت ها ماشین را به خاکریز میکوبیدم شاید از ترکش خمپارها در امان باشیم خلا صه با پرس و جو منطقه شرهانی را پیدا کردیم ارتفاعات فکر کنم ۸۵ یا ۷۵ و تپه ۶۰ درگیری بسیار شدیدی بین نیروهای مسقر در آنجا و عراقی ها بود . ماشین را داخل آشیانه تانکی گذاشتیم و خودمان را به خط مقدم که اوج در گیری بود رساندیم نیروهای ما پیشروی خوبی کرده بودند با داش مصطفی وارد یک سنگر شدیم چند نفر دیده بان در آن سنگر بود ند دیده بانان با دیدن ما شوکه شدند یکی از آنان گفت یک لحظه فکر کردم عراقی هستید. خودمان را معرفی کردیم وآنان هم خیالشان راحت شد.

ما با وجود اینکه باید ماموریت خودمان که حاج نوری بهمان داده بود انجام میدادیم . به کمک دیده بانان رفیتم و چندین گرا منطقه دشمن را از آنان گرفتیم و به آتش بارها اعلام می کردیم و منطقه دشمن را به جهنمی برایشان  تبدیل کردیم. یکی از گلوله ها به یک انبار مهمات عراقی ها اثابت کرد که تا چندی صدایی انفجار انبار مهمات به گوش می رسید. و برای مدتی آتش تهیه آنان خاموش شد. از سنگر دیده بان ها که خارج شدیم یکی از لودرها را دیدیم که در حال ترمیم خاکریزخودی بود. به طرفش رفتیم شاید بتوانیم اطلاعات بیشتر کسب کنیم. چون حاجی گفته بود که باید به صورت دقیق بررسی نمایید.

در این بین آتش تهیه عراقی ها شروع شد من و داش مصطفی دیگر سنگری نداشتیم که خودمان را پناه دهیم. راننده هم لودر را خاموش کرد به طرف ما آمد. پشت خاکریز کوتاهی که درست کرده بود خودمان را پناه دادیم چند گلوله پایین خاکریز فرود آمد که تقریباٌ چند قدمی ما اثابت کرد من دیگر چیزی نفهمیدم بعد سر خودم را روی پای داش مصطفی دیدم که سرم را با چفیه بسته بود راننده لودر و کمکی او هم کنارم ایستاده بودند و همچنان آتش خمپاره ها ادامه داشت.

سردرد شدیدی داشتم راننده لودر گفت که موقع اذان صبح شده است بیاید کنار ماشین من تا نمازمان را بخوانیم با همان سردرد شدید با داش مصطفی رفتیم نماز را خواندیم هوا داشت آرام آرام روشن می شد و آتش خمپاره ها هم بیشتر میشدند. کارمان که تمام شد داش مصطفی گفت که باید برویم. ایشان بخاطر اینکه من تعادلم را از دست ندهم دستم را میان دستانش محکم گرفت و به طرف ماشین حرکت کردیم در بین راه هر چند قدم یک بار خودمان را روی زمین می انداختیم تا از ترکش خمپاره ها در امان باشیم. به ماشین که رسیدیم فقط لاستیک های آن سالم مانده بود تمام بدنه و شیشه های آن خورد شده بود. با همان ماشین ترکش خورده و بدون شیشه به طرف قرارگاه ۵۷ حرکت کردیم .

تقریبا بعد از ۲ روز دیگر خدمت حاجی رسیدم. چون به قدری سرم درد می کرد که توان بیرن آمدن از سنگر را نداشتم در این ۲ روز داش مصطفی مثل یک برادر از من پرستاری می کرد. و هر موقع که اذان را می دادند به سراغم می آمد و برای وضو گرفتن کمکم می کرد. بعد از آنکه شرح واقعه را گزارش دادم حاجی گفت که باید نیروهای اطلاعات عملیات را با خودت ببری تا تمام منطقه را شناسایی نمایند. و چند روز بعد که حالم خوب شد با حمید قبادی، داریوش مرادی، توکل حسنوند و دو نفر دیگر که اسمشان در خاطرم نیست به طرف منطقه شرهانی حرکت کردیم و جریاناتی برایمان اتفاق افتاد که اگر عمری باشد بازگو خواهم کرد. (یاد باد آن روزگاران یاد باد)

 

 

 

 

 

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

درود خداوند بر روح مطهر شهید سید مصطفی میرشاکی
با تشکر از حاج آقا باقری

حمیدازادبخت در گفته :

شهید آوینی

تخیل بال پرواز است ، وحی و الهام هم می توانند رحمانی باشد و هم شیطانی ، خیال هم می تواند مثل کبوترهای سفید در آسمان آبی حریت پرواز کند و هم می تواند مثل خفاشی سیاه از سقف مغازه تاریک نفس اماره ف وارونه آویزان شود.
بیاد کبوتران سفید

فتحعلی شهبازی در گفته :

سلام و صلوات خداوند بر این سید بزرگوار و همچنین دوست و همرزم عزیزم شهید سید جواد میرشاکی که از مردان و قهرمانان بزرگ روزگار بودند

داریوش گراوند در گفته :

سلام بهزاد جان خداوکیلی آن لحظات را طوری ترسیم کردی برای یک لحظه خودم رو درآن منطقه حس کردم خداوند اخوان شهید میرشاکی وهمه دوستان شهیدمانرو باسرور وسالار شهیدان حضرت حسین ع محشور واین را بدانید هرکسی به نیکی ازشهدا یادی میکند برایش دعا میکنم….

علی جوزی پور ضرونی در گفته :

کجایند مستان جام الست
علمدار مردان شهیدان مست
کجا رفت تاثیر سوز دعا
کجایند مردان بی ادعا
بسیار عالی حاج بهزاد عزیز . درود بر شهیدان . درود بر جانبازان و درود بر ادامه دهندگان را ه آنان

س.م.والی پور در گفته :

ضمن عرض سلام وارادت ویژه خدمت حاج بهزادباقری. خاطره ی بسیار قشنگ وخواندنی بود. از خواندن آن لذت بردم . دست گلت درد نکنه . امیدواریم حاج بهزاد عزیز ، این خاطرات قشنگت همچنان ادامه داشته باشه .
از آقای مهندس بالنگ که زحمت درج این خاطره را کشیده اند نیز تقدیر وتشکر می کنم .
اخوان میرشاکی ( شهید مصطفی وشهید حجت ) از فرماندهان دلیر وشجاع لشگر ۵۷ بودند که زود پر پرواز گشودند وبه جمع یاران شهید پیوستند . انشاالله خداوند روحشان را با شهدای کربلا محشور فرمایند.

هادی قبادی در گفته :

شهید مصطفی وشهیدجواد

سلام . روحش شاد باد فرمانده دلاور لرستانی

عباس نورمحمدى در گفته :

باسلام ودرودخالصانه خدمت رزمنده وسرداردلاور ومتقى جناب آقاى حاج بهزادباقرى
به ارواح پاک ومطهرسرداران شهیدآقایان سیدمصطفى وسیدجوادمیرشاکى ازفرماندهان دلاورگردان کمیل سلام ودرودمیفرستم .
روحشان شادویاد,شان گرامیباد
شهیدان ورزشکارکه ورزش باستانى این ۲عزیز ازاذهان رزمندگان لرستانى پاک نخواهدشد

سیدحسین نظریان در گفته :

شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستاره‌ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می‌نوردد و زمین را به نور رب‌الارباب اشراق می‌بخشد.
خدا قوت آقا سعید

جواد ضرونی در گفته :

با سلام وعرض ارادت خدمت برادر جانباز سرافراز حاج بهزاد باقری عزیز خاطره بسیار جالبی بود خداوند روح اخوان میرشاکی رابا شهدای کربلا محشور گرداند .
امیدوارم حضرتعالی و آقاسعید بالنگ عزیز در پناه حق پیروز وسربلند باشید.

علی موحدی در گفته :

سلام . روح شهید میرشاکی شاد ویادش برای همیشه گرامی باد دست آقا بهزاد هم به خاطر بیان این خاطره زیبا درد نکند.

هادی قبادی در گفته :

یاد آن شهید عزیز بخیر
توفیق داشتیم در یکی از مأموریت هاهمراه با برادر عزیزمان حاج شیخ علی اخویان در منطقه زبیدات در خدمت شهید میرشاکی باشیم واز صفای باطن و محضر پر فیضش بهره ببریم .
تابستان ۱۳۶۳ بود و محل مأموریت خط پدافندی منطقه زبیدات . فکر می کنم همان وقت ها بود که سردار حاج مرتضی کشکولی فرمانده سپاه الیگودرز بود . یک شب به بنده و آقای اخویان خبر دادند که از سنگر فرماندهی گردان باشما کار دارند وقتی که وارد سنگر شدیم با حاج مرتضی مواجه شدیم ، شهید میرشاکی و او از ما به گرمی استقبال کرد .
سردار کشکولی گفت : آمده بودم سری به داش مصفی و بچه های گردان بزنم شنیدم شما هم اینجایید .
تا پاسی از شب خدمتشون بودیم یاد آن ایام بخیر . شهید میرشاکی چهره ای جذّاب و سرشار از معنویت داشت و انسان از همنشینی با او لذت می برد .
—————————————————
در گفتگوهای خودمانی و گویش محلی آن عزیز را داش مصفی صدا می کردند نه مصطفی

فريدون طرهاني در گفته :

درود خدا براین مردان بزرگ ویادگاران فراموش نشدنی دوران جنگ روح همه ی شهداشاد باشد.

ناشناس در گفته :

سلام . ازفرمانده هان و نیروهای بسیجی دوران جنگ . گله مند هستم چرا خاطرات شهدا ئ رابرای نسل سوم بیان نمی کنند

داریوش گراوند در گفته :

سلام .تااینجای کاربایستی ازآقایان بهزاد باقری وسعیدبالنگ تشکر کرد.

بقول زنده یاد رهی معیری
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم
در میان لاله و گل اشیانی داشتیم
………….
………….

علی مرادی در گفته :

سلام

خاطره جالبی بود با تشکر از راوی محترم خاطره و همچنین برادر عزیز سعید بالنگ

و نیز سلام و درود خدا به روح سرداران شهید برادران سید مصطفی و سید جواد میرشاکی و همه شهدای عزیزمان که در کنار دیگر ایثارگران فارغ از هر چیزی همگی با هم خوب و مهربان و برادر بودند

ایوب در گفته :

سلام ودرود بر شهیدان هشت سال دفاع مقدس

حمیدازادبخت در گفته :

شهید مصطفی میرشاکی از دلاوران و مجاهدانی بود که نامش تا ابد در تاریخ جنگ تحمیلی ثبت خداهد شد روحش شاد و برای حاج بهزاد عزیزم سلامتی و بهروزی خواستاریم

نصیر در گفته :

دوستان سلام
سال ۶۴ در گروه تامین جاده مسیر شاخ شمیران شیخ صالح بعنوان بسیجی اعزام شده بودم یک شب که از گشت آمدم در سنگر چند نفر را برای اولین بار دیدم یکنفر از آنها متفاوتر بود یعنی آدم حسی خاصی نسبت به آن داشت روحانیت بخصوصی را می توانست از اون احساس کرد به انسان آرامش میداد سلام علیک کردیم ساعتی پیش هم بودیمشیرین ودلنشین صحبت می کرد در بین صحبتها متوجه شدم اسمش برادر میر شاکی است می خواستیم شام بخوریم اما نان نداشتیم همان آقا گفت من الان برای شما نان می آورم فاصله ما تا مقر حداقل ۳۰ کیلومتر بود ایشان که در تاریکی به دل جاده زد تا از نظر محو شد به فاصله چند دقیقه یک بسته نان برایمان آورد به او گفتیم از کجا آوردی با ماشین حداقل ۲۰ دقیقه راه است گفت کنار جاده افتاده بود اصرار کردیم ولی چیزی نگفت شام را که خوریم من وبقیه بچه های که خسته بودیم رفتم بخوابیم نیمه های شب بود من با صدای گریه بیدار شدم از لحن و تن صدا ایشان متوجه شدم همون شخصی که بهش می گفتند برادر میر شاکی می خواستم سرم را به طرفش برگردانم اما قدرت آنرا نداشتم هرچه سعی می کردم که بتوان آنرا نگاه کنم انگار کسی سرم را محکم گرفته بود ونمی گذاشت او را ببینم فقط صدای ناله و گریه اورا می شنیدم یقینا” بقیه بچه ها هم متوجه شده بودند کاملا غیر عادی بود به شنیدن اکتفا کردم بعد متوجه شدم که گوشهایم سنگین شده اصلا” نمی شنوند فضای معنوی را کاملا حس می کردم خیلی ترسیده بودم می خواستم داد بزنم انگار لال شده بودم فقط می دانم از ترس خوابم برد صبح که برای نماز بیدار شدم آنها رفته بودند نمی دانم اسم کوچکش مصطفی بود یا جواد فقط یادم هست یک رفیق به نام آقای گودرزی از بچه های الیگودرز بود که می گفتند همیشه با هم هستند یادشان بخیر و روحشان شاد

علی از بلدختر در گفته :

همه ی شهدای عزیز چشم وچراغ و در حقیقت کشتی نجات ما در این دنیا و شفیع اخرتمان هستند به شرطی که راهشان را ادامه بدهیم

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :