کد خبر : 79947
تاریخ انتشار : ۹ آذر ۱۳۹۴ - ۱۱:۲۹
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 611 بازدید

عمه ای که شکوه شیران است / به بهانه ی اربعین حسینی

حشمت اله آزادبخت :    چارپاره ای برای عاشورا / به بهانه ی اربعین حسینی کودکی را دو بال می بستنددر میان غریبی و وحشتزیر شلاق آب آبش بودبا زبان غریبی و وحشتدودمانش به خاک غلتیدندروز قبلش که داغ میدان بودیک طرف زور و حیله و نفرتیک طرف خون و عشق و وجدان بوداز تمام […]

حشمت اله آزادبخت : 

 

چارپاره ای برای عاشورا / به بهانه ی اربعین حسینی

کودکی را دو بال می بستند
در میان غریبی و وحشت
زیر شلاق آب آبش بود
با زبان غریبی و وحشت
دودمانش به خاک غلتیدند
روز قبلش که داغ میدان بود
یک طرف زور و حیله و نفرت
یک طرف خون و عشق و وجدان بود
از تمام قبیله اش مانده
عمه ای که شکوه شیران است
عمه اش وقت بحث با دشمن
روح عصیان مدار توفان است
توی چشمش عزیز و نورانی
او عموجان خوش زبانی داشت
گرچه او مثل شیر می جنگید
دست آرام مهربانی داشت
شب میان غریبی و وحشت
او عمو را به خواب می بیند
خیمه ها را کسی نسوزانده
مشت او را پر آب می بیند
نور را کس سری نبریده
بر گلویی نخورده تیر، هنوز
بر لبان پدر نماسیده
خون خنده درآن کویر، هنوز
رفته آبی برایشان آرد
کودکان را عطش، گلو سوزاند
مشک او را به تیرها بستند
دست هایش کنار خون جا ماند
شیرمردان در آن تب خونین
نابرابر، به خنده جان دادند
شب پرستان سر پدر را سرخ
روی نیزه، بلند، چرخاندند
روی نیزه سر پدر با او
همچنان یک فرشته می خندید
با سپاه عطش به تنهایی
لب طفلی هنوز می جنگید
با پدر حرف های خوبی بود
آن عرب ها نبود، حالیشان
از خرافه، شراب، نامردی
بود پر آن نگاه خالیشان
خیمه ها را تمام سوزاندند
سفت بستند کودکان را دست
بر بدن های لاغر کم خون
تازیانه فرود آمد، مست
***
هی عموجان عمو بیایش بود
کودکی توی خواب می نالید
تا سحر آب آب آبش بود
عمه ای بی قرار می پایید…

 

 

درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت )

دیدگاه ها

احسان طهماس پور در گفته :

احسنت استاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
کاروان از کوفه ، راهى شام شد. مشکلات اسارت و دورى پدر، همچنان رقیه را مى سوزاند. در بین راه که سختى بر دختر امام حسین (ع ) فشار آورده بود. شروع به گریه و ناله کرد. و به یاد عزت و مقام زمان پدر، اشک ها ریخت . گویا نزدیک بود روحش ‍ پرواز کند و در آن بیابان به بابا بپیوندد.
یکى از دشمنان چون آن فریاد ضجه را شنید، به رقیه گفت : ((اسکتى یا جاریه ! فقد آذیتنى ببکائک ))؛ اى کنیز! ساکت باش ، زیرا من با گریه تو ناراحت مى شوم .
آن ناز دانه بیشتر اشک ریخت . و دیگر بار آن موکل گفت : ((اسکتى یا بنت الخارجى ))؛اى دختر خارجى ! ساکت باش .
حرفهاى زجر دهنده آن مزدور، قلب دختر امام را شکست . رو به سر پدر نمود و گفت : ((یا ابتاه قتلوک ظلما و عدوانا و سموک بالخارجى ))؛اى پدر! تو را از روى ستم و دشمنى کشتند و نام خارجى را هم بر تو گذاردند.
پس از این جمله ها، موکل غضب کرد و با عصبانیت ، رقیه را زا روى شتر گرفت و از بالا بر روى زمین انداخت .
تاریکى شب بر همه محیط سایه افکنده بود. رقیه از ترس ، شروع کرد به دویدن در آن تاریکى . سختى و خار و خاشاک زمین ، پاهاى کوچولوى او را مجروح نمود. و او با همه خستگى باز مى دوید.
شدم سه ساله از رفت سایه پدرم
کسى که داغ پدر زود دید من بودم
به نیمه شبى زپى کاروان به دامن دشت
کسى که پاى برهنه دوید من بودم .
همان زمان ، قافله متوجه نیزه اش شد که سر امام حسین (ع ) بر بالاى آن بود. نیزه به زمین فرو رفته بود. دشمن هر چه کرد که آن را در آورد، نتوانست .
رئیس قافله نزد امام سجاد (ع ) آمد و سبب این ماجرا و حکایت را پرسید. امام فرمود: یکى از بچه ها گم شد است تا او پیدا نشود، نیزه حرکت نخواهد کرد!
حضرت زینب (س ) با شنیدن این سخن ، خود را از بالاى شتر به روى زمین انداخت .ناله کنان به عقب برگشت تا گمشده را پیدا کند.
زینب (س ) به هر سو مى دوید. ناگهان چشمش به یک سیاهى افتاد. جلو رفت تا به آن رسید در آنجا یک زن را دید که سر کودک گمشده را به دامن گرفته است رو به آن زن نمود و پرسید: شما کیستید؟!
فرمود: ((انا امک فاطمه الزهراء اظننت انى اغفل عن ایتام ولدى ))؛ من مادر تو، فاطمه زهرا هستم . گمان مى کنى من از یتیم هاى فرزندم غافلم !(۱۵۷)
زینب (س ) رقیه را گرفت و به کاروان رساند و قافله به راه افتاد(۱۵۸)

محمود مهکی در گفته :

سلام و خداقوت به جناب آزادبخت

جوادضرونی در گفته :

استاد آزادبخت عزیز دست مریزاد بسیار عالی بود .
امیدوارم عمه سادات نگهدارت باشد.

بیان دیدگاه !

نام :
رایانامه :