کد خبر : 63244
تاریخ انتشار : ۳ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۹:۲۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 576 بازدید

پاسداران خمینی (ره)

علی موحدی:سرویس منتظران:   آسایشگاه ها را مشخص کردند،آسایشگاه اسمش بود اما در واقع شکنجه گاه بود.   یک دست لباس سبز و دو پتو و یک بالش تحویلمان دادند، همراه هر کاری که انجام می دادند کابلهای آنها هم برگرده بچه ها فرود می آمد. غروب آن روز بسیار برای ما غم انگیز و ملال آور بود […]

alimovahedi

علی موحدی:سرویس منتظران:

 

آسایشگاه ها را مشخص کردند،آسایشگاه اسمش بود اما در واقع شکنجه گاه بود. 

 یک دست لباس سبز و دو پتو و یک بالش تحویلمان دادند، همراه هر کاری که انجام می دادند کابلهای آنها هم برگرده بچه ها فرود می آمد.

غروب آن روز بسیار برای ما غم انگیز و ملال آور بود ، شاید در آن شرایط خیلی از کسانی که اسیر شده بودند می گفتند کاش شهید می شدند و اسیر دست شقی ترین افراد بشر نمی شدند.

تازه مشکلات اسارت شروع شده بود سربازان عراقی با هر بهانه ای بچه ها را می زدند. می گفتند اینجا همه چیز براساس قانون ارتش عراق است هرنوع رفتاری را مخالفت می دانستند ،ّ آنها حتی به راه رفتن بچه ها هم ایراد می گرفتند تجمع بیش از سه نفر و راه رفتن جمعی را مخالفت می دانستند ، اگر در صف آمار کوچکترین حرکتی را متوجه می شدند با لفظ “لا تحرک”(بی حرکت) و با شدت هر چه تمام تر با کابل بر سر و صورت بچه ها می زدند هر وقت آمار می گرفتند بعد از به صف شدند حتما باید نشسته و سرها پایین باشد در غیر این صورت باید تاوان پس می دادی.

عراقی ها به تعدادی از بچه ها مشکوک شده بودند که این ها حارس خمینی(پاسدار امام خمینی ره) هستند آنهایی که از لحاظ فیزیکی درشت تر بودند و ریش زیادی داشتند مورد شک بودند، از بچه ها در خصوص فرماندهان عملیات سئوال می کردندکه خوشبختانه بچه ها از قبل توجیه بودند و از این بابت چیزی نصیب عراقی ها نمی شد.

 تعدادی از کسانی که دراین عملیات با هم اسیر شده بودیم تقریبا هم سن و سال و از۱۵ تا ۲۰ سال سن داشتیم چند نفری هم بودند که بزرگتر از ما بودند که بیشتر ظن عراقی ها روی آنها بود از جمله کسانی که مورد شک آنها بود برادر صادقی از بچه های ازنا، سهراب کاوسوار مربی آموزش نظامی تیپ ۷۲محرم  و چند نفر دیگر  که اسامی آنها را فراموش کرده ام.

 در مورد سهراب کاو سوار ظاهرا خبرهای شنیده بودند و خودش یک بار به من گفت عراقی ها به من مظنون هستند و احتمالا کسی خبری را رسانده او می گفت وقتی از پله ها بالا می روم دست از نرده پله ها می گیرم و خودم را می کشم بالا تا آنها فکر نکنند من آدم ورزیده ای هستم سهراب هم از لحاظ فیزیکی ریز بود و قافه ای نحیف و لاغر داشتند شاید همین مسئله کمی عراقی ها را به اشتباه می انداخت ،  واقعا بعضی از آنها عقلشان در چشمشان بود و فکر می کردند هر کسی که هیکلی است   پاسدار خمینی است خوشبختانه تا زمانی که در خدمت ایشان در اردوگاه ۹ بودیم قبل از دیدار صلیب سرخ  ایشان لو نرفتند.

یکی دیگر از دوستان خوزستانی جوانی رعنا  به نام حمیدی بود ایشان عرب بودند وبه آسانی از لهجه اش متوجه می شدی که عرب زبان است خیلی مواظب بود که عراقی ها متوجه نشوند که او عرب زبان است چون آنها تعصب خاصی روی عرب زبان ها داشتند و خود را نماینده امت عرب در حمله ای تجاوز کارانه اشان به جمهوری اسلامی می دانستند و از این لحاظ به رزمندگان عرب زبان ما حساسیت خاصی داشتند و اگر می فهمیدند کسی عرب است اولین بار سراغ او می رفتند.

  از قیافه این دوستمان می شد تشخیص دادکه عرب هستند دائما خودش را از دید عراقی ها پنهان می کرد حتی به او هم گیر داده بودند که شما عرب هستید اما  او زیر بار نمی رفت و طفره رفتن گاه بی گاه را ترجیح می داد بر عرب بودنش پیش عراقی ها. هر چند همین هم برایش دردسر ساز بود .

یکی دیگر از بچه های عرب زبان جمعه عبادی  از تخریب چیان تیپ بود که ایشان هم اسیر شده بودند، متاسفانه عرب بودن ایشان تابلو بود و از همان لحظه اول هویتش برای عراقیها مشخص شد بسیار مقاوم و معتقد بودند، عراقی ها از او برای مترجمی استفاده می کردند ، گاهی هم همان مطلب عربی عراقی ها را به بچه ها انتقال می داد که خود آنها هم می فهمیدند که اشتباه کرده و باعث خنده اشان می شد ایشان خیلی گرفتار بودند نه وجدانش اجازه ارتباط با بعثی ها را می داد نه آنها دست از سرش بر می داشتند لذا با همه وجود همه سختی ها و رفتار های خشن بعثی ها را تحمل کرد وتنها گاهی ترجمه خواسته های آنها را به بچه ها انتقال می داد.

کتک خوردن یک جاسوس به دست بچه های لُر

اوایل اسارت با یک نفر از هم اسارتی هایم آشنا شدم که قبل از اسارت او را ندیده بودم، امدادگر بودند اسمش (م ت ـ ا) اهل یکی از شهرهای جنوب بود . یک روز در مورد جاسوس ها با هم صحبت می کردیم و از خیانت آنها نسبت به وطن و اسرای ایرانی حرف به میان آمد، بلوف میزد اگر زمانی آزاد شویم من این جاسوسا را از هواپیمابیرون می اندازم ! به من میگفت پاپی( پاپی زاده) .پاپی به خدا من اینها را از هوایپما پرت می کنم، من هم باورم شده بود! مدتی گذشت متوجه شدیم که این بنده خدا با عراقی ها کانال زده، اخبار و اطلاعات و برنامه ها را به آنها می دهد، سیگاری هم بود فکر کنم خودش و مارا به چند نخ سیگار فروخته بود!

یک روز بچه ها با یک سناریوی حساب شده طرحی رااجرا کردند که باعث حیرت عراقی ها و حتی خود ما شد.

یک روز صبح هنگام آزاد باش طرح اجرا شد(قاطع دو طبقه داشت هر طبقه چهار آسایشگاه، طول هر آسایشگاه حدود بیست متر بودیک پله ورودی سمت راست آسایشگاه ۱ به بالا وجود داشت و یک پله ورودی بین آسایشگاه ۲و۳ ). نفراتی به عنوان نظافتچی جلوی پله ی اول و دوم ایستاده بودند و از ورود بچه ها به بالا جلو گیری می کردند با این عنوان که می خواهند  نظافت کنند و کسی مزاحم کارشان نشود . فرد جاسوس هم با خیال راحت در آسایشگاه ۵ که بالای آسایشگاه یک قرار داشت خوابیده بود  در واقع او منزوی شده بود و جسارت حاضر شدن در بین بچه ها را نداشت .

دو نفر مسئول کتک کاری در یک عملیات ضربتی هنگامی که او خواب بود پتو روی صورتش می کشند ،  صدای تلویزیون آسایشگاه را هم تا آخر باز کرده بودند تا صدای ناله او بیرون نیاد و حسابی از خجالتش در آمدند وبلافاصله آسایشگاه را ترک کردند. 

 بعد از این فریادهای وحشتناک او که ناشی از درد کتک خوردنش بود بلند شد. 

عراقی ها با عجله بالا رفتند،دو نفری که ضارب بودن با جاسوس رفیق مصلحتی بودندبا خون سردی همراه عراقی ها شدند و نعش او را در حالی که خون از بینی و دهانش بیرون می ریخت به درمانگاه قاطع انتقال دادند . عراقی ها مات و مبهوت مانده بودند که یقه چه کسی را بگیرند،ناچار بودند که به صورت کلی به آزار و اذیت بچه ها بپردازند.

آنها بعد از اینکه  جاسوس را درمان کردند اورا به اردوگاهی دیگر منتقل کردند واین درس عبرتی شد برای کسانی که احیانا قصد خیانت و وطن فروشی داشتند.  

جا دارد یادی کنم از آن دو برادرعزیز،(ضاربان جاسوس) موسی کایت خورده ونورالله محمدی هر دو از دهلران

ادامه دارد……..

درج شده توسط : بهزاد باقری / دبیر سرویس شهدا و منتظران " میرملاس نیوز "bagheri1348@yahoo.com

دیدگاه ها

داریوش گراوند در گفته :

سلام برآزاده عزیزوبزرگوار جناب موحدی ،خاطرات شمارو خوندم خیلی جالب بود وپرازغم واندوه بود .خداوند بحق معصومین ع همه ایثارگران علی الخصوص شماها روباسید وسالار شهیدان دشت کربلا در روز قیامت محشور گرداند

علی موحدی در گفته :

سلام بر داریوش گراوند عزیز که خود نیز از یادگاران دفاع مقدس هستند بدون شک همه ما مجمو عه ای هستیم که می توانیم روایتگر سالهای نه چندان دور دفاع مقدس برای نسلهای بعدی باشیم واین مهم نه به خاطر بهره مندی شخصی بلکه برای زنده نگهداشتن ارزشهای دفاع مقدس وادای دین به شهدای عزیزمان هست و این حقیر به نوبه خودم از زحمت کشان در سایت وزین میرملاس که این فرصت را فراهم کرده اند که ایثارگران وهمرزمان شهدا بتوانند خاطرات و واقعیتهای دفاع مقدس را بیان کنند تشکر وقدر دانی می نمایم.
امیدوارم هم مسئولین وهم نیروهای سیاسی با هر گرایش و مرامی قدر این موقعیت و فرصت را بدانند وباعث دلگرمی و ادامه کار این عزیزان باشند.

احمدپاپیزاده در گفته :

با عرض سلام خدمت برادر رزمنده و ایثارگر حقیقتی جالب اما تلخ از روزهای اسارت شما را خواندیم خیلی جالب بود .
اجرکم عندالله

اسدالله آزادبخت در گفته :

درودخدا بر دوست وهمرزم خوبم جناب موحدی عزیز
خاطره ای بسیارشیرین وجذاب بود.بدون شک اینگونه خاطرات بیانگر دورانی سخت است اما شجاعت وپایمردی شما آزادگان ،برگی زرین برای تاریخ این مرزوبوم است.نسل امروز وفردای این سرزمین به وجودشما افتخارمیکند. هموارسربلندباشید

علی موحدی در گفته :

سلام بر دوست فرهیخته عزیز وارجمند جناب آقای آزادبخت، از حسن نظرتان سپاسگزارم.

بازوند در گفته :

سلام اقای موحدیان
سعی کنید از لفظ عام استفاده نکنید برای عراقی ها وعرب ها مثلا عرب ها عقلشان در چشمشان است درسته منظور شما اون نگهبانان اردوگاه بود ه اما ممکن است برخی بد متوجه بشوند وبهانه گیر بیاورند

علی موحدی در گفته :

سلام جناب بازوند تذکر شما به جاست و منظور ماهم همان نگهبانان عراقی داخل اردوگاه ااست وقصد وغرضی در کار نبوده است اگر توجه کرده باشید در همین خاطرات از رشادت چند عرب زبان وهمرزم هم به عنوان نماد استقامت وپایداری یاد شده است.

محمد در گفته :

جناب آقای بازوند جناب آقای موحدی هم خودشون گفتن بعضی عقلشان در چشمان هست کجا گفته عربها یا عراقی ها عقلشان در چشمشان هست تذکر شما موردی نداره

حاجی رضا در گفته :

اجرکم عندالله دایی عزیز

علی موحدی در گفته :

از حضورتان سپاسگزارم.

هادی قبادی در گفته :

سلام و درود بر آزادگان صبور و سرافراز
تشکر ویژه از برادر عزیزمان موحدی بزرگوار
مرور این خاطرات امثال ما از کاروان جا ماندگان را بیشتر شرمنده می سازد

علی موحدی در گفته :

سلام حاج آقا بدون شک تشویقهای شما ما را یاری کرد که ناگفته هایی که تاکنون از آن غافل بوده ایم بیان کنیم انشألله که توانسته باشیم حق مطلب را ادا کنیم.

افشین باقری در گفته :

دورد بر شما جناب حاج موحدی عزیز
خاطره زیبایتان را خواندم وبسیار بر دل نشست.
قلمتان همواره سبز

علی موحدی در گفته :

سلام بر افشین عزیز،با وجود شما گفتن ونوشتن از اسارت برای من مثل زیره به کرمان بردن است.
انشألله هم شما و همه دوستان آزاده همشهری این حقیر را ببخشید.
پیشنهاد می کنم در صورت امکان دوستان آزاده اگر برایشان مقدور نیست که خاطرات اسارت را به تنهایی کتاب کنند به صورت مشترک و با هماهنگی یک موسسه یا اشخاصی که تمایل به این کار دارند اقدام به جمع آوری خاطرات کرده و کتابی تحت عنوان خاطرات اسارت تدوین کنند.

میرزایی منش در گفته :

با سلام و خسته نباشید به برارده آزاده امیدوارم هرکجا هستی موفق باشید

ایثارگر در گفته :

سلام بر جناب آقای میرزایی منش عزیز از اینکه وقت گذاشتید سپاسگزارم/

محمد در گفته :

با سلام خدمت عموی بزرگوارم خاطره بسیار جالب بود اجرتون با سید الشهدا

علی موحدی در گفته :

سلام محمد عزیز از حسن نظرتان سپاسگزارم

ف.میرزایی در گفته :

درودبرآزادگان سرافراز ایران اسلامی خصوصا همولایتی عزیز ودوست داشتنی خودم پایدار باشی انشا الله.

علی موحدی در گفته :

سلام ودرود خدا بر شما،سپاسگزارم.

م . م در گفته :

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل نخوت باد دی شوکت یار آخر شد
آن همه ناز تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
با سلام و درود فروان بر شهیدان انقلاب و جنگ تحمیلی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند و سلام بر روان پاک شما آزده سرافراز میهن که روزهای سخت اسارت را با تمسک جستن از مولا و سرورتان سیدالشهدا اباعبدالله الحسین سپری نمودید بدون شک دین، ایمان و تقوای شما آن روزهای سخت را از شهد شیرین عسل گواراتر ساخت. اجرکم عند الله

علی موحدی در گفته :

سلام ودرود برشما، انشألله که قدردان محبت های شما باشیم و پاس بداریم آنچه که ما را لایق آن دانسته اید.

صادق پاپیزاده در گفته :

درود خدا بر رزمندگا ن هشت سال دفاع مقدس و ازادگان سرافراز که با درایت تمام در س ایثار وازادگی را به جامعه بشریت اموختن از خداوند منان توفیق روز افزون را برای شما و دیگر ایثارگران خواستاریم .

س موحدی در گفته :

سلام
درود خدا بر شما ایثارگران واقعی.

علی موحدی در گفته :

سلام ممنون از حضورتان

از پاریس در گفته :

بدون شک جوانان هر مملکت آینده آن مملکت را رقم خواهند زد و ما ایرانیان به خود میبالیم که جوانانی همانند شما داشته ایم و با رشادت و شهامت خود یک وجب از خاک وطنمان را از به دست بیگانگان ندادید شما جوانان دیروز امنیت و آسایش را برای مردمان امروزتان رقم زده اید با تشکر و سپاس فراوان از شما «ایرانی مقیم پاریس»

علی موحدی در گفته :

درود برشما از تعهد وحسن نظر شما سپاسگزارم.

س.م.والی پور در گفته :

سردار آزاده وسرافراز برادر بزرگوارم جناب آقای موحدی سلام علیکم.
خاطرات ساده وبی آلایشت که از عمق دل برآمده بدون شک به دل نشست. آدمی که این مطالب زیبا وحقیقی را مطالعه میکند ، وقتی به عمق مطلب فرو میرودتمامی بدنش به لرزه میافتد و موی بدنش سیخ میشود . به راستی اینگونه جوانان از کدامین مکتب و از کدامین استاد درس استقامت و پایداری در برابر این همه مشکلات آموخته اند.
برادر آزاده ام ! جوانان امروزی منتظر شنیدن ناگفته های بی شمار شما سرافرازان دفاع مقدس هستند . وظیفه ای بس بزرگ بر دوش شما بزرگواران نهفته شده ، پس قبل از آنکه دشمنان ما ، جوانان این مملکت را با بیان مطالب پوچ وتهی و ایجاد فشار و تحریم ها وبا عناوین مختلف از ما بگیرند، شما بزرگواران باید با بیان خاطرات ناب خودتان ، جوانان امروزی را بیدار وبیدارتر نمائید . باشد که مقبول درگاه حضرت حق باشد.
درپایان از سردار سرافراز جبهه های غرب و جنوب ، جانباز جان برکف ، حاج بهزاد باقری که بخاطر گردآوری وجمع بندی ودرج اینگونه خاطرات ، متحمل زحمت فراوان می شوند نهایت تقدیر وتشکر را دارم. اجرتان باشهدا.

سلام برسید وجانباز گرانقدر لطف ومحبت شما همیشه شامل حال ماست و این باعث دلگرمی و انرژی مضاعف در ادامه راه خواهد بود.
سربلند وپایدار باشید.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :